آرمان - چند روز پیش یک نقاشی دیدم که در آن پدری مشغول مرتبکردن اتاق دخترش بود. این دقیقا وضعیت من در دوران کودکی بود، با یک تفاوت؛ پدر نبود و مادر كارها را انجام مىداد. نمىدانم این نقاشىها براى دخترهایى كه در كودكى پدرشان را از دست دادهاند یا به هر دلیلى پدر در كنارشان نبوده، تلخ است یا لذتبخش. اما به من حس عجیبى مىدهد، انگار وجودم را پر از مهربانى مىكند. دلم مىخواهد هر دو را بغل كنم و ببوسم، محکم، عمیق و طولانى! دلم مىخواهد زنده باشند و با همین اندازه كوچولویشان در دفتر نقاشىهاى من زندگى كنند.من هم تا هفتسالگى پدرم پیشم نبود و حس هیچكدام از این نقاشىهاى زیبا را تجربه نكردم اما وقتى آنها را مىبینم دلم غنج مىرود. احساس مىكنم دوباره بچه شدهام و دارم از سایه سوپرمن بزرگ زندگیام لذت مىبرم. زمانی که خیلى كوچك بودم (قبل از این كه بروم مدرسه) دقیقا اوایل دهه شصت، دوران انقلاب فرهنگى و مسائل سیاسى و جنگ... وقتى مامان از سر كار برمىگشت، اغلب با اتاق من در بههمریختهترین حالت مواجه مىشد، بعد با خستگى و لبخند مىآمد و مىگفت: «خب مهراوه خانوم، حالا بیا باهم همه دوستات رو بذاریم سرجاشون كه بخوابن.» و اینگونه مراسم مرتبكردن اتاق شروع مىشد. دقیقا مثل نقاشی این دختر فسقلى خوشبخت! نقاشى را كه دیدم، یاد آن روزها افتادم. فكر مىكنم كاش مىشد از خدا بخواهیم فیلم كامل بچگىهایمان را برایمان بفرستد. شاید به آن بدى كه در خاطرمان است هم نباشند. شاید ما هم مثل این دختر خوشبخت لحظههاى نازى داشتیم كه الان یادمان نمیآیند.