آرمان - گروه ادبیات و کتاب: در ۱۹ دسامبر سال ۲۰۱۱ یکی از شخصیتهای کلیدی رمان «پسر سرپرست یتیمخانه» درگذشت. نام او کیم جونگ ایل رهبر کره شمالی بود. اگر کیم زنده میماند ممکن بود شخصیت شیطانصفت، حیلهگر و دمدمیمزاجی را که جانسون در رمان خود در مورد کره شمالیِ امروزی از او به تصویر کشیده تصدیق کند، هرچند امکان داشت اینکه یک شهروند عادی به نام جان دو بهعنوان قهرمان داستان در برابر او قد علم میکند - کسی که در جستوجوی آزادیِ محکوم به شکست در یک اردوگاه بیگاری پدیدار میشود- چندان مورد خوشایند او واقع نشود. «شهروندان، به بلندگوهای خود نزدیک شوید. اخبار مهمی داریم! در آشپرخانه، در دفتر کار، در کارخانه - بلندگوهایتان هرجا هست صدایش را زیاد کنید! گزارش اخبار محلی حاکی از آن است که پیشوای عزیزمان کیم جونگ ایل در حال راهنمایی مهندسانی دیده شده که مشغول عمیقکردن بستر رودخانه تدونگ هستند. در همان حینی که پیشوای عزیز برای مسئولان لایروبی سخنرانی میکرد، دیده شد که تعداد زیادی قمری به طور همزمان در بالای سر او گرد آمدند و معلق ماندند تا برای ژنرال گرانقدرمان در یک روز گرم سایهای فراهم کنند. همچنین گفته میشود که وزیر امنیت عمومی پیونگیانگ درخواست کرده که در این اوج فصل کبوترگیری، سیمهای تله و حلقههای دام را دور از دسترس رفقای خردسال خود قرار دهیم. و فراموش نکنید، شهروندان، ممنوعیت ستارهنگری همچنان به قوت خود باقی است...» این شروع رمان پرقدرت «پسر سرپرست یتیمخانه» آدام جانسون است؛ رمانی که به زعم نیویورکتایمز، نه فقط زوایای پنهان و خوفناک کره شمالی را به دست میدهد، که معنای حقیقی عشق و ایثار را نیز جستوجو میکند. روایتی بینظیر از زوایای پنهان کره شمالی این مرموزترین کشور دنیا؛ روایتی خواندنی که شما را به هزارتوی این کشور میبرد و تصویری وحشتناک از آن به دست میدهد: تصویری که مو به تن آدمی سیخ میکند. «پسر سرپرست یتیمخانه» نوشته آدام جانسون نویسنده آمریکایی است که در سال ۲۰۱۳ توانست جایزه پولیتزر را از آن خود کند. علاوه بر این، این رمان توانست جایزه صلح دیتون، جایزه بهترین کتاب کالیفرنیا را هم به خود اختصاص داد. همچنین این رمان به مرحله نهایی انجمن منتقدان ادبی آمریکا راه یافت. جانسون برای کتابهای دیگرش نیز جوایزی چون کتاب ملی آمریکا و جایزه داستان ۲۰۱۶ را برده است. آنچه میخوانید گفتوگوی نیویورکتایمز است با آدام جانسون درباره این رمان و سفرش به کره شمالی و بیان واقعیتهای وحشتناکی از اردوگاههای کار اجباری و زندانهای مخوف کره شمالی که هر آدمی از خواندن آن انگشت به دهان میماند، رمانی که به گفته واشنگتنپست، به واقع باید از خواندنش به وجد آمد. رمان «پسر سرپرست یتیمخانه» توسط محمد عباسآبادی ترجمه و از سوی نشر کتابسرای تندیس منتشر شده است.
شما برای نوشتن رمان «پسر سرپرست یتیمخانه»، هفت سال تحقیق و پژوهش کردید و حتی یکبار به کره شمالی سفر کردید. وقتی خبر درگذشت کیم جونگ ایل را شنیدید آیا واکنشی احساسی داشتید؟
نوشتن کتاب تمام شده بود. وقتی مشغول نگارش کتاب بودم کیم جونگ ایل برای من یک شخصیت کاملا زنده بود، ولی مسلما این یکی از توهمات ماست. من درواقع صرفا نگران سرنوشت بیستوچهار میلیون نفر بودم، اینکه آیا به آزادی میرسند، آیا تحول پیدا میکنند، آیا کودتا رخ میدهد؟ درست قبل از مردن کیم، کره شمالی اعلام کرد قصد دارد در سال 2012 برای دارندگان گذرنامه آمریکایی تورهای ویژهای برگزار کند - در این حد برای به دستآوردن پول درمانده بودند. اخیرا به آزادیهایی جزئی رسیدهاند. حالا دیگر میتوانی از تلفن همراه استفاده کنی و در پیونگیانگ یک فروشگاه بزرگ فاخر دارند. بااینحال معمای کره شمالی با مُردن کیم مرموزتر شده است. ما دیدیم که قذافی دستگیر شد و میدانیم او مرتکب چه کارهایی شده و مدارکی در مورد او افشا شد. ولی کیم حتی کالبدشکافی هم نشد. چطور مُرد؟ آیا یکی از محافظشان او را با چاقو کشت، مسمومش کردند، سکته قلبی کرد؟ آیا روزی حقیقت ماجرا را خواهیم فهمید؟ این مساله حس کنجکاوی مردم را بیشتر برانگیخت.
قبل از هر چیز، چه چیزی باعث شد در مورد کره شمالی بنویسید؟
در خلال انتخابات ریاستجمهوری ایالات متحده سال 2004 مجذوبِ مساله پروپاگاندا شدم. دولت بوش داشت به شدت مرا نگران میکرد و به یاد دارم «برنامه جنگل سالم» را داشتند، که درواقع از افزایش درختبری و تخریب جنگل خبر میداد. فکر میکردم یکسری داستانها بههم میبافند، ولی وقتی داشتم در مورد کره شمالی تحقیق و مطالعه میکردم متوجه شدم که نه، پروپاگاندای واقعی این است. در کره شمالی زندانی وجود دارد به نام یودوک یا اردگاه 15. ما به لطف خاطرات کانگ چول هوان در کتاب «آکواریومهای پیونگیانگ» چیزهای زیادی در مورد آن میدانیم. کسی که به آنجا میرود با تمام خانوادهاش میرود، با بچههایش، برادرهایش، عموها و داییها، خالهها و عمهها، پدر و مادر - و دیگر هرگز از آنجا خارج نمیشود. در حال حاضر حدود پنجاه هزار نفر در یودوک زندانی هستند. داخل آن زندان یک کارخانه مبلمان دارند به اسم «احترام به بزرگترها»، جایی که تا لحظه مُردن باید اثاث درست کنی. صرفا همان انگیزه گذاشتن اسم «احترام به بزرگترها» روی آن غیرقابل تصور است.
در جای دیگری گفتهاید که با کمک دوستی موفق شدهاید برای یک تور دولتی به کره شمالی بروید. آن دوست چه کسی بود و چطور شما را به داخل کشور برد؟
دوست من عضو یکی از سازمانهای غیردولتی کاشت باغ سیب در کره شمالی بود. با یتیمخانههایی هم در کره جنوبی همکاری میکرد. او اصالتا اهل کره شمالی بود و در جنگ کره یتیم شده بود. با هر دو طرف روابط خوبی داشت و برای دههها کاری جز اعمال بشردوستانه انجام نداده بود، بنابراین شخص قابلاعتمادی بود. او به کتاب من اعتقاد داشت و از نفوذش برای کمک به من استفاده کرد.
چه هدفی را برای این سفرتان به آنها اعلام کردید؟
ما چهار نفر بودیم، و رسما به ما گردشگران وی.آی.پی میگفتند. به گرمی با دوست من رفتار میکردند. به من بیاعتنا بودند، و این برای من عالی بود. دنبال مقداری راستنمایی بودم و برای کسب آن آزادی داشتم. میخواستم بدانم: سطل زباله در خیابانها هست؟ خیابانها بتنی هستند یا سنگفرش یا آجری؟ ایستگاههای آتشنشانی دارند؟ مردم درِ خانههایشان صندوق پستی دارند؟ مردم چه مدل کفشهایی میپوشند؟ مردم کره شمالی از اینکه یک آمریکایی اطرافشان بود نگران بودند. بنابراین یک ناظر اصلی داشتیم، یک دستیار ناظر که آدم شوخی بود، رانندهای که خیلی به همهچیز توجه میکرد و یک مرد جوان که هیچ حرفی نمیزد، ولی دوربین فیلمبرداری سونی دهه هشتادی بزرگی داشت و دنبالمان میآمد و هرچیزی را میگفتیم ضبط میکرد: «برای یک دی.وی.دی توریستی.» چون ما آمریکایی بودیم مدیر انجمن دوستیِ کره، آژانسی که ناظرها را مدیریت میکرد، چندینبار به ما سر زد تا بر ناظرها نظارت کند. در کره شمالی ارتباط با خارجیها ممنوع است و به همین خاطر میدانستم در آنجا نمیتوانم با شهروندان ارتباطی درستوحسابی برقرار کنم. وقتی به یک تور دولتی میروید باید در هتل یانگگاکدو در جزیره یانگگاک بمانید. برای ورود به آن جزیره باید یک مجوز ویژه داشته باشید؛ هیچ شهروندی حق ورود به آنجا را ندارد. در داخل هتل از کارگران چینی به عنوان متصدی پذیرش، خدمتکار و نظافتچی استفاده میکنند، بنابراین آنجا فقط چینیها را میبینید.
آیا هیچکدام از ناظرهای کره شمالی راجع به آمریکا از شما سوال پرسیدند؟
به هیچ وجه. هیچ گونه علاقهای نشان ندادند.
وقتی برای کتابتان تحقیق میکردید آثار ادبی دیگری در مورد حکومتهای استبدادی مطالعه کردید؟
به صورت اختصاصی در مورد کره شمالی مطالعه کردم. سراغ مطالعه زندانهای شوروی یا اروپای شرقی نرفتم، چون قضیه خیلی فرق میکند. در آلمان شرقی مردم میخواستند شلوار جین آبی بپوشند؛ آنها میدانستند بیرون از آنجا زندگی متفاوت است و آن را میخواستند و حاضر بودند خطراتش را بپذیرند. در کره شمالی من فکر میکنم مردم میدانند آنچه دولت به آنها میگوید دروغ است ولی هیچ اطلاعی از این ندارند که حقیقت چه میتواند باشد.
آنطور که متوجه شدم خیلی از شخصیتهای فرعی این کتاب اهل نیش و کنایهاند، شاید در پاسخ به سرکوب. آیا این مدل دیالوگ چیزی است که طی تحقیقاتتان آن را انتخاب کردید؟
وقتی به کره شمالی رفتم فهمیدم در آنجا هیچگونه طعنه و کنایهای وجود ندارد. صحبتکردن با مفهومی در سطح فرعی، در سطح طعنهآمیز، کار خطرناکی است. یکی از اولین جاهایی که در پیونگیانگ مرا بردند موزه ملی تاریخ کره بود، و اولین چیزی که به من نشان دادند تکه جمجمهای بود که در محفظهای از جنس پلکسیگلس قرار داشت. گفتند که این جمجمه 4.5 میلیون سال قدمت دارد و در سواحل رود تدونگ کشف شده است. سپس نقاشیای را به ما نشان دادند که بیانگر آغاز بشریت در پیونگیانگ بود و بعد زیستنمایی از پراکندگی یهودیان با فلِشهایی که از کره شمالی خارج و وارد کره جنوبی، آسیا، اروپا، و درنهایت آفریقا و آمریکا میشدند. بنابراین از استاد راهنمایمان- که البته مدرک دکترا نداشت، فقط داشت متنی را از بر میخواند که اجازه نداشت از آن منحرف شود - پرسیدم مگر شروع بشریت در آفریقا در دره کافتی نبوده است؟ گفت: «نه، پیونگیانگ.» گفتم: «پس این جمجمه متعلق به یک استرالوپیتکوس است؟» او گفت: «نه، کرهای.» سپس سخنرانیاش را با این جمله به پایان رساند که بنابراین من هم اصالتا کرهای هستم. وقتی با حالتی طعنهآمیز با او موافقت کردم، هفت ناظر کرهایام با تکان دادن سر تایید کردند. در این کتاب، شخصیتهای من اجازه نداشتند با طعنه و کنایه حرف بزنند، ولی چون خواننده غربی این را تشخیص میدهد، این یک مرحله از کنایه دراماتیک را نشان میدهد. وقتی در کره شمالی هستی و پروپاگاندا تحویلت میدهند، حرفهایی با مفهوم فجیع بدون هیچگونه کنایهای گفته میشود. «هی، فصل برداشت جلبک دریایی است!» یا «چارلز تیلر سلام میرساند!» یا «رابرت موگابه یک سبد گل فرستاد!»
شما کارتان را به عنوان نویسنده ادبیات گمانهزن شروع کردید، مجموعه داستان «بازار بزرگ» روایتگر آیندهای نزدیک است، و رمان «انگلهایی مثل ما» تقریبا یک هجو پساآخرزمانی است. آیا «پسر سرپرست یتیمخانه» به منزله فاصلهگرفتن از آن سبک و ژانر است؟
فکر میکنید کره شمالی علمی-تخیلی نیست؟ من همیشه منتظرم تا کیم جونگ ایل دوباره زنده شود، چون آنجا تنها کشوری است که ممکن است چنین اتفاقی واقعا رخ بدهد. اقرار میکنم که وقتی در مورد کره شمالی کنجکاو شدم مجذوب پوچیهای آن شدم، مجذوب علمی-تخیلی بودن آن؛ داستانهای مربوط به کنجی فوجیموتو، که سرآشپز سوشی کیم جونگ ایل بود، در مورد علاقه کیم به جت اسکی و اعتیاد او به برنامه «سرآشپز آهنی». وقتی فهمیدم کیم یک هنرپیشه اهل کره جنوبی به نام چوی یون هوی و شوهرش شین سانگ اوک را دزدیده و سالها زندانی کرده تا اینکه قبول کردهاند فیلم «پولگاساری، گودزیلای کمونیست» را بسازند، به نظرم آمد که این یکی از پوچترین کارهای دنیا بوده است. بااینحال وقتی شروع به نوشتن کردم اینها را فراموش کردم. پوچتر از آن بودند که در داستان به صورت واقعیت درآیند. راستش را بخواهید نود درصد دیوانگیهای کیم جونگ ایل را وارد کتاب نکردم، چون احساس کردم وظیفه من این است که تا حد امکان او را یک شخص واقعی نشان بدهم. زندگی در کره شمالی بیرحمانه دلگیر و ناخوشایند است. قرار است ماه مارس کتابی منتشر شود در مورد شین دونگ هیوک، مردی که در کمپ 14 متولد شد، که دلخراشترین داستانی است که تابهحال با آن روبهرو شدهام. ولی من مجبور بودم خیلی از تیرگیها را از کتابم دور کنم. تیرگیهای واقعی موجود در اردوگاههای بیگاری آنقدر جانسوز بودند که ناچار به حذف آنها بودم. قادر به خواندن آن نبودید.