آرمان - زمانی نهچندان دور، مشکلات و فشار زندگی خیلی زیاد شده بود. هیچکس در کنارم نبود. مسیری که در پیش گرفته بودم اآنقدر زمان برده بود که تمام اطرافیانم ناامید شده بودند. هرکس به شکلی سعی داشت من را مجاب کند که اشتباه کردم و باید شکست را بپذیرم. کارم را رها کرده و هیچچیزی نبود که خیال آشفتهام را آرام کند. هیچجا نمیرفتم، چون تحمل نگاه ترحمآمیز دیگران را نداشتم. از تشریحکردن افکار و اهدافم خسته شده بودم. کمکم گوشهگیر و مردمگریز شدم. نگاهها هم میگفتند: «طفلک... اینم خل شد رفت پی کارش!» شبها از فکر و خیال خوابم نمیبرد و روزها کسل و افسرده بهدنبال راه چاره بودم. در همان دوران ناچار شدم منزل پدریام را جمع کنم ( توضیح چراییاش بماند برای خودم!) خاطرات تمام سالها همراهم بودند. با خودم میگفتم خدا را شکر که به خیر و خوشی است اما فشار زیادی به روح و روانم وارد شد. این وضعیت بلاتکلیفی حدود چهار سال طول کشید. لحظات بهتر و بدتر هم داشتم اما در کل انگار بین زمین و آسمان معلق بودم. میدانستم که دوران رکود زندگیام را میگذرانم و باید صبور باشم. ولی گاهی احساس میکردم تکهتکهشدن جگرم را زیر دندانهایم حس میکنم. بین زمین و آسمان معلق بودم. به این امید میخوابیدم که فردا را نبینم و چشم که باز میکردم، اولین چیزی که به ذهنم میرسید این بود: «خدایا، باز هم که زنده ام.» بالاخره آن روزهای سخت گذشت. لطف خدا شامل حالم شد و به هر سختی و جانکندنی که بود، به مقصودم رسیدم. هرچند که میدانستم این تازه اول راه است... اما مهم این است که به سر مسیر رسیدم. پوستم کنده شد و بابت این اتفاقات به اندازه کافی تاوان پس دادم. قصههایی از سال آخر سختیها برای دیگران تعریف کردهام. بهنظر من زندگی راه میانبر ندارد. هر انسانی اگر در مسیر درست زندگی باشد، در مقطعی رنج فراوان میکشد تا آبدیده شود، نوع نگرشش به زندگی شکل بگیرد و به بینیازی روحی نزدیک شود. زندگی تا خوش و خرم است، همه خوب و خوشاخلاق و شادند. وقت ناخوشی و عصبیت واقعیت وجود آدمها مشخص میشود. من، خوشحالم که در زمان سختی، راه نیفتادم یقه آدمها را بگیرم و دق و دلیام را سرشان خالی کنم. تمام سعیام را کردم تا در زمانی که حالم خوب نیست، حال کسی را نگیرم و امیدوارم موفق بوده باشم. برای همه شما عزیزانم گذری امن از لحظات پراسترس زندگی را خواهانم.