آرمان - میگویند فرض محال، محال نیست، چه رسد به فرض ممکن. دمی بیندیشیم چهارشنبه به بعد میتوانست بهراحتی هولناکترین شب و شبهای بعد سرزمین ما باشد. کافی بود زمین زیر پا لحظاتی-فقط لحظاتی- طولانیتر و با قدرتی بیشتر بر خود بلرزد. حتی تصورش، نفس در سینه حبس میکند و خون را در رگ منجمد. در دم، پایتخت متراکم و شهرهای ویران، قفلشده و خاموش تحویل بعد میشد. گذشته و داشتهها نابود و آنچه بهجا میماند، بهمریختگی، مرگ و بیپناهی انبوه بود؛ میلیونها محبوس آوار و هجوم بیکسی. ندانستگی و ترس و تردید، تکثیر زخم و غم و اندوه، فوران حزن و عزا و ماتم. دیگر نه ثروت و مکنت به کار میآمد، نه بالا و پاییننشینی. قیامتی برپا میشد ناگفتی. پلها، درهمریخته. راهها، بسته. سردی و تاریکی گسترده. عفونت و آلودگی سرتاسری. شلوغی و ناامنی فراگیر. درماندگی مطلق همه و... شما خود میتوانید پرنده خیال را بپرانید و احتمالات ممکن را متصور شوید. اول، اینکه چنین نشد، جای بسی شکر دارد. هزارانهزار شکر. به قدر نفوس باارزش این مُلک شکر. دوم، این واقعه را زنگ هشدار بدانیم و بهخود آییم. حوادث پابهپای ما پا به راه هستند. از قبل میشود بسیاری آسیبهای آنها را پیشبینی، برنامه ریزی و پیشگیری کرد. سوم، به سرعت مدیران مجرب، هوشمند و مدبر و مسئولیتپذیر لحظههای بحران تربیت کنیم و بهکار بگیریم. بعد بلافاصله مراحل مقابله با بحران فردی و عمومی را به شکل فراگیر و ملی آموزش ببینیم و بیاموزانیم. چهارم، اعتماد عمومی را به رسانه فراگیر ملی برگردانیم تا با اطلاعرسانی واحد و مطمئن، کمتر باعث سرگردانی شهروندان شویم. پنجم، گاه ندانستن بدیهیات باعث لطمات جبرانناپذیر میشود. برای حفظ خود و اطرافیان، بدیهیات را بدانیم. بدیهیات را! ششم، هفتم، هشتم، خودتان بشمرید؛ صدم، صد و یکم تا... اما، حالا که هم را از دست نداده و هستیم، و هنوز هم را داریم، به خود، به نزدیکان، به هموطنان، همنوعان و... بیش از پیش احترام گذاشته و قدر یکدیگر را بدانیم و مراقب هم باشیم. ما تکتکمان ارزشمندیم. ما ملت بامروت، بخشنده و مهربانی هستیم. پس پیش از حادثه نیز همینگونه بمانیم. باور کنیم، این کاخ که برپاست، همان کاخ حباب است!