هادی حسینینژاد، روزنامهنگار نوشت: در یکی دو دهه اخیر؛ بهخصوص در دههی هشتاد و تا حدودی در دههی نود، شاهد گسترش چشمگیری در تعداد و دامنهی فعالیت ناشران بودیم؛ آنقدر که تعداد زیادی از مؤلفان و شاعران، خود در این دو دهه صاحب نشر شدند (که جز چند چهرهی انگشتشمار حرفهای، بسیاری در کار نشر درماندند!). همزمان، تب چاپ کتاب، بهویژه در میان شاعران جوان، بالا گرفته بود. آنها میخواستند صاحب کتاب باشند و ناشران، خصوصاً تازهتأسیسها، میخواستند کتاب چاپ کنند. در نتیجه، دستکم در حوزه ادبیات، با انبوهی از عناوین تازه روبهرو بودیم؛ انبوهی که در کنار فرصتهایی که برای انتشار آثار و معرفی چهرههای تازه فراهم میکرد، آسیبهایی هم به همراه داشت.
یکی از این آسیبها، رواج چاپ کتاب در ازای پرداخت هزینه از سوی مؤلف بود. البته نمیتوان هر نوع مشارکت مالی مؤلف را بهخودیخود نشانه ضعف کار دانست؛ مسأله آنجا بود که در برخی موارد، پرداخت هزینه عملاً جای انتخاب و ارزیابی اثر را میگرفت. به این ترتیب، مؤلف کتابش را چاپ میکرد و ناشر نیز عنوانی به فهرست انتشاراتش میافزود؛ بیآنکه لزوماً پرسش اصلی، یعنی ضرورت انتشار آن اثر، بهقدر کافی جدی گرفته شده باشد. در چنین شرایطی، گاه این تصور پیش میآمد که برای انتشار یک مجموعهشعر، بیش از آنکه به تشخیص و تأیید ناشر نیاز باشد، باید امکان پرداخت هزینه چاپ را داشت.
از سوی دیگر، در آن سالها، کتاب برای بخشی از شاعران جوان چیزی فراتر از وسیلهای برای عرضه شعر بود؛ نوعی کارت شناسایی که به صاحبش هویت ادبی میداد. این میل، البته، بهخودیخود مذموم نبود؛ چهبسا انتشار نخستین کتاب برای شاعری جوان، نقطه عطفی در مسیر ادبی او باشد. اما وقتی اصلِ داشتن کتاب بر کیفیت آن تقدم پیدا میکرد، دیگر نمیشد از کنار مسأله بهسادگی گذشت. گاهی به نظر میرسید کتاب، بهجای آنکه حاصل دورهای از نوشتن، انتخاب و بازنگری باشد، به مقصدی تبدیل شده است که شاعر میخواهد هرچه زودتر به آن برسد.
در همان دوره، این پرسش نیز مطرح بود که از میان این همه عنوان تازه، چه تعداد به دست خوانندگان واقعی خود میسند؟ تعدد کتابها، بهخودیخود، اتفاق بدی نبود؛ مشکل این بود که افزایش عناوین، الزاماً با افزایش امکان نقد، معرفی و دیده شدن آثار همراه نمیشد. در چنین وضعی، تشخیص کتابی که ارزش خواندن دارد، دستکم برای مخاطبی که ارتباط مستمری با فضای ادبی نداشت، آسان نبود. بخش دیگری از ماجرا نیز به سرنوشت خود کتابها (و کاغذ مصرفشده در آنها البته!) مربوط میشد. در مواردی، نسخههای کتاب بیشتر میان دوستان و آشنایان توزیع میشدند، هدیه داده میشدند یا تنها به کار فخرفروشی میآمدند.
رفتهرفته، اما شرایط تغییر کرد. گرانی کاغذ و هزینههای چاپ، تورم و دشوارتر شدن شرایط اقتصادی، انتشار کتاب را برای مؤلفان و ناشران پرهزینهتر کرد. از سوی دیگر، وقتی خرید کتاب برای مخاطب دشوارتر میشد، ناشر نیز نمیتوانست بهآسانی گذشته روی فروش عناوین متعدد حساب کند. انگار از شدت آن تبِ انتشار کاسته شد و به نظر میرسید ناشران، دستکم در بخشی از بازار ادبیات، ناگزیر به گزیدهکاری بیشتری روی آوردهاند. انگار بحران بازار، بیآنکه برنامهای برای اصلاح وضعیت در کار باشد، بخشی از آن رونق کمّی را مهار میکرد.
در این شرایط، آیا میتوان گفت بازار، خودبهخود، خودش را اصلاح کرد؟ حداقل تا حدی. البته که کاهش امکان انتشار، لزوماً به معنای بهتر شدن انتخابها نیست؛ چهبسا نویسندهای که اثر قابل اعتنایی دارد و توان مالی محدودی دارد نیز ممکن است از انتشار کتابش بازبماند. در واقع بازار، بیش از آنکه الزاماً میان شعر خوب و بد تمایز بگذارد، به هزینهها و امکان فروش واکنش نشان میدهد. از این رو، نه میتوان برای دوران وفور عناوین حسرت خورد و نه باید کاهش انتشار را بهخودیخود نشانه بهبود وضعیت دانست. آنچه اهمیت دارد، این است که امکان انتشار آثار تازه از بین نرود و در عین حال، چاپ کتاب به فرایندی بینیاز از انتخاب و ارزیابی تبدیل نشود. ناشر قرار نیست فقط مانع انتشار آثار ضعیف شود؛ باید بتواند آثار ارزشمند را نیز تشخیص دهد و برای رساندن آنها به مخاطب تلاش کند. و به زبان دیگر؛ کتابهای خوب نباید پاسوز کتابهای ضعیف شوند.