آرمان - گروه ادبیات و کتاب: آرش آذرپناه (متولد۱۳۵۹-اهواز)، از داستاننویسهای برجسته امروز جنوب است؛ جنوبی که از دیرباز در ادبیات، هنر و فرهنگ ایرانزمین یکی از قطبهای مهم و تاثیرگذار بوده و هست. جنوب آرش آذرپناه، پهنه استان خوزستان را دربرمیگیرد، که نویسندههای بزرگی از آن خطه سر برآوردهاند: ناصر تقوایی، احمد محمود، کوروش اسدی، محمد ایوبی، عدنان غریفی و احمد بیگدلی. آذرپناه از ابتدای دهه هشتاد با کتاب «خانه جای ماندن نیست» حضوری ناموفق داشت، اما با انتشار رمان «کسی گلدانها را آب نمیدهد» در سال ۱۳۸۴ خود را بهعنوان نویسندهای آتیهدار تثبیت کرد و با دو کتاب دیگرش که در سال ۹۵ منتشر شد، گامهای محکمتری در ادبیات داستانی معاصر برداشت: «جرم زمانهساز» نشر چشمه، و «شماره ناشناس» نشر نیماژ، که اکنون به چاپ سوم رسیده است. آرش آذرپناه دارای دکترای زبان و ادبیات فارسی است که در کنار تدریس در دانشگاه، به کارهای پژوهشی، نقدنویسی و تدریس داستان نیز مشغول است. آنچه در ادامه میخوانید نگاه غلامرضا رضایی به جهان داستانی آرش آذرپناه با تمرکز بر سه کتاب اخیر این نویسنده است. غلامرضا رضایی از نویسندههای موفق جنوب است که شاخصترین آثارش عبارتند از: «دختری با عطر آدامس خروسنشان»، «وقتی فاخته میخواند، «عاشقانه مارها» و «سایه تاریک کاجها». مجموعهداستان «عاشقانه مارها» در چهارمین دوره جایزه ادبی هفت اقلیم جزو دو اثر برگزیده و شایسته تقدیر شناخته شد و به مرحله نهایی جایزه مهرگان ادب نیز راه یافت.
آرش آذرپناه نویسندهای است پیگیر و آشنا با ادبیات داستانی ایران و جهان که با داستان و قواعد آن بهخوبی آشنایی دارد و در کار نقد داستان نیز هرازگاه قلمی میزند. از او تاکنون چهار کتاب- دو مجموعهداستان و دو رمان- به چاپ رسیده است. با مروری اجمالی بر آثار او میتوان گفت آذرپناه نویسندهای است تجربهگرا که مدام در کار نوشتن و تجربهکردن داستان به شیوههای گوناگون است و به داستانهایی با مضامین سیاسی و اجتماعی گرایش و تعلقی خاص دارد. کاراکترهای داستانیاش اغلب شخصیتهایی تحصیلکرده، روشنفکر یا فعال سیاسیاند مانند نویسنده، شاعر، دکتر، مهندس و دانشجو.
آذرپناه در نحوه روایتپردازی و شیوههای روایی و استفاده از مقوله زبان به نویسندگان پیشین و نسل قبل از خود نظر دارد و در برخی از داستانهایش متاثر از ابراهیم گلستان، هوشنگ گلشیری و شهریار مندنیپور است، اما در ارائه توصیف- توصیف و گفتوگونویسی هردو از نقاط قوت نویسندگان جنوب است- به نویسندگان این خطه نظر دارد.
آغاز نوشتن او برمیگردد به اوایل دهه هشتاد و چاپ مجموعهداستان «خانه جای ماندن نیست»؛ مجموعهای که در سنین جوانی منتشر شد و بهنظر کمی شتابزده و عجولانه جمعآوری شده بود و مانند خیلی از نویسندگان تازهکار تمرینی بود برای نوشتن و شاید هم به قصد تثبیت و داعیه حضور در حیطه ادبیات داستانی معاصر؛ نویسندهای تازهکار از سرزمین سودایی و داستانخیز جنوب که راههای زیاد پیشرویش را باید برمیداشت.
آذرپناه در ادامه راه و روند نوشتن دومین اثرش یعنی رمان «کسی گلدانها را آب نمیدهد» به چاپ سپرد. کاری قابل اعتنا و درخور که بهزعم خیلیها بهترین کار او تاکنون است و بدینوسیله جا پای محکمی برای او باز کرد، بهگونهای که میتوان گفت با ارائه و انتشار این رمان خود را فراتر از حد و اندازه یک نویسنده تازهکار در آن سالها و چهبسا خیلی از نویسندگان با تجربه و فقط زیادکار، بالا کشید.
کسی «گلدانها را آب نمیدهد» رمانی مینیمالیستی است و شرححال و سرگذشت نویسندهای است که خواهرش را در بحبوحه انقلاب گم کرده و دارد داستانی مینویسد درباره خانوادهای اشرافی در شمال تهران که زندگیشان در هنگام انقلاب دچار تغییر و استحاله میشود. در حقیقت شخصیتهای زندگی نویسنده در قالب داستان به صحنه میآیند.
رمان اثری است با سویههای سیاسی- اجتماعی که به فضای دوران انقلاب و حوادث سالهای آغازین آن میپردازد. «کسی گلدانها را آب نمیدهد» از حیث پردازش و اجرا تجربهای است جسورانه در ساختار و فرم با زبانی مناسب و روایتی درخور که متاسفانه در قیلوقال زدوبندهای ادبی و فضای مسموم آن سالها کمتر دیده شد و مانند بسیاری از آثار خوب در محاق ماند.
«کسی گلدانها را آب نمیدهد» در کارنامه ادبی نویسنده کاری است که معرف حساسیت، توانایی و شیوه نوشتن او در امر داستاننویسی است و میتوان رد و نشان آن را در کارهای بعدی او- حداقل در توجه به مضامین- دنبال کرد. همینجا این نکته را یادآوری کنم که آذرپناه بهتر بود در همین نقطه- از جهت نوع نگاهش به روایتپردازی و رفتار با زبان داستان- درنگ میکرد و کارش را ادامه میداد.
دومین رمان آذرپناه و آخرین کار منتشرشدهاش رمان «جرم زمانهساز» است که با همان مضامین و درونمایهها شکل میگیرد. «جرم زمانهساز» عنوانش را از یکی از ابیات صائب تبریزی وام گرفته: «تسلیم میکند به ستم ظلم را دلیر/ جرم زمانهساز فزون از زمانه است»؛ «جرم زمانهساز» عاشقانهای سیاسی است که جریان عشقی پرپر و از دسترفته را در سالهای دهه شصت از منظر دو راوی روایت میکند و قرار است که روایت آنها قصه را همپوشانی و تکمیل کند. استراتژی نویسنده در نحوه روایتپردازی و استفاده از منظر راویان متعدد (دو راوی) در جهت شکستن اقتدار تکراوی از نکات مثبت کار است، اما چیزی که به آن آسیب میزند و موجب پیشنرفتن قصه است تکرار و درجازدن روایت راویان است که به پیشبرد داستان هیچ کمکی نمیکند؛ درحالی که در استفاده از این تمهید هر راوی باید زوایایی از ماجرا را برای ما روشن کند که راوی دیگر به آن نپرداخته یا در بیان واقعهای مشترک تفاوت و تنوع دیدگاههای مختلف را ببینیم و...
«جرم زمانهساز» مانند رمان قبلی نویسنده برههای از تاریخ حساس و بحرانی کشور را نشانه رفته که با توجه به اهمیت تاریخی و تاثیر آن در دورههای بعد تاکنون در ادبیات داستانی و سینمای ما کمتر بدان پرداخت شده و بهگونهای مغفول مانده است. از این نظر میتوان گفت که هر دو رمان آذرپناه بهنوعی وامدار تاریخ است و به مسائل تاریخ معاصر میپردازد و علاقهمندی و توجه نویسنده را به قضایای تاریخی دوران حاضر نشان میدهد.
آذرپناه هر چقدر در رمان «کسی گلدانها را آب نمیدهد» از جهت فرم و زبان کار و نحوه روایتپردازی تا حدود زیادی موفق بوده، در «جرم زمانهساز»-بهرغم آنکه پیچیدگیهای فرمی کمتری دارد و توجه به قصه نیز در آن پررنگتر است- نتوانسته آن موفقیت را کسب کند؛ بهخصوص که در ارائه زبان بیشتر دنبال راههای رفته بوده و از روانی و پاکیزگی رمان اولش در کار اخیر کمتر نشانهای میبینیم. بهعنوان نمونهای از نثر میشود به صفحه 9 رمان اشاره کرد: «گویچهای از اشک، از گوشه چشم شوکت شره کرد و روی گونه کمان زد. دست را از زیر زنخدان برداشت. جلال به دستها خیره شد. رگهای سبزآبی مچ حالا از ورای پوست شفافش نمایانتر شده بود. اندکی برجستگی داده بود به پوست دست و اینها همه غبار سالها بود.»
کتاب بعدی او یا دومین و آخرین مجموعهداستان چاپشدهاش «شماره ناشناس» است که برای او نام و اعتباری آورد و توجه مخاطب را به این کتاب جلب کرد. «شماره ناشناس» متشکل از ده داستان کوتاه است با سوژههای مختلف و متنوع و مضامین سیاسی-اجتماعی-عاشقانه که به شکلی رئال و مدرن پردازش شده است و بهلحاظ تنوع مکان و شخصیتهای اجتماعی نسبت به آثار دیگر نویسنده از گستردگی و توسع بیشتری برخوردار است و رگههای پررنگی از مضامین معمایی و چندلایه نیز در آنها به چشم میخورد.
علاوه بر این استفاده از روایتهای متنوع و چندگانه، عدم قطعیت مدرنیستی و کاربردهای میانمتنی یا بینامتنی در برخی از داستانها- مانند خوفخانه، به هیچباختن و... - از دیگر ویژگیهای مجموعه به شمار میآید.
داستانهای مجموعه «شماره ناشناس» از حیث تاریخ نگارش و نوع نگاه و رفتار نویسنده در آفرینش داستانها دورههای مختلف را شامل میشود و از جهت کیفیت و تقسیمبندی همگی در یک تراز نیست و سطوح متفاوتی را دربرمیگیرد. از این میان داستان «نقطه تاریک آدمها» و «سفر کویری»-که به تاثیر از شیوههای روایی ارنست همینگوی نوشته شده- از جهت چیدمان عناصر و شیوه روایی کمی عجولانه بسته شده است و با بقیه داستانها همخوانی ندارد. در برخی داستانها نیز مانند به هیچباختن، خوفخانه و بهخصوص شاعرانه شیرها با کم و کاستیهایی از حیث شخصیتپردازی و موقعیت راوی مواجه هستیم و بعضی داستانها نیز تنها پیشنهادی است مانند فراموشی فردا.
بااینحال در مجموعه «شماره ناشناس» با داستانهای تاثیرگذار و خوشساختی مانند گمشده در گرما، شماره ناشناس، شب سرد سردار جنگل-و با کمی فاصله، قدمزدن در شهرهای جهان- مواجه هستیم که از جمله آثار موفق و قابل اعتنای نویسنده است که کارنامه ادبی او را پربار میسازد.
داستانهای گمشده در گرما، شب سرد سردار جنگل، و شماره ناشناس، علاوه بر ساخت و پرداخت موفق آنها بهدلیل فضاسازی و شخصیتپردازی و همچنین مشارکتطلبی خواننده و انتخاب سوژه و لایهمندی نسبت به باقی داستانها جایگاه ممتازیتری دارند. همین جا باید اضافه کنم که داستانهای گمشده در گرما، شماره ناشناس، شب سرد سردار جنگل و خوفخانه گذشته از مختصات دیگر داستانها که بهصورت رئال ارائه شدهاند، بهدلیل دارابودن اشتراکاتی مانند نوع نگاه نویسنده در برخورد با واقعیت و ایجاد فضای وهم و هول از دیگر داستانهای مجموعه متفاوتتر است. در بخشی از داستان «خوفخانه» از دید راوی زن اینگونه میخوانیم:
«باور کن خوابنما شدم. صبح بیهوا خواستم بروم پای درخت زار بزنم. دیدمش آمد پای درخت. نصیب گرگ بیابان نشود. یک خندقی درست کرده بود به عمق ده وجب شیطان. دختره را لش و ول توی بغلش آورد. سرش آویزان بود از دستهای پیرمرد. گیسش از بلندی میکشید روی خاک باغچه. حور بهشتی بود مادر. دل آدم کباب میشود. گذاشتش پای درخت توی گور و خاک ریخت که از خواب پریدم...
انشاءا... اگر زهرهتان آب نشود، خودتان میروید وارسی درخت، میبینید چطور شاخههاش را حلقه کرده بود دور گردنش. من که درست و حسابی ندیدهام. چشم ندارم دیگر. اما شما میبینید. من که دیگر پایم را نمیگذارم آنطرفها...
وقتی خرمالوها رسیدند، حتما بروید ببینید. اگر دستتان رفت و دلش را داشتید یکی را بردارید قاچش کنید. خودتان میفهمید خیالات نکردهام. میبینید چه خون سرخی میزند بیرون. چهارتا خرمالو که بترکد روی زمین بوی شور خون حیاط را پر میکند. فقط به جوانی خودتان رحم کنید مادر. خانه قدمت دارد. تاریک و نمور هم هست. احتمالا با این اوضاع تا وقتی میوهها برسند خالی از آدم بماند. یحتمل تا آن وقت از ما بهتران اشغالش کنند. میروید تو یک بسما... توی دهانتان باشد.»
وجه دیگر داستانهای آذرپناه و هر سه اثر متاخر او گذشته از نکات گفتهشده، دغدغههای انسان در جامعه امروزی است در مواجهه با مسائلی چون مهاجرت، جنگ، انقلاب و حوادث جهان معاصر که دستمایه نویسنده در پرداخت اغلب داستانها است با درونمایههایی مانند عشق، تنهایی، مرگ و خیانت که گاه وجهی فلسفی به داستانها میبخشد و رنگوبویی اگزیستانسیالیستی به خود میگیرد.
آرش آذرپناه هنوز راه زیادی پیش رو دارد، ثبت یک رمان و چند داستان قابل قبول پشتوانه خوبی برای او یا هر نویسندهای محسوب میشود تا صبورتر و با دلگرمی بیشتری به کارش ادامه دهد.