بستن
کد خبر: ۸۱۲۵۴

ادبیات را به سینما ترجیح می‌دهم

ادبیات را به سینما ترجیح می‌دهم
ترجمه از فرانسه: کیمیا مومن‌زاده

آرمان - گروه ادبیات و کتاب: آنتوان لورن (۱۹۷۲-پاریس) یکی از نویسندگان برجسته معاصر فرانسوی است که آثارش به بسیاری از زبان‌های دنیا ترجمه شده است. او کارش را با روزنامه‌نگاری شروع کرد و سپس به نوشتن روی آورد و البته فیلمسازی را نیز در کارنامه خود دارد. هرچند که تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته سینما به اتمام رسانید و فیلم‌های کوتاه متنوعی را نیز ساخت اما ادبیات را بر سینما ترجیح می‌دهد. آن‌طور که خودش می‌گوید: «وقتی سالن‌های قدیمی در پاریس را دیدم که جای مناسبی برای تماشای فیلم نبود، عطای سینما را به لقایش بخشیدم و تمام‌وقت به نوشتن روی آوردم. و همین امر موجب شد تا موضوع و ایده اولین رمانش را به این سالن‌ها اختصاص بدهد: «من آنجا هستم» (من جای دیگری هستم) که در سال ۲۰۰۷ جایزه دروو را به خود اختصاص داد. و پس از آن آثار دیگر خود را در سال‌های ۲۰۰۸ و ۲۰۰۹ منتشر کرد. از آن میان می‌توان به «چهارراه نوستالژی» اشاره کرد. در سال ۲۰۱۲، اثرش تحت‌عنوان «کلاه میتران» برای او موفقیت ادبی چشم‌گیری به‌همراه داشت. این اثر جایزه‌های لاندرنو و رولی مسافران را از آن خود کرد و به زبان‌های متعددی (۱۱ زبان) از جمله انگلیسی با عنوان «کلاه رئیس‌جمهور» ترجمه شد. این رمان در سال ۲۰۱۳ در انگلیس یکی از پرفروش‌ترین رمان‌های سال شد و در سال ۲۰۱۵ به‌واسطه فردریک دیفنتال و میشل لب، فیلم شد و از کانال دو فرانسه پخش شد. اثر دیگر او «دفترچه یادداشت قرمز» (۲۰۱۴) نیز به ۱۸ زبان دنیا ترجمه شد و به‌صورت فیلم نیز درآمد. اثر دیگرش «راپسودی فرانسوی» نیز اثر موفقی بود و در بریتانیا به شکل یک سریال تلویزیونی درآمد و مخاطبان زیادی داشت. از آنتوان لورن این آثار به فارسی ترجمه و منتشر شده است: «دفترچه یادداشت‌ قرمز» (ترجمه شکیبا محبعلی، نشر هیرمند)، «کلاه رئیس‌جمهور (با دو ترجمه: ساناز فلاح‌فرد، نشر هیرمند/ رویا درخشان، نشر کتاب کوله‌پشتی) و «راپسودی فرانسوی» (ترجمه مهسا ابهری) آنچه می‌خوانید گفت‌وگوی نشریات فرانسوی با آنتوان لورن درباره آثارش است.

داستان «کلاه رئیس‌جمهور» در چه دوره‌ای اتفاق افتاده است؟

داستان در زمستان ۱۹۸۶ شروع می‌شود و در آوریل ۱۹۸۸ به پایان می‌رسد. شخصیت دانیال مرسیه در ابتدای داستان اعلام می‌کند که زمستان بود و فرانسوا میتران حمایت مردمی را از دست داده است. در انتهای کتاب، فرانسوا میتران مجبور است قبل از انتخابات ریاست‌جمهوری حمایت مردمی و اعتبار خود را باز پس گیرد. اولین نقطه عطف این امر، دوران بسیار مهمی به شمار می‌آید و سال‌های ۸۰ را دربرمی‌گیرد که فرانسوا میتران قدرت مطلقه خود را از دست می‌دهد. گرچه کاخ ریاست‌جمهوری از آن اوست و سیاست خارجی را در دست دارد ولی از موقعیت ضعیفی برخوردار است. این دوران به دورانی شبیه شده که رئیس‌جمهور کلاهی بر سر ندارد. درواقع، داستان نمادین است و همان زمان که رئیس‌جمهور قدرتش را از دست می‌دهد، کلاهش را نیز از دست می‌دهد.

شما به سیاست علاقه‌مندید؟

بله، بسیار زیاد. ولی کتاب «کلاه رئیس‌جمهور» کتابی سیاسی نیست. بعضی‌ها می‌گویند این اثر، راجع به فرانسوا میتران است. این موضوع برای من جالب نیست زیرا این کتاب درباره فرانسوا میتران و کلاهش نیست؛ درواقع این اثر داستانی کوتاه است که جریانات سال‌های دهه ۸۰ را به تصویر می‌کشد.

شما خیلی راجع به سال‌هایی که فرانسوا میتران روی کار بود، حرف نزدید، و همین‌طور توجه کمتری به ادبیات و داستان‌پردازی کرده‌اید. پس می‌توانیم بگوییم اثر شما سیاسی است؟

خواننده باید چیزهایی را که در اثر نمادین است، تشخیص دهد‌. شما دری را باز می‌کنید و شخصیت همراه با میشل دروکر به شانزه‌لیزه نگاه می‌کنند. همه اینها نمادین است. این رمان، سیاسی نیست، بلکه به شکلی نمادین به رویدادهای آن سال‌ها پرداخته است.

به‌نظر می‌آید که شما غالبا راوی داستان و شیوه روایتتان را تغییر می‌دهید. به‌نظر شما این امر برای مخاطب جذاب است؟

به‌نظر من وقتی فرم داستان عوض می‌شود، داستان جالب‌تر از قبل می‌شود. قاعدتا نباید همه شخصیت‌ها شبیه به‌هم باشند؛ مثلا وقتی هر ده شخصیت کلاه داشته باشند، خواننده خسته می‌شود. و این کاملا منطقی است. و وقتی که در انتهای رمان می‌بینیم فرانسوا میتران کلاهش را از دست می‌دهد چه واکنشی نشان می‌دهد، قاعدتا شیوه روایت نیز تغییر می‌کند و این تغییر برای مخاطب جذاب جلوه می‌کند و او را به خواندن بقیه داستان ترغیب می‌کند.

چرا فرانسوا میتران را انتخاب کردید؟

داستان با یک امر عادی و پیش‌پاافتاده شروع می‌شود: «مردی که کلاهش را فراموش کرده است.» من می‌خواستم داستانی بنویسم که رویدادهای سال‌های دهه۸۰ را به تصویر بکشد. در هر داستان قاعدتا یک قهرمان یا یک شاه وجود دارد. خب، شاه سال‌های ۸۰ چه کسی بود؟ تاجش چه بود؟ شاه سال‌های ۸۰، فرانسوا میتران بود و تاجش هم یک کلاه نمدی سیاه‌رنگ. و همین‌طور هنگام نوشتن اثر تصاویر ذهنی زیادی به ذهنم می‌رسید. ولی تصویری که بیش از بقیه تصاویر برایم جالب بود، تصویر مردی با قدرت زیاد همراه با کلاهی سیاه بود. او کسی نبود جز میتران.

پس با این اوصاف می‌توانیم بگوییم که آن مرد قدرتمند، یکی مثل شارل دوگل و کلاه لبه‌دارش نیست، درست است؟

بله، درست است، نمی‌تواند شارل دوگل باشد زیرا همان‌طور که گفتم داستان، در سال‌های ۸۰ روی می‌دهد و هیچ‌ربطی به شارل دوگل و زمان او ندارد. شارل دوگل برای شام‌خوردن به کافه‌های پاریس نمی‌رفت؛ ولی فرانسوا میتران اکثر وقت‌ها به کافه می‌رفت. و همین‌طور اگر بخواهیم احتمالات را در نظر بگیریم، در مورد میتران باید بگویم، پیش می‌آمد که کلاهش را جایی جا بگذارد. در مورد خود من هم این قضیه پیش آمده است‌. در رستورانی کلاهم را جا گذاشته‌ بودم و فردای آن روز که به‌دنبالش رفتم، نبود. و همان لحظه که رسیدم، کلاه را بر سر فرد دیگری دیدم.

پس از آن وقت تصمیم گرفتید کتابی در این‌باره بنویسید و شخصیت فرانسوا میتران را بازسازی کنید. ولی چه چیزی باعث شد روی این شخصیت متمرکز شوید؟ می‌دانستید که باید خیلی در این‌باره تحقیق کنید؟

همان موقع که عنوان کتاب را انتخاب کردم، پیش خودم فکر می‌کردم رمانی که عنوانش «کلاه رئیس‌جمهور» باشد، می‌تواند شبیه چه چیزی شود؛ رمانی سراسر پویا و پرحادثه. در این‌باره تحقیقات زیادی کردم. به خوبی رویدادهای سال‌های ۸۶ تا ۸۸ یادم می‌آید. ولی می‌بایست مواردی را بررسی می‌کردم. و به‌ویژه عناصر ریز و سرنوشت‌ساز آن دوره و نیز صحنه‌های ابتدایی داستان که در کافه‌های پاریس اتفاق می‌افتاد، به تحقیقات بیشتری نیاز داشت. می‌دانستم که فرانسوا میتران در کافه شام می‌خورد، ولی با چه کسی و چه چیزی می‌خورد؟! همه این موضوعات نیاز به تحقیق و مطالعه داشت و مشکلاتی در نوشتن ایجاد می‌کرد. با دوستی که مختصات آن زمان را به خوبی می‌شناخت، ارتباط برقرار کردم و همه سوالاتم را از او پرسیدم‌. در ابتدا او به من پیشنهاد داد همدیگر را در کافه شاراس و رولان (در همان کافه‌ای که میتران غذا می‌خورد) ملاقات کنیم. آنجا، منوی غذا را به من داد و من احساس کردم واقعیت را جلو چشم‌هایم می‌بینم. یکی از سخت‌ترین کارها برای من بازسازی صحنه‌های آن زمان بود. چه حرف‌هایی می‌زد، نوع نگاهش چگونه بود؟! چه زمانی سکوت می‌کرد؟ و... زیرا برای نوشتن یک رمان باید به جزئیات رفتاری و روحی شخصیت اشراف کامل داشت. من نمی‌توانستم هر مطلبی راجع به او بنویسم، چون شخصیت واقعی بود نه خیالی‌. بنابراین روی مصاحبه‌های او در برنامه‌های تلویزیونی متمرکز می‌شدم و جزئیات این شخصیت واقعی را ثبت و ضبط می‌کردم. گرچه فرانسوا میتران، شخصیت مثبت داستان بود ولی من می‌خواستم شخصیت او را همان‌گونه که در دنیای واقعی رفتار می‌کرد، بازسازی کنم.

آیا به این علت که سال‌های فرانسوا میتران دوران جوانی‌تان را برایتان تداعی می‌کرد، آن سال‌ها را انتخاب کردید؟

شاید. دوست داشتم فضای سال‌های خیلی دور از خودم را بازسازی نکنم. آدم وقتی به سال‌های خیلی دور می‌رود، حالت نوستالژیک پیدا می‌کند. از آن گذشته از سال‌های دهه ۸۰ به بعد، خیلی چیزها عوض شده و تغییرات عمده در دنیا به وجود آمده است. آن زمان نه اینترنت بود، نه تلفن همراه، نه کانال‌های متنوع تلویزیونی. مثلا در آن زمان، به ایمیل دسترسی نداشتیم و افراد به یکدیگر نامه می‌نوشتند. من ترجیح می‌دهم داستانم را در زمان حال یا در گذشته‌ای نزدیک خلق کنم تا فضای داستانی‌ام برای مخاطب ملموس باشد. در رمان جدیدم، صحنه‌ای هست که شخصیت‌ها به یکدیگر ایمیل می‌زنند. ولی در رمان «کلاه رئیس‌جمهور» این امکان وجود ندارد.

در این دوره با این‌همه تغییرات، شما نگاه ویژه‌ای به بورژوازی انداخته‌اید. درست است؟

بله، همین آخرین شخصیتم که خیلی هم جالب است، بورژوا است؛ از نوع بورژوای سفت و سخت!

اخیرا کتابتان در قطع کتاب جیبی در آمریکا به چاپ رسیده است. به‌نظر شما این نوعی موفقیت محسوب می‌شود؟

یقینا، موفقیت بزرگی است؛ به همان اندازه که در نشر اصلی به چاپ رسیده بود. این کتاب در خارج از کشور به‌ویژه در انگلستان با عنوان «کلاه رئیس‌جمهور» ترجمه و به چاپ رسیده است. و عجیب آنکه به همان اندازه در آمریکا نیز موفق بود و فروش خوبی داشت. البته باید بگویم آمریکایی‌ها فرانسه را دوست دارند و خواندن این کتاب، حکم سفر در پاریس و فرانسه سال‌های ۸۰ را دارد. برای یک نویسنده فرانسوی خیلی سخت است که بازار فروش کتاب در آمریکا را مورد بررسی قرار دهد و متوجه شود که چه چیزی باعث شده این اثر در آمریکا شناخته شده و مورد توجه قرار بگیرد.

الان که با عنوان «کلاه رئیس‌جمهور» چاپ شده شما چگونه می‌توانید به خواننده آمریکایی بفهمانید که این رئیس‌جمهور، فرانسوا میتران است؟

تعدادی از خوانندگان می‌دانند که رئیس‌جمهور موردنظر، فرانسوا میتران است، ولی عده‌ای که نمی‌دانند و کتاب مرا خوانده و آن را دوست داشته‌اند، برایشان سوال است و اغلب از من می‌پرسند. من در جواب آخرین خوانندگان آمریکایی گفتم: «تصور کنید در سال‌های دهه ۳۰ آمریکا هستیم و شما در کنار روزولت نشسته‌اید. او فراموش می‌کند کلاهش را بردارد و شما کلاه را به او می‌دهید...» درنهایت آنها متوجه شدند که داستان این کلاه چیست.

در فرانسه، این کتاب چندین‌بار به چاپ رسیده است، درست است؟

بله. بارها به شکل کتاب جیبی و همچنین به شکل کتاب اصلی به چاپ رسیده است. از آن گذشته روی نوار پیچیده‌شده دور کتاب شکل واقعی کلاه فرانسوا میتران نیز ترسیم شده است.

به‌نظر شما چه کسانی این کتاب را دوست ندارند و دلیل آن چیست؟

خوانندگان کمی را دیدم که بگویند از این کتاب خوششان نیامده است. و برخی از آنها می‌گویند، دلیل اینکه کتاب را نمی‌خرند، شخص فرانسوا میتران است. آنها فکر می‌کنند که رمان راجع به فرانسوا میتران است یا به‌نفع او نوشته شده است زیرا هنوز افرادی وجود دارند که میتران را دوست ندارند.

خوانندگان از شما نمی‌پرسند که آیا فرانسوا میتران واقعا به همین شکلی که توصیف کرده‌اید، بوده است؟ یا آیا واقعا همان کارهایی که شما در رمانتان گفته‌اید، انجام داده است؟

بله، به‌ویژه خوانندگان انگلیسی و آمریکایی زیاد در این زمینه سوال می‌پرسند. برای آنها خیلی از موارد راجع به میتران عجیب به‌نظر می‌آید. مثلا می‌پرسند آیا واقعا افراد می‌توانستند در رستوران شهر میتران را ملاقات کنند؟ داستان بسیار ساده است و کاملا می‌توان فهمید که داستانی خیالی است اما می‌توانست همچین مواردی هم وجود داشته باشد.

جایی گفته‌اید کتابتان با عنوان «من آنجا هستم» رمانی بزرگ، شگفت‌انگیز با طرحی مشخص است. برای نوشتن این اثر، چقدر زمان گذاشته‌اید؟ و هدفتان از نوشتن این رمان چه بود؟

اگر صفت «شگفت‌انگیز» را برای این کتاب به کار بردم، به این دلیل است که مخاطب با خواندن این رمان، بسیار شگفت‌زده می‌شود. خودم هم، داستان‌هایی را دوست دارم که مرا شگفت‌زده کنند و به دوردست‌ها ببرند. ولی چرا این کتاب را نوشتم؟ واقعا نمی‌توانم دقیق به این سوال جواب بدهم. من شخصا دوست دارم طرح‌هایی را که در ذهنم است، روی کاغذ پیاده کنم. گرچه نمی‌توان دقیقا آنچه را در ذهن داشت، بیان کرد. شاید دلیل نوشتنم فقط همین بود که می‌خواستم افکار و ذهنیاتم را روی کاغذ بیاورم و آن را به شکل داستان به مخاطبم ارائه دهم و همین‌طور آن را برای همیشه جاودانه کنم.

می‌توانیم این کتاب را رمان اتوبیوگرافی قلمداد کنیم؟ زیرا به‌نظر می‌رسد شخصیت اصلی داستان شباهت زیادی به شما دارد.

بهترین تعریف از این رمان را آقای ژان اورمسن در مصاحبه‌ای تلویزیونی ارائه داده است. اگر ذهنم یاری کند، این عبارت را گفته بود: «این اثر، داستانی برگرفته از خاطرات است.» با این سخنشان موافقم زیرا دقیقا زندگینامه من نیست، بلکه از خاطرات من سرچشمه گرفته است؛ شخصیت داستانی من درصدد تغییر رویه زندگی است. شاید این دغدغه و وسوسه خیلی از افراد باشد. شخصیت‌های داستانی می‌توانند آنچه را که ما در زندگی واقعی جرأت انجام‌دادنش را نداریم، به تحقق برسانند.

رمان شما، از تصاویر زیادی برخوردار است. لذا این پتانسیل را دارد که به شکل فیلم سینمایی درآید. شما که خودتان کارگردان هستید چرا این سوژه را به‌صورت فیلم سینمایی ارائه ندادید و از فرم داستانی و ادبیات برای ارائه ذهنیات خود استفاده کردید؟

من فقط چند فیلم کوتاه در سینما ساخته‌ام‌. اما این اثر اگر بخواهد به شکل فیلم درآید، حتما باید فیلم سینمایی بشود. افرادی که به حرفه دیگری مشغول‌اند و فیلم کوتاه هم می‌سازند، درنهایت به حرفه خود برمی‌گردند. مثل آقای بنابار، که خواننده بود ولی چند فیلم کوتاه ساخت و در آخر به حرفه اصلی خود روی آورد. آقای میشل هولبک هم همین‌طور. او هم درصدد بود که کار سینمایی انجام دهد ولی نوشتن بر او غالب شد. درواقع نوشتن، فرم آزادتری است و من شخصا ادبیات و نوشتن را برای برخی از طرح‌ها و ذهنیات به سینما ترجیح می‌دهم. البته ناگفته نماند که این اثر این قابلیت را دارد که به شکل فیلم سینمایی درآید و شخصیت اصلی داستان، نقش بسیار زیبایی را برای بازیگر سینما می‌سازد.

به‌نظر خودتان بزرگ‌ترین حسن و بزرگ‌ترین ایراد این کتاب چیست؟

این اثر، داستانی مدرن است. مردی تابلویی می‌خرد و این تابلو زندگی‌اش را دگرگون می‌کند. او مسیر زندگی‌اش را تغییر می‌دهد و به فرد دیگری تبدیل می‌شود و عشق را نیز تجربه می‌کند. ولی قبل از این تغییرات، باید راه اصلی را با پیروزی پشت سر بگذارد. من شخصا این جنبه از کتاب را دوست دارم. کلا افسانه، داستان‌های شگفت‌انگیز و جهانی‌اند. ولی بزرگ‌ترین ایراد اثر این بود که باید ۵۰۰ صفحه راجع به موضوع می‌نوشتم و با پرفروش‌ها رقابت می‌کردم. ولی اهمیت نداشت.

ناشر شما، یک نشان معروف را روی جلد کتابتان ترسیم کرده است. این همان چیزی بود که شما فکر می‌کردید؟

تقریبا. ولی من ژولین لوی را خوب می‌شناختم. او فرد نابغه‌ای است. طرح جالب و مدرنی را انتخاب کرده است. تصویر شیری سفید در سمت چپ روی زمینه سفیدرنگ ترسیم کرده که دیدن شیر را سخت کرده است و دیدنش دقت زیادی می‌طلبد.

آیا شخصیت‌هایی مانند قهرمان داستان در دنیای واقعی نیز وجود دارند؟

من با یک عتیقه‌شناس کار کردم و تقریبا با بسیاری از کلکسیونرها هم آشنایی دارم. زندگی کلکسیونرها معمولا دو بعد دارد: یک بعد از آن بسیار کودکانه است، زیرا مثل کودکان که اسباب‌بازی دور خود جمع می‌کنند، آنها هم اشیا هنری دور خود جمع می‌کنند و در تخیل خود به آنها زندگی می‌بخشند. می‌توان گفت زندگی آنها عجیب و غریب است و مسیر زندگی‌شان از بقیه افراد متفاوت است. پس می‌توانیم ادعا کنیم در دنیای واقعی هم، شخصیت‌هایی مانند قهرمان داستان وجود دارد.

انتشار :
آخرین اخبار
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی