بستن
کد خبر: ۳۲۸۳۶

«مدیا»ی ابر شلوارپوش

«مدیا»ی ابر شلوارپوش

آرمان - گروه ادبیات و کتاب: «م. کاشیگر»؛ با این نام، که روی جلد «ابر شلوارپوش» مایاکوفسکی بود، «مدیا کاشیگر» را شناختیم. نامی که برای بسیاری از ما، «راز» بود تا وقتی که «م» شد «مدیا»ی «ابر شلوارپوش»، و حالا که جلوی اسمش می‌نویسم: «مدیا کاشیگر: ۱۳۹۶-۱۳۳۵». گزیده‌کار بود. چه در ترجمه، چه در شعر و داستان و نمایشنامه، و چه در مصاحبه، که کمتر تن به آن می‌داد، که به‌نوعی اعتراض او به ممیزی نیز بود. جز «ابر شلوارپوش» که به‌نوعی معرف و شناسنامه مدیا کاشیگر است، می‌توان به این آثار هم اشاره کرد. تالیف: کتاب کودک «وقتی مینا از خواب بیدار شد» (برنده جایزه شورای کتاب کودک)، مجموعه‌داستان «خاطره‌ای فراموش‌شده از فردا» (نشر نیماژ)، نمایشنامه «آخرالزمان» (نشر نیماژ)؛ مجموعه‌شعر «سونات برفی در رِمینور» ، «مرگ موریانه» (مجموعه مقالات و سخنراني‌ها، نشر میلکان)؛ ترجمه: «متافزیک و گمانه‌سازی جهان‌های برون‌علم» (کانتن میاسو، نشر نیماژ)، «درباره ترجمه» (پل ریکور، نشر افق)، «ریخت‌شناسی قصه» (ولادیمیر پراپ، نشر روز) «تکنیک کودتا» (کورتزیو مالاپارته، نشر قصه) و بازترجمه: «بیگانه به روایت آندره آبو» (آلبر کامو، نشر گام نو) «شازده کوچولو و تولد شازده کوچولو» (آنتوان دوسنت اگزوپری، نشر آفرینگان). کاشیگر از صاحب‌نظران برجسته در حوزه ترجمه و از چهره‌های مطرح ادبی بود که جایزه‌ «روزی‌روزگاری» را بنا نهاد و خود از دبیران جایزه ادبی «یلدا» و عضو هیات‌مدیره جایزه محمود استادمحمد بود. آنچه می‌خوانید یادنوشتی است از اصلان پاشا، شاعر، داستان‌نویس و ناشر، که از دوستی‌اش با مدیا کاشیگر در گذر نیم‌قرن می‌گوید؛ از چگونگی آشنایی با مدیا کاشیگر تا انتشار کتاب «ابر شلوارپوش». از اصلان پاشا تاکنون این آثار منتشر شده: من آبی را دوست دارم، وقتی خیال و خاطره یکی شود، و آلایولا.

اگر می‌خواهید

حتی از نرم نرم‌تر می‌شوم

مرد نه

ابری شلوارپوش می‌شوم...

نیم‌قرن از آن روز گذشت... از آن روز که در تالار فردوسی دانشگاه تهران، تئاتر «دشمن مردم» ایبسن، به کارگردانی ناصر رحمان‌نژاد را دیدیم؛ در زمان بیرون‌آمدن آنچنان هر سه نفرمان سرشار از هیجان و شور بودیم که می‌خواستیم با همه وجودمان فریاد شویم تا که شهر و دشمنان مردمش را ویران کنیم...

اما نه فریاد شدیم و نه آواری بر سر شهر و دشمنانش، بلکه تا نیمه‌های شب راه رفتیم و راه، و بعد از هم جدا شدیم، اما جدایی‌ای کوتاه، چراکه صبح دوباره به هم پیوستیم و شب دوباره به تماشای «دشمن مردم» رفتیم... تا که آغازی باشد برای دوستی عمیق‌تر... تا که دوستی‌مان سالیان سال تداوم داشته باشد، تا برسد به امروزها... اما ارتباط‌مان هرازگاهی مثل برق شهرمان قطع‌ووصل‌هایی هم داشت، البته نه از سر دلخوری‌ها و قهرها، بلکه از سر اجبار...

سال پنجاه‌وچهار که برگشتم، آن دو به سراغم آمدند، البته یک نفر دیگر هم همراه‌شان بود، شهریار خوب و مهربان؛ حالا دیگر ما چهار نفر شده بودیم.

من، «مدیا»، رضا و شهریار

من بسیار زودتر از حد تصور کار پیدا کردم و در یک کتابفروشی مشغول به کار شدم. در همان چند روز اول کار، «مدیا» و رضا و شهریار به دیدنم آمدند و باهم در بالکن کتابفروشی چای نوشیدیم و... وقت رفتن، «مدیا» پاکتی به دستم داد. در آن لحظه تنها چیزی که به فکرم رسید آن بود که، حتما در پاکت اعلامیه است. پاکت را پشت قفسه‌ای از قفسه‌های کتاب‌ها پنهان کردم. تا بعد از پایان ساعت کار با خود به خانه ببرم. بعد از پایان کارم به سراغ پاکت رفتم، در پاکت خبری از اعلامیه نبود. در پاکت مقدار زیادی پول بود. پاکت را در کشوی میز کارم گذاشتم تا در اولین فرصت آن را به دوستانم برگردانم چون حقوقی که می‌گرفتم بسیار بیشتر از نیاز آن روزگار من و همسر و فرزندانم بود...

چند هفته بعد رضا به دیدنم آمد. دنبال کار می‌گشت. با اصرار بسیار، پاکت را به او دادم و بعد به صاحب کتابفروشی تلفن کردم تا برای برای رضا پیدا کنم؛ به آقای علمی [مدیر نشر جاودان] پیشنهاد دادم که می‌شود شخصی را مسئول کنیم که پیش نویسنده‌ها برود و داستان‌‌ها و رمان‌های جدیدشان را برای چاپ در انتشارات بگیرد؟ ایشان هم با خوشحالی بسیار از چنین پیشنهادی، خواستند که هر چه زودتر این کار انجام شود. رضا در دفتر انتشارات مشغول به کار شد و از بسیاری از نویسندگان از جمله محمود دولت‌آبادی، علی‌اشراف درویشیان، محمود گلابدره‌ای و بسیاری دیگر از نویسندگان کتاب گرفت برای چاپ.

فصل دیگری در تاریخ ایران آغاز شده بود. زمزمه انقلاب بود، و تظاهرات‌هایی بود، هرچند کوچک و گریزان... دوباره دیدارهای‌مان کم و کمتر می‌شد، مثل نفت که کمیاب شده بود... شب‌ها و روزها گم می‌شدند، اما انقلاب داشت پیش می‌رفت... پیروزی نزدیک شده بود...

و رضا دیگر در میان ما نبود، اما همسرش «رضا»ی کوچک را به دنیا آورد تا جای خالی «پدر» را پُر کند.. شهریار را اما دیگر اصلا ندیدم... اما با «مدیا» گاه به گاه دیداری داشتیم.

بعد از مدتی فاصله... و روزی از روزهای سال شصت‌وهشت، «مدیا» با با من تماس گرفت و قرار شد که به دفتر انتشارات «مینا» بیاید. بعدازظهر همان روز، حوالی ساعت پنج و شش آمد. بعد از گفت‌وگوهای بسیار از روزگاری که گذرانده بودیم، «مدیا» کتابی هفتاد- هشتاد صفحه‌ای از کیفش بیرون آورد و گفت می‌خواهم این کتاب را برایم چاپ کنی.

کتاب «ابر شلوار پوشِ» مایاکوفسکی بود.

برایم خواند:

ای شما

ظریف‌الظرفا

که عشق را

با کمانچه می‌خواهید.

ای شما

خشن‌الخُشَنا

که عشق را

با طبل و تپانچه می‌خواهید

حتی یک نفرتان

نمی‌تواند

پوستش را

چون من

شیار اندازد ...

برایم خواند:

ماریا ماریا ماریا

راهم بده ماریا

تاب کوچه را ندارم

راهم نمی‌دهی؟

گونه‌هایم گود

مزه از دست داده

چشیده خاص و عام

بیایم پیشت؟

با صدایی بی‌دندان بگویم به تو:

اینک شده‌ام مردی قابل اعتماد؟

ماریا نگاهم کن

پشتم خمیده شد

در کوچه مردم چشم تنگ می‌کنند

چشم‌هایی از چهل سال ولگردی فرسوده...

برایم خواند:

گاه می‌نشنید

بر دلم

یک سوال

چرا به پایان نبرم

جمله‌ هستی‌ام را؟

با نقطه یک گلوله؟

امروز هرچه بادا باد

غزل بدرودم را می‌سرایم...

غزلی که زود به سراغش آمد، وقتی تازه کتاب‌هایش -داستان‌ها، نمایشنامه‌ها، شعرها، و ترجمه‌ها- داشت چاپ می‌شد و می‌توانست در این حوزه‌ها تاثیر بیشتری بگذارد...

بعد از خوانش گرم و صمیمانه‌اش، پیشنهاد کردم که اگر می‌تواند تعداد صفحات کتاب را به صدوپنجاه صفحه برساند، و او هم قبول کرد... در ضمن گفتم که من از طریق آقای نوریان دو کار دیگر از مایاکوفسکی را می‌شناسم که ایشان نمایشنامه «ساس» و «دو مقاله راجع به ادبیات» را ترجمه کرده، و این دو کتاب را هم می‌خواهم برای انتشار آماده کنم... من با خواندن «شعر چگونه ساخته می‌شود» با مایاکوفسکی آشنا شده بودم. این کتاب را آقایان روشندل و عباسی ترجمه کرده بودند. مدیا تا کتاب «ابر شلوارپوش» را تکمیل کند، من کتاب‌های «ساس» و «دو مقاله راجع به ادبیاتِ» مایاکوفسکی را منتشر کردم.

سال هفتادویک کتاب تکمیل شد و سال هفتادودو کتاب چاپ شد؛ جلد آن هم توسط داریوش نخعی طراحی شد... آنطور که انتظارش را داشتیم و خیال کرده بودیم کتاب «ابر شلوارپوش» مورد استقبال خوانندگان قرار نگرفت! و کتاب ده سال در انبار انتشارات تقریبا بی‌هیچ خواننده‌ای ماند و خاک خورد... به قول روای کوچولوی «پس باد همه‌چیز را با خود نخواهد برد»: غبار، غبار آمریکا...

تا آنکه در سال هشتادودو، شاعران جوان و دیگر خوانندگان، مایاکوفسکی شاعر را کشف کردند و «ابر شلوارپوش» نقل همه مجالس شد. حالا دیگر بخت و اقبال به مایاکوفسکی شاعر و «مدیا»ی مترجم و همچنین ناشر روی آورده بود تا لذت شادمانی از انتشار یک کار خوب را بچشیم. حالا حتی بخت دیگر کتاب‌های منتشرکرده‌ام از مایاکوفسکی نیز باز شده بود، و همین انگیزه‌ای شد برای چاپ کتاب‌های دیگر از مایاکوفسکی شاعر...

رفتم به سراغ «شعر چگونه ساخته می‌شود» یعنی همان کتابی که با آن با مایاکوفسکی آشنا شده بودم، و اجازه چاپ آن را در انتشاراتم از مترجمانش گرفتم؛ پس از آن کتاب، «زندگی و کار» مایاکوفسکی را منتشر کردم و پس از آن، کتاب «ساده چون صدای گاو» مایاکوفسکی را با ترجمه بابک شهاب؛ و باز پس از آن کتاب «بر اوج صدایم» دیگر اثر مایاکوفسکی را با ترجمه سارا ابوطالبی.

شاید در آن سال‌ها خیلی چیزها تغییر کرده بودند اما «مدیا» و من هنوز همان دوستان دیرین هم باقی مانده بودیم. هرگاه که فرصتی پیش می‌آمد دیداری تازه می‌کردیم و آنقدر گفت‌وگو می‌کردیم که زمان گم می‌شد...

در آخرین دیدارهایمان صحبت از انتشار قصه‌هایی بود و من قبول کرده بودم که هر نوشته‌ای از او را منتشر کنم. اولین کاری که برایم فرستاد «طلسم خورشید» بود که باید برای چاپ دوم آماده‌اش می‌کرد. بعد از حروفچینی کار را برای دوباره‌خوانی و غلط‌گیری برایش فرستادم اما تا مدت‌های طولانی از «مدیا» خبری نشد.

با او که تماس گرفتم، گفت اصلا حوصله انتشار کتاب‌هایش را ندارد... گفت: «خسته‌ام... اما شاید به زودی به دفتر انتشارات بیایم تا خاطرات گذشته‌مان را زنده کنیم...» و باز تا مدت‌های طولانی پیدایش نشد. یک روز که در دفتر کارم مشغول نوشتن قصه‌ای تازه بودم، زنگ در به صدا درآمد. «مدیا» آمده بود... با خنده گفت: «آمده‌ام برویم به دیدن «دشمن مردم». نگاهم با نگاهش روی زمانی در گذشته متوقف شد. در زمان سفر کرده بودیم، و همان‌طور که در خیابان‌های پنجاه‌وچهار پرسه می‌زدیم، حرف‌هایش را ادامه می‌داد: «و بعد از دیدن نمایش هم آن کارهایی را که آن روز انجام ندادیم، انجامش می‌دهیم... هرچه فریاد داریم روی سر در و دیوارهای شهر بریزیم.»

***

یک شعر منتشرنشده از مدیا کاشیگر

شاعری را دید

یک چشمش

موقر

لبخند ادب می‌زد

چشم دیگرش

ژولیده

در قاب شیشه بخارگرفته پنجره شکسته

برف را تماشا می‌کرد

که در ارتفاع نگاهش

ناگهان

از افتادن

باز مانده بود

معلق

غرق اسطرلاب آسمان بود.

یک چشمش

تبلور وقار

مردمک فرود آورد

مودبانه سلام کرد

چشم دیگرش

سفیدی قفل‌کرده در تعلیق برف

مردمکش را

ژولیده

در عمق نگاه‌ها غرق کرد.

مردمک چشم موقرش

به هیاهوی بی‌پژواک اصوات کرنش کرد

چشم برف‌زده‌اش

همه گوش شد

به نغمه‌ای که فقط نگاهش می‌دید

شعله کشید و خاکستر شد.

انتشار :
آخرین اخبار
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی