سپیده نازیار؛ نویسنده نوشت: «الههی خاموش معبد» نوشته سمیه سیدیان، در سال ۱۳۹۸ توسط انتشارات «علمی و فرهنگی» منتشر شده است. این رمان، در حوزه ادبیات نوجوان، شامل سه بخش و ۴۲ فصل است که هر فصل عنوانی مستقل و درخور توجه دارد. سیدیان فانتزی و اسطوره را به پرسشی درباره هویت و میراث پیوند میدهد.
آناهید در مسیر داستان تنها به دنبال پاسخ راز نیست؛ در تلاش است نسبت خود را با سرگذشتش بازبشناسد. ادبیات نوجوان، تنها با ساده و کوتاه کردن واژهها و جملهها شکل نمیگیرد. نویسنده باید جهان را از ارتفاع نگاه نوجوان ببیند؛ بداند چه چیزی برای او راز است، چه چیزی کنجکاویاش را برمیانگیزد و درمقابل چه چیزی از خود مقاومت نشان میدهد. سمیه سیدیان، بهواسطهی سالها ارتباط با نوجوانان و نوشتن برای آنها، شناخت دقیقی از جزئیات زندگی این گروه سنی دارد؛ شناختی که در پرداخت شخصیت آناهید و چیاکو نمود یافته است. رمان بر پایهی کشف تدریجی رازها بنا شده است. گره اصلی از همان ابتدا شکل میگیرد، اما پاسخها بهتدریج آشکار میشوند.
این فاصله میان طرح پرسش و رسیدن به پاسخ، مخاطب را درگیر ماجرا نگه داشته و به تعلیق داستان کمک میکند. اسطوره از همان فصل نخست، با عنوان «رودخانهی خشک»، وارد روایت میشود و معمای رمان را از سطح یک راز معمولی فراتر میبرد. نام آناهید هم یادآور ایزدبانوی آبها در اسطورههای ایرانی است. در این رمان، زنان بعضی از خانوادهها و مادربزرگ چیاکو و آناهید، محافظان آتشکدهاند. چیاکو بهواسطهی پسر بودنش محافظ معبد نمیشود؛ فقط میتواند به دختری کمک کند که قرار است محافظ شود.
اسطوره در رمان، روایتی مستقل و جدا از زندگی شخصیتها نیست، بلکه از خلال تجربهها و کشفهای دو نوجوان معنایی تازه مییابد. همزمانیِ حضور آناهید و خشکی رودخانه، از همان آغاز پرسشی پیش روی مخاطب میگذارد: چرا رودخانهی زیر معبد با آمدن آناهید به خانهی مادربزرگ خشک شده است؟ این تصویر، بهجای روشنکردن راز، پرسش درباره نسبت آناهید با گذشته و معبد را عمیقتر میکند؛ همان معبدی که مادربزرگ، آناهید را قسم داده پایش را آنجا نگذارد. مادربزرگ مهتاج که بنا به گفتهی آناهید اصلاً هیچ چروکی ندارد، فقط یک شخصیت خانوادگی نیست. در جایگاه پیرزن قصهگو (شخصیت آشنای ادبیات)، خاطرهها، تجربهها و رازهایی از گذشته را به حال پیوند میدهد و میان دو نسل قرار میگیرد. قصهگویی اش وسیلهای برای سرگرمی یا نقل خاطره نیست، راهی است برای بازخوانی حافظه و انتقال آنچه ممکن است در گذر زمان از یاد برود. او کتابخانهای مملو از کتابهای عتیقه و صندوقی قدیمی با نقش مواج آب دارد که میتوانند نمادی از دانستههای پنهانش باشند. در این میان، آناهید باید پاسخ تمام پرسشها را در روایتهای گذشته و تجربههای خود جستوجو کند و از این راه، مسیری بهسوی حقیقت بگشاید.
گفتوگوها، در پیشبرد فرآیند کشف نقش مهمی دارند. شخصیتها نهفقط از خلال گفتههایشان، بلکه از راه واکنشها، رفتارهای روزمره و شیوه مواجهه با موقعیتها شناخته میشوند. دیالوگها فراتر از انتقال اطلاعات، به شخصیتپردازی و ایجاد تنش کمک میکنند و مخاطب نوجوان در مسیر کشف راز، با آناهید و چیاکو که عاشق جادوگری است، همراه میشود. رمان از زاویهی دید سومشخص نوشته شده است، اما بخشهایی که به خواب آناهید یا خاطرات مادرش مربوطاند، زاویهی دید به اولشخص مفرد تغییر میکند. نثر در عین سادگی و روانبودن، از یکنواختی فاصله میگیرد، بیآنکه این سادگی لزوماً به سادهانگاری بینجامد.
عنوان کتاب از سه واژه تشکیل شده که هرکدام بخشی از فضای رمان را شکل میدهند: «الهه» یادآور جهان اسطوره است، «معبد» فضایی رازآلود میآفریند و «خاموش» از رازی ناگفته خبر میدهد. «خاموش» از نگاه من، مهمترین واژهی عنوان است؛ زیرا خاموشی در اینجا فراتر از نبود صداست و به گذشتهای اشاره دارد که هنوز معنایش آشکار نشده است. پرسش آناهید در آغاز رمان این است: «چه اتفاقی افتاده؟ چرا رود خشکیده؟»، اما هرچه پیشتر میرود، پرسش او از چگونگی وقوع ماجرا به نسبت خودش با گذشته تغییر میکند: «این گذشته چه نسبتی با من دارد؟» درنهایت به پرسشی بنیادیتر میرسد: «من چه کسی هستم؟» و یک افسانهی قدیمی، پاسخگوی تمام سوالهای آناهید است: تو محافظ آتشکده هستی. باید با دستبند چهلدختر که با آتش خاموشنشدنی و مقدس و از طلای پنهان در دیوارهی جنوبی معبد ساخته شده، الهه را در حبس کنی. چهلدختر، همانهایی هستند که در زمانهای قبل برای معبد قربانی شدهاند. پیوند حافظه و کشف، از جذابترین لایههای رمان است. مادربزرگ حامل بخشی از میراث نسل گذشته است؛ میراثی که نباید تنها به گذشته تعلق داشته باشد، باید در زمان حال نیز زنده بماند.
آناهید، بهعنوان نماینده نسل جدید، فقط این میراث را تحویل نمیگیرد؛ با آن روبهرو میشود، دربارهاش میپرسد و معنایش را کشف میکند. خاموشی الهه شاید از همینجا معنا بگیرد: صدایی که سالها شنیده نشده، گذشتهای که حرف آخرش را نگفته و پرسشی که همچنان منتظر است کسی آن را بشنود و مفهومش را دریابد؛ و سرانجام، در فصل چهلودوم با عنوان «پایان نزدیک است»، ما به پایان تمام کشفها، کنجکاویها و پرسشها میرسیم. الهه شرور برای همیشه با دعای چهار قلب و دستبند طلایی در معبد زندانی میشود.