بستن
کد خبر: ۵۳۷۱۷

نويسنده براي نوشتن، نیاز به سرمایه دارد

نويسنده براي نوشتن، نیاز به سرمایه دارد
شاهرخ شاهرخیان - مترجم انگلیسی

آرمان - گروه ادبیات و کتاب: جی. پی. دانليوی (۱۹۲۶-) با انتشار نخستین رمانش «مرد زنجبیلی» در ۱۹۵۵ توانست موفقیت، شهرت و پول را به‌طور همزمان به‌دست بیاورد. رمانی که تاکنون بیش از ۴۵ ميليون نسخه از آن فروش رفته و همچنان بی‌وقفه می‌فروشد و در سال ۱۹۹۸ به فهرست صدتایی بهترین رمان‌های دنیا از سوی کتابخانه مدرن آمریکا راه یافت و دوروتی پارکر نویسنده برجسته آمریکایی درباره‌اش نوشت: «درخشان، شگفت‌انگیز و بسیار طنزآمیز... مرد زنجبیلی، نقطه پایان همه رمان‌‌های پیکارسک است.» دانلیوی اگرچه در بروكلين نيويورك به دنيا آمده، در محله‌ برانكس بزرگ شده، انگليسي را با لهجه‌ بريتانيايي صحبت مي‌كند و تكيه‌كلام‌هاي بريتانيايي دارد، اما از سال ۱۹۶۹ تاكنون در املاكش موسوم به لوينگتون‌پارك در ايرلند زندگي مي‌كند. «مرد زنجبیلی»، «تابستان غم‌انگیز ساموئل اس» و «سعادت ددمنشانه‌ بالتازار بی» سه کتابی هستند که از این نویسنده ایرلندی-آمریکایی با ترجمه رضا اسکندری و از سوی نشر «هیرمند» منتشر شده است. آنچه می‌خوانید گفت‌گوی مولي مك‌كاهان و فايت هيكاكس با جی. پی. دانلیوی است که از انگلیسی ترجمه شده است.

نوشتن «مرد زنجبيلي» را در كالج ترينيتي آغاز كرديد؟

تازه كالج را رها كرده بودم. در كلبه‌اي در ناحيه‌ ويك‌لو زندگي مي‌كردم. هفت روز طول كشيد تا يك صفحه و نيم از كتاب را بنويسم. اما تسليم نشدم؛ بعد از ده روز، بالاخره توانستم سه صفحه بنويسم. بعد از آنكه سي- چهل صفحه نوشتم، كار تا حد زيادي روي غلتك افتاد. به همين ترتيب كتاب را به صدوچهل صفحه رساندم. بعد از آن به آمريكا برگشتم، حدود يك سال هم در آنجا نوشتم.

چطور به خودتان انگيزه مي‌داديد؟

خيلي ساده! قضيه فقط سر پول و شهرت بود. خوب مي‌دانستم كه دنيا آنقدر بي‌رحم است كه اگر كار بزرگي انجام ندهم، از صفحه‌ روزگار پاك مي‌شوم. بنابراين فهميدم كه بايد كتابي بنويسم كه در نوع خودش تك باشد. به همين سادگي.

آن‌همه جسارت و اعتمادبه‌نفس را از كجا آورديد؟ انرژي دروني؟

فكر كنم بيشتر از حماقت محض! به همه مي‌گفتم نويسنده‌ام. اولين چيزي كه مي‌پرسيدند اين بود «چه كتاب‌هايي چاپ كردي؟» و من كوفت هم چاپ نكرده بودم. (مي‌خندد) اما خودم را همانطور كه بودم براي ديگران باز مي‌كردم. راستش خيلي پررو بودم. بيشتر خيالاتم بود كه انگيزه و اشتياق سوزان را درونم ايجاد مي‌كرد. اما وقتي كتابتان چاپ مي‌شود و معروف مي‌شويد، ديگر نيازي به انگيزه و اشتياق سوزان نيست.

آيا موفقيت «مرد زنجبيلي» راه را برايتان باز كرد؟

به هيچ وجه! «مرد زنجبيلي» در ابتداي امر تاثيري روي موفقيت من نگذاشت. هشت سال آزگار از زمان چاپش گذشت تا ممنوعيت‌ چاپش كم‌كم رفع شد و شروع كرد به شناخته‌شدن و درنهايت فروش میلیونی آن که همچنان ادامه دارد.

«مرد زنجبيلي» را چطور چاپ كرديد؟

ابتدا كتاب را براي ويراستاري به نام ويل‌لاك فرستادم. او با نامه‌اي جواب داد: «ما اينجا همه كتابت را خوانده‌ايم. سه نفر از ويراستارهاي ما مي‌گویند اين بهترين كتابي است كه تابه‌حال به اين انتشارات تحويل داده شده؛ و نفر چهارم مي‌گوید اين بهترين كتابي است كه به عمرش خونده؛ اما متاسفانه نمي‌توانيم چاپش كنيم. اما بايد هرطور شده اين كتاب را چاپ كني!» آن زمان مصادف با دادگاه‌هاي مك‌كارتي بود. ويل‌لاك مرا به شخص ديگري معرفي كرد كه بعد از خواندن كتاب گفت «بعيد مي‌دانم كسي چاپش كند.» حتي انتشارات رندوم‌هاوس هم ردش كرد. بعد از ردشدن كتاب توسط سي ناشر مختلف، برندان بيان كتاب را خواند و انتشارات المپياپرس را به من پيشنهاد داد. آ‌نها هم قبول كردند كتاب را چاپ كنند. برندان بيان گفت «اين كتاب، ركورد فروش انجيل را هم مي‌زند!»

با برندان بيان در كالج ترينيتي آشنا شديد؟

او يكي از اولين كساني بود كه در ايرلند ملاقات كردم. آن موقع تازه از زندان آزاد شده بود. كسي به شوخي ما دو نفر را به اسم نويسنده (كه آن موقع نه من نويسنده بودم و نه او) به هم معرفي كرد؛ پنج دقيقه بعد من و بيان بيرون کافه ايستاده بوديم و آماده بوديم براي زدوخورد! چون بيان خيلي ليچار بارم كرد و من هم جوابش را دادم. البته كار به دعوا نكشيد و در عوض با هم دوست شديم. راستش بيان اولين كسي بود كه دستنوشته «مرد زنجبيلي» را خواند. يك‌بار كه خانه نبودم، قفل در كلبه‌ام را شكست و مثل دزد وارد شد. وقتي به كلبه برگشتم، ديدم تمام ظرف‌ها، پتوها و حتي كفش‌هايم غيب شده‌اند! وقتي دستنوشته‌ «مرد زنجبيلي» را برداشتم، ديدم تمامش را خوانده و ويراستاري كرده: «اين را خط بزن!»، «اين را بگذار بماند!» آن موقع حوالي سال 1950 بود.

بيان چه جور شخصيتي داشت؟

بیشتر دكمه‌‌های پيراهنش هميشه باز بود؛ كفش‌هايش هيچ‌وقت بند نداشت؛ پاشنه‌هاي كفشش چنان ساييده بود كه موقع راه‌رفتن لق مي‌زد. سالي يك‌بار براي خودش كت‌و‌شلوار نو مي‌خريد؛ بعد كه وارد کافه مي‌شد، يكي داد مي‌زد «بيان، كت‌و‌شلوار نو مبارك!» و او جواب مي‌داد «اه؟ معلومه نوئه؟» بعد مي‌رفت مي‌خوابيد توي جوی و غلت مي‌زد و دوباره برمي‌گشت داخل! اگر كسي مي‌گفت «بيان آفتاب از كدام طرف درآمده؟ موهایت را شستي؟» همان‌جا بطري نوشیدنی را روي سر خودش خالی می‌کرد.

بالاخره «مرد زنجبيلي» کی معروف شد؟

وقتي معروف شد كه انتشارات كورگي بريتانيا به سال 1963، نسخه‌ سانسورنشد‌ه‌اش را به قيمت گزاف خريداري كرد.

محرك شما براي نوشتن چيست؟

بيش از همه پول! شهرت به مرور زمان محو مي‌شود، اما پول مي‌ماند. پول زيبايي خاص خودش را دارد.

آيا پول تاثيري بر نوشتن شما داشته است؟

صد درصد! نويسنده براي نشستن پشت ميز و نوشتن نياز به آرامش دارد؛ و براي خريدن آرامش، نياز به مقادير زيادي پول داريد! و گذشته از همه‌ اينها در يك نظام سرمايه‌داري، چاره‌اي نداريد جز اين‌‌كه سرمايه‌دار شويد.

وقتي مي‌نويسيد به چه چيز فكر مي‌كنيد؟

اول از همه اينكه، كسي كه كتاب را مي‌خواند، نبايد حوصله‌اش سر برود. و اينكه من در جايگاه موعظه‌گر نيستم؛ و اينكه نبايد از مقام نويسندگي براي تظاهر به باهوش و عميق‌بودن استفاده كنم. بايد پيوسته تواضعم را حفظ كنم. گمانم اينها چيزهاي مهمي هستند كه يك نويسنده بايد مدنظر داشته باشد.

سبك نوشتار شما از چه كساني تاثير گرفته است؟

هنري ميلر، جيمز جويس، تامس وُلف، و كافكا. تصوير ذهني كافكا از دنيا و انسان، هميشه مرا مسحور مي‌كند. و جيمز جويس و شيوه‌ كاربرد لغاتش؛ البته تكنيك جابه‌جايي راوي بين اول‌شخص و سوم‌شخص، ابداع شخص خودم است و از زمان نگارش «مرد زنجبيلي» توسط يك يا دو نويسنده استفاده شده است. و قطعه‌هاي شعرمانندي كه در انتهاي فصل‌ها درج مي‌كنم، حكم قبرنبشته‌هاي هر فصل را دارند.

آيا هنوز از يادآوري اينکه «مرد زنجبيلي» را شما نوشتيد و به اين درجه از شهرت جهاني رسيد مثل همان دوران احساس لذت مي‌کنيد؟

نه. محال است حس آن دوران را دوباره تجربه کنم. وقتي نويسنده‌ای به شهرت مي‌رسد، تمام آن حس‌ها ترکش مي‌کنند. چون شهرت چيزي بوده که به انگيزه‌ آن تمام آن سختي‌ها را پشت سر گذاشته. اين دنيا جاي بي‌رحمي است. مکاني پهناور که در آن همه دارند دعا مي‌کنند «خداي بزرگ، صداي اين بنده‌ات را بشنو!» همه مي‌خواهند صدايشان شنيده شود. در آمريکا چيز خيلي نادري است که کسي به شما گوش کند. اما کار عادي من اين است که به حرف مردم گوش کنم. خلاصه هر کس پيشم مي‌نشيند سفره‌ دلش باز مي‌شود.

آيا از طرف خواننده‌هایتان نامه دريافت مي‌کنيد؟

بله. اما جواب نامه‌ها را نمي‌دهم، چون احساس مي‌کنم اين نامه‌ها از ارتباط آ‌نها با کتاب نشات گرفته، نه ارتباط با شخص من. حتي تعدادي از خوانندگان جلوي در املاکم ظاهر مي‌شوند. يک خانم جواني هم جزوشان بود که همسرم مي‌گفت نسخه‌ مشابه شخصيت ابيگيل در «تابستان غم‌انگيز ساموئل اس» است. آن زمان مشغول انتخاب بازيگر براي نسخه‌ تئاتري رمان «تابستان غم‌انگیز ساموئل اس» بودم، براي همين تصميم گرفتم با آن خانم جوان ملاقات کنم. جالب است بدانيد که اولين اثري که از من خوانده بود، همان «تابستان غم‌انگيز ساموئل اس» بود.

آيا در ميان خوانندگان کسي هست که برايتان جالب باشد؟

بله. زماني خانمي برايم نامه نوشته بود و در نامه گفته بود يکي از کتاب‌هاي من را خوانده. او فکر مي‌کرد مرا کشف کرده، چون مي‌گفت كسي را نمي‌شناسد که حتي يكي از کتاب‌هاي مرا خوانده باشد. بعدها به کتابخانه‌ محلشان مي‌رود و تعدادي از کتاب‌هايم را پيدا مي‌کند و مي‌بيند کارت امانت کتاب پر است از اسامي مختلف. اين يکي از معدود نامه‌هايي بود که پاسخش را دادم.

آيا مردم در مکان‌هاي عمومي شما را مي‌شناسند؟

يکبار در موزه‌ متروپوليتن بودم که آقايي آمد و زد پشتم. گفت «سلام. شما آقاي دانليوي هستيد؟» جواب دادم «بله.» آن آقا ادامه داد «خيلي ببخشيد که مزاحمتان شدم، فقط خواستم به اطلاعتان برسانم که يک نفر در اين ساختمان هست که شما را مي‌شناسد!» اتفاقات خنده‌دار زيادي برايم رخ مي‌دهد. يک‌بار هم بيرون يک مراسم تدفين ايستاده بودم و داشتم براي رمان «قصه‌ نيويورک» يادداشت‌برداري مي‌کردم. نيم ساعت بعد حين عبور از خيابان خانم جواني زد پشتم و خيلي آرام گفت «شما جي. پي. دانليوي هستيد؟» جواب دادم «بله.» تا اين را گفتم خانم گفت «آآآه!» و شروع کرد عقب‌عقب‌رفتن. ما وسط خيابان بوديم و يک کاميون بزرگ داشت به سرعت مي‌آمد طرفش. مسلما راننده‌ کاميون روحش خبر نداشت که قرار است کسي در حال عبور از خيابان ناگهان بايستد و شروع کند عقب‌عقب‌رفتن. مجبور شدم جست بزنم و خانم را بکشم عقب تا جانش را نجات دهم.

آيا اين حالات براي شما لذت‌بخش است؟

خب، معمولا اگر کسي در خيابان مرا ببيند و بشناسد، خيلي زود متوجه مي‌شوم. چون کاري که معمولا مردم مي‌کنند اين است که لبخند مي‌زنند و سرشان را مي‌اندازند پايين. وقتي اين اتفاق مي‌افتد حدس مي‌زنم به چه چيز دارند فکر مي‌کنند. با خودم مي‌گويم حتما به آن صحنه از «مرد زنجبيلي» فکر مي‌کنند که سباستين دنجرفيلد، زنجير سيفون مستراح را مي‌کشد و باران فضولات مي‌ريزد روي سر همسرش ماريون!

معمولا نقدهايي را که روی کتاب‌هايتان نوشته مي‌شود مي‌خوانيد؟

گاهي اوقات بله. البته در آمريکا منتقدان هميشه زياد از حد به من لطف داشته‌اند. بيشتر نقدهايی را مي‌خوانم که از کتاب‌هايم بد گفته‌اند تا بعدش بنشينم فکر کنم چه‌کار بايد انجام دهم تا از وجهه اثر دفاع کنم.

چگونه در اين حالت از وجهه‌ اثرتان دفاع مي‌کنيد؟

واقعيت اين است که تقريبا کاري از دستتان برنمي‌آيد. يک‌بار يکي از منتقدان آمريکايي نقدي روي يکي از کتاب‌هايم نوشته بود. در آن ‌نقد عنوان کرده بود که رمان‌هاي من يکي از ديگري افتضاح‌ترند و و اين کتاب آخر هم دست همه‌شان را از پشت بسته. ابتدا خنديدم و فکر کردم چقدر بامزه است. اما کمي بعد متوجه شدم که قضيه اصلا هم بامزه نيست و کاشف به عمل آمد که يک حمله‌ از پيش حساب‌شده و به دلايل شخصي بوده است. اين موضوع زماني مشخص شد که من پيشينه‌ فرد مورد نظر را بررسي کردم.

برخي منتقدان شما را نويسنده‌ کمدي سياه خوانده‌اند. اين موضوع تا چه اندازه درست است؟

چندان موافق نيستم. من و تعدادي ديگر از نويسندگان را در تعدادي از طبقه‌بندي‌ها قرار داده‌اند که اولين آنها طبقه‌بندي «مرد جوان خشمگين» است.

از نظر شما نقد غير از موفقيت تجاري اثر تاثير ديگري ندارد؟

حقيقت اين است که نقد اصولا باعث موفقيت فروش کتاب نمي‌شود. نقد تنها يک واسطه‌ رايگان است که از طريق آن کتاب مورد توجه قرار مي‌گيرد. مثلا در بريتانيا که منتقدها بدترين رفتار را با کتاب‌هاي من داشته‌اند، ناشرها به تاثير نقدها روي فروش کتاب‌هايم مي‌خندند. وقتي نقدهاي مخرب درباره‌ کتاب‌هايم مي‌ديدم نگران مي‌شدم اما ناشرها عين خيالشان نبود. اگر کتابي قرار باشد خوب بفروشد، مي‌فروشد.

دليل اين رفتار برخي منتقدان چيست؟

بيشتر انگيزه‌هاي سياسي. هر نويسنده‌اي يک ديدگاه سياسي دارد و منتقدان چنانچه با ديدگاه وي مخالف باشند چاره‌اي ندارند غير از کوبيدن آثارش.

در «مرد زنجبيلي» شخصين کنت اوکيف را با الهام از فردي با نام داناهيو نوشتيد. آيا از دوران کالج ترينيتي مي‌شناختيدش؟

بله. اگرچه او هرگونه ارتباطي با «مرد زنجبيلي» را نفي مي‌کند، شخصيت کنت اوکيف را از وي الهام گرفتم. او در يک اجتماع ايرلندي در بوستون آمريکا بزرگ شده بود و مدام جايگاه اجتماعي مرا به يادم مي‌آورد. و اين مکالمه را بارها و بارها بينمان داشتيم «دانليوي، تو با اين لهجه‌ بريتانيايی و آن لباس‌هاي خوبت واقعا قدر خودت را نمي‌داني!» و من جواب مي‌دادم «راستش تا‌به‌حال به‌اش فکر نکرده بودم.» او مدام سعي داشت لهجه‌اش را بريتانيايي جا بزند تا کسب محبوبيت کند.

شخصيت «مرد زنجبيلي» را از چه كسي الهام گرفتيد؟

يكي از دانشجويان كالج به اسم گينور كريست که الان مُرده. حتي صحنه‌ شكافتن كف مستراح در رمان «مرد زنجبيلي» واقعا اتفاق افتاده بود! يك‌بار همه در خانه جمع بوديم. گينور كريست رفت دستشويي طبقه‌ بالا، زنجير سيفون را كشيد و باران فضولات از سقف باريد روي سر همه!

انتشار :
آخرین اخبار
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی