بستن
کد خبر: ۱۵۱۵۴۰۴
در گفت‌و‌گو با خالق رمان «فرامو...» مطرح شد

اگر همه فراموشمان کنند چه؟

اگر همه فراموشمان کنند چه؟
آرمان ملی- آیه اسماعیلی: جهان کتاب و داستان، جهان جذابی‌ست که می‌تواند مسیر زندگی انسان را از سنین کودکی و جوانی تغییر دهد. علی فروتن، یکی از همین اهل کتاب‌هاست که به گفته‌ی خودش، از نوجوانی به این وادی گرایش پیدا کرده: خواندن و نوشتن. او از بعد فعالیت‌های رسانه‌ای در فضای مجازی -تولید محتوا، نقد کتاب و مصاحبه‌های ادبی با نویسندگان و شعرا- و نوشتن چند کتاب در حوزه‌های مختلف، نخستین رمان خود با نام «فرامو...» را با نشر ناد آفرین به انتشار رساند؛ کتابی که در گفت‌وگوی پیش رو، محوریت و بهانه‌ای اصلی قرار گرفته است.

 این رمان، روایت فراموشی و تنهایی است، روایت دردی مشترک یا شاید بهتر است بگوییم آفتی شناخته شده در جهان امروز که البته چاشنی وهم و اغراق بر تاثیرگذاری آن را بیشتر می‌کند: «فرامو... رمانی است در مورد تنهایی. تنهایی این روز‌های بشر، همیشه برای من دغدغه بوده». برای آشنایی بیشتر با فرامو... این گفت‌و‌گو را بخوانید. 

** ابتدا خودتان را معرفی کنید و درباره نگاه شخصی‌تان به دنیای کتاب، ژانر، درونمایه و.... توضیح دهید. 

من سال‌ها در حوزه کتاب و ادبیات فعالیت داشتم و بعد از مدت‌ها وسواس ذهنی‌ام را برای چاپ کتاب کنار گذاشتم و آخرین اثرم را منتشر کردم. رمانی که از ایده تا اتمامش نزدیک هشت ماه زمان برد. کتاب «فرامو...» کتابی است در ژانر معمایی و رازآلود، که درونمایه‌ای فلسفی و روانشناختی دارد. شاید بشود گفت سبک کتاب به نوعی در قالب جریان سیال ذهن روایت شده تا مخاطب تا انتهای کتاب درگیر موضوع کتاب باقی بماند. 

** شما در این رمان، مفهوم فراموشی را وارونه کرده‌اید؛ به جای آنکه شخصیت اصلی چیزی را از یاد ببرد، این جهان است که او را از یاد می‌برد. چه چیزی نخستین بار این ایده وهم‌آلود را در ذهن شما کاشت؟

ایده اصلی کتاب در حین خواندن رمان مرشد و مارگاریتا به ذهنم رسید. هرچند ارتباطی با آن اثر نداشت و در حین خواندن به ناگاه شخصیت فردی به ذهنم خطور کرد که توسط یکی از نزدیکانش فراموش می‌شود. بعد‌ها که موضوع را مدام بررسی کردم و داستان را در قالب‌های مختلف قرار دادم، به فرم فعلی اش رسید. هرچند در فرمت اولیه اثری از روانکاو نبود و در جریان نوشتن فصل‌های اولیه به این شخصیت رسیدم و تبدیل شد به یکی از عناصر اصلی اثر. شاید بهتر است بگویم علاقه همیشگی من به رمان‌های رئالیسم جادویی و داستان‌ها و نویسندگان سورئال باعث می‌شود همیشه در مورد موضوعاتی فکر کنم که به نظر خودم کمتر به ذهن کسی خطور می‌کند و یا کمتر در عالم واقعیت با آن روبه‌رو می‌شویم. 

** اگر کسی را به یاد نیاورند، انگار هرگز نبوده است. آیا می‌خواستید از خلال تنهایی پیرمرد، این پرسش فلسفی را مطرح کنید که «وجود» ما تا چه اندازه وابسته به «به یاد ماندن» در ذهن دیگران است؟ اساسا مرزی بین دیده شدن و وجود داشتن وجود دارد؟

شاید به قطعیت نتوانم بگویم قصدم این بوده که «وجود» را به «در یادماندن» گره بزنم، اما در مورد «کیفیت وجود» حتما اینطوری بوده. کیفیت وجودی پیرمرد و کیفیت زندگی‌اش، پیش از آنکه از یاد برود، از زمین تا آسمان متفاوت است. این کیفیت حتی تا به اینجا پیش می‌رود که سوال شما مطرح می‌شود: آیا وجود به دریادماندن بستگی دارد؟ شاید در مواردی حتی اینگونه باشد. شاید یکی از دلایل خودکشی در برخی همین باشد: فراموش شدم، پس چرا ادامه دهم؟ اما از نگاهی دیگر، واقعیت این است که ما تا با فراموش شدن رو‌به‌رو نشویم اهمیتش را متوجه نخواهیم شد. نمونه‌های مشابه این داستان نه با این غلظت، اما در زندگی همه ما وجود داشته است. با این حال می‌شود گفت وجود داشتن و دیده شدن یکی نیستند، اما کیفیت زندگی بشر به شدت به دیده شدن وابسته است. انسانی که هیچکس او را نبیند هنوز وجود دارد، اما آرام آرام بخشی از معنای زندگی اش را از دست خواهد داد. 

** ایده رمان از جهاتی شبیه کوری ساراماگو است. در آنجا همه کور می‌شوند جز یک زن؛ اینجا همه حافظه‌شان را نسبت به یک فرد از دست می‌دهند جز یک پیرمرد. آیا این گفت‌وگوی میان‌متنی آگاهانه بود، یا پس از نوشتن کشفش کردید؟

نه واقعیت این است که من در زمان نگارش هیچ اثری در خاطرم نبود. کوری را بیش از ده سال پیش خوانده‌ام و جزییاتی از آن در ذهنم نبود. اما در خاطرم هست در اواسط نگارش یکبار به یاد مسخ کافکا افتادم. اما در مورد کوری خیر! شاید الان که با این سوال روبه‌رو شدم شباهتی می‌بینم و به خاطر می‌آورم، اما داستان فرامو... آنقدر برای خودم جدید بود که شباهتی با اثر دیگری به آن شکل نمی‌دیدم. شخصیت زن هم همانطور که پیشتر گفتم، در حین نگارش اثر برای تعلیق بیشتر داستان اضافه شد و در ایده اولیه وجود نداشت. به نظرم اگر با ذهنیت این سوال اثر را می‌نوشتم اثر متفاوت‌تری خلق می‌شد!

** ماهیت «فراموشی معکوس» چگونه است؟ قواعد این فراموشی خاص را چطور طراحی کردید؟ مثلاً آیا عکس‌ها، اسناد و ردپا‌های دیجیتال پیرمرد هم محو می‌شود، یا صرفاً ادراک آدم‌ها از او تغییر می‌کند؟ چه چیزی را عمداً مبهم نگه داشتید تا وحشت داستان بیشتر شود؟

حقیقت این است که این قسمت چالش برانگیزترین قسمت ماجرا بود. گیج کننده، بی‌قاعده و مبهم. ماهیت فراموشی معکوس اینگونه است که تو از جهان دیگران حذف خواهی شد. ادراکی نسبت به تو ندارند. حتی اگر پیامی از تو در تلفنشان ببینند یا نامت را ببینند به یاد نخواهند آورد! تو تبدیل به یک موجود نامریی می‌شوی که هستی، اما برای دیگران وجود نداری. اما در مورد نحوه طراحی قواعدش باید گفت، بسیاری از آنها در دل نوشتن داستان ایجاد شد و قاعده‌مند شد. پیرمرد را در موقعیت‌های مختلف قرار دادم و چهارچوبش را دریافتم و طبق آن عمل کردم. با این حال سعی کردم این نکته که علت این اتفاق چیست را تا پایان اثر مبهم نگه دارم. مساله‌ای که باید مخاطب را تا انتها درگیر داستان می‌کرد و در نهایت به فکر وا می‌داشت. 

** فضاسازی داستان به شدت حس گیر افتادن در یک خلأ عاطفی را منتقل می‌کند. برای ساختن این جهانِ تهی، از چه تکنیک‌های روایی یا زبانی استفاده کردید تا خواننده هم آن انزوا را روی پوست خود حس کند؟ درباره معماری تنهایی در این رمان توضیح دهید. 


اصولا فرامو... رمانی است در مورد تنهایی. تنهایی این روز‌های بشر، همیشه برای من دغدغه بوده. در اطرافیان و دوستان همیشه متوجه شده‌ام که حتی اجتماعی‌ترین افراد نیز دچار مشکل تنهایی هستند. پس با فضای تنهایی خیلی آشنا بودم. شاید بشود گفت بار‌ها پیرمرد را در موقعیت‌هایی قرار دادم که شبیهش را پیش‌تر دیده بودم. با این حال، موضوع تنهایی در دل این ایده کاملا جا افتاد. پس سعی کردم با جملات کوتاه و سوالات متعدد، موقعیت‌های چالش برانگیز، شخصیت‌های نزدیک به واقعیت در دل ساختار جریان سیال ذهن، مخاطب را بار‌ها با این تنهایی همراه کنم و ذهنش را به چالش بکشم. 

** شخصیت پیرمرد؛ قربانی است یا شاهد؟ پیرمرد در ابتدا تلاش می‌کند به دیگران ثابت کند وجود دارد، اما کم‌کم سکوت می‌کند. این سکوت را باید تسلیم دانست یا یک انتخاب آگاهانه و حتی عصیانی؟ خودتان او را بیشتر قربانی یک طلسم می‌بینید یا تنها شاهد حقیقت‌داری که جهان نمی‌خواهد ببیندش؟

شخصیت پیرمرد برای من مشتی است نمونه خروار از بسیاری از آدم‌های زمین. شاید خود من و خود شما. رحیمی در فرامو... استعاره‌ای است از انسانی که در هیاهوی دنیایی با ساختار‌های جدید و ناشناخته، دچار مشکلی ناشناخته می‌شود. زندگی پیرمرد هم استعاره‌ای است از دنیایی پر از آدم‌های ناشناخته ولی آشنا. پس در دل این داستان، من او را نه در قالب یک شاهد می‌بینم و نه در قالب یک قربانی. اما سکوت پیرمرد بنظر من کاملا آگاهانه است. او تلاش می‌کند ابتدا بتواند ادامه دهد و با قواعد دنیای جدیدش خو بگیرد. فهمش کند، بپذیردش و سپس به کنکاش بپردازد. با این حال، او را می‌توان از این دید که باید بین شاهد و قربانی یکی را انتخاب کنیم، شاهد دید. شاهدی از آنچه شاید قرار است از این به بعد در زمین بیشتر ببینیم. شاهدی که دنیا سعی در ندیدنش دارد. شاهدی از آنچه در حال وقوع است. از دید من او یک قربانی نیست. 

** انگار این رمان یک آزمایش فکری است: اگر جمع، تو را پاک کند، «من» چه می‌شود؟ به نظر شما آیا پیرمرد در نهایت هویتش را از دست می‌دهد، یا برعکس، برای اولین بار صاحب هویتی می‌شود که وابسته به تأیید هیچ کس نیست؟

پیرمرد از نظر من برای اولین بار با خودِ خودش رو‌به‌رو می‌شود. یعنی همان هویتی که مستقل از دیگران است. با این حال به این درک می‌رسد که وقتی قرار نباشد کسی باشد، این همه ثروت و تجربیات گرانبها به چه دردی خواهد خورد؟ یا از سوی دیگر هویتی که مستقل باشد، اما خارج از ارتباطات فردی، در نهایت زندگی آدم را به نیستی می‌کشد. او هویتش را از دست نمی‌دهد، اما اثری هم از آن نمی‌بیند. «منِ» او وجود دارد، اما فقط من است و او آدم نسل «ما» بوده است. نسلی که به جمع گرایی آشناتر است تا فردگرایی و شاید مفهوم زندگی را بیشتر در این ساختار می‌یافته است. 

** فکر می‌کنید چرا این ایده تا این اندازه با اضطراب‌های انسان معاصر، به‌ویژه در شبکه‌های اجتماعی و ترس از تنهایی هم‌خوانی دارد؟ آیا این رمان را یک هشدار درباره ناپدید شدن در ازدحام می‌دانید؟

این ایده دقیقا در دل همان اضطراب‌ها بیرون آمده. برای من که ارتباطات خوانده بودم و سال‌ها قبل با چالش‌های دنیای مجازی آشنا شده بودم و خودم نیز از فعالان قدیمی این فضا بوده‌ام، این موضوع همیشه خیلی جدی برایم وجود داشته. هرچند معتقدم دایره آدم‌های دنیا با شبکه‌های اجتماعی بالا رفته، اما این روابط عمقشان کم است. عمق کم یعنی پیدا کردن رابطه درست از دل صد‌ها نفر کار خیلی سخت‌تری است تا از بین چند نفر. 
فرامو... را هشداری نمی‌بینم برای ناپدید شدن در این ازدحام. بلکه راوی آن می‌بینم. راوی اتفاقاتی که در دنیا در جریان است. از دید من دنیای جدید قواعدی دارد که انسان‌ها زمان بسیاری می‌برد تا با آن روبه‌رو شوند. ولی یک واقعیت مهم وجود دارد: «دنیای ما مدرن شده، اما اغلب انسان‌ها همچنان در ذات خود سنتی باقی مانده‌اند! در فکر و در رفتار». این واقعیت است که به نظر من باعث بروز مشکل می‌شود. تضاد سنت و مدرنیسم در عمل. انسان‌هایی سنتی در دل قواعد مدرن. پارادوکسی که باعث اشکالات بسیاری می‌شود که بنظر من مهم‌ترینش شاید تنهایی است. 

** چالش‌های روایت از نگاه یک قهرمان «نامرئی» چطور بود؟ از نظر فنی، نوشتن از نگاه کسی که هیچکس او را به خاطر نمی‌آورد، چطور دیالوگ و تعامل را دشوار می‌کند؟ کدام صحنه برای نوشتن از همه سخت‌تر بود؟

من به صورت کلی وسواس فکری زیادی در نوشتن دارم. برای همین نیز، باید سعی می‌کردم اولا از دل این وسواس قواعد را درست طراحی کنم و پس از آن رمان را تمام کنم. اگر سخت‌گیری قبل را داشتم شاید فرامو... هیچگاه تمام نمی‌شد. واقعیت این است که اگر تجربه دو دهه نوشتن و تمرین کردن نبود، امکان نداشت بتوانم ساختار این رمان را شکل دهم و به پایان برسانمش. 
باید اعتراف کنم در ابتدا سعی کردم فرامو... را در وقت‌های خالی‌ام بنویسم، اما آنقدر گیج کننده بود که یک تصمیم مهم گرفتم. نزدیک دوماه همه کار‌ها را کنار گذاشتم، مرخصی گرفتم، کتاب نخواندم، فیلم ندیدم و فقط فرامو... را نوشتم. شبانه‌روز. چون غیر از این همه‌چیز از دستم خارج می‌شد. مدام فراموش می‌کردم در فلان قسمت کتاب چه گفته‌ام و متصل کردن اینها به یکدیگر واقعا سخت بود. برای همین هم چالش دیالوگ نویسی و تعامل در جای جای اثر برایم مشکل بود. چون باید از دل یک مشکل سورئال، به پاسخ‌های واقعی می‌رسیدی. این چالش در حین نوشتن، کار را بسیار دشوار کرده بود. اما سخت‌ترین قسمت رمان ابتدای فصل چهارم بود. آنجایی که رحیمی سعی می‌کرد به روانکاو مشکلش را توضیح دهد. این قسمت بار‌ها و بار‌ها نوشته و پاک شد تا طوری شروع شود که نه تعلیق اثر از بین برود و نه مخاطب دچار تکرار شود و هم رحیمی بتواند مشکلش را درست توضیح دهد. 

** درباره پایان بندی کتاب توضیح دهید. پایان کتاب را بعضی تلخ و بعضی عمیقاً آرامش‌بخش خوانده‌اند. عمداً این ابهام را باقی گذاشتید؟ آیا بهتر نبود که به فرض، همه‌ی اینها یک کابوس ترسناک باشد؟ یا کتاب با ابهام کمتری به پایان برسد؟

من علاقه‌مند این هستم که مخاطب داستان‌هایم به فکر فرو روند. ابهام پایان داستان یعنی شما هم همراه من شوید با هم داستان را موشکافی کنیم. شاید بشود گفت زندگی واقعی هم اغلب بدون پاسخ قطعی تمام می‌شود. برای همین پایان‌های بیش از حد توضیح داده شده هیچوقت برایم باورپذیر نبوده‌اند. 
جالب اینجاست که از واکنش‌هایی که از خوانندگان کتاب تا به حال دریافت کرده‌ام، بسیاری از آنها دقیقا شروع به تفاسیر جالب و عجیبی از کتاب کردند که برای خودم شگفت انگیز بود. این دقیقا همان چیزی بود که دوستش می‌داشتم. پایانی که حواس‌ها را جمع کند و نه پرت. چالش باشد و نه رفع تکلیف. اگر قرار بود پایان داستان فرامو... در نهایت یک کابوس باشد، به نظر بیشتر کابوسِ آغاز زندگی حرفه‌ای خودم به عنوان یک نویسنده بود! چرا که به‌نظرم باید به مخاطب احترام گذاشت. به افکارش و به زمان ارزشمندی که برای خواندن اثر تو گذاشته است. 

** نوشتن کتاب فرامو... چقدر طول کشید؟ برنامه بعدی‌تان برای انتشار کتاب جدید به چه صورت است؟

نگارش نسخه اولیه از زمان ایده تا پایان، نزدیک هشت ماه زمان برد. اما تا زمان چاپ اثر، حدود سه یا چهار بار ویرایش شد و قسمت‌هایی که به مرور در ذهنم و یا بازخوانی‌هایم ایراداتی داشتند تغییر پیدا کردند. شاید اگر امروز هم دوباره بازنویسی کنم چیز‌هایی عوض شود. 
اثر بعدی‌ام هم یک رمان است. تاکنون دو فصلش کامل شده و به آرامی در حال نگارشش هستم. البته اتفاقات چندماه اخیر و دو جنگ پیش آمده کاملا تمرکزم را برای نوشتن از بین برده. با این حال، با توجه به موضوع خاص و عجیب رمان دومم، به نظرم همانند فرامو باید مدتی از دنیا قطع ارتباط کنم تا نسخه اولیه اش به پایان برسد!

** تجربه شخصی از فراموشی یا در زندگی خودتان لحظه‌ای بوده که احساس کرده باشید دیگران شما را «به یاد نمی‌آورند» یا اینکه در میان جمع نامرئی شده‌اید؟ چقدر از پیرمرد، خودِ نویسنده است؟

پیرمرد نه تنها من هستم که تقریبا همه هستند. بله من هم دقیقا بار‌ها و در موقعیت‌های مختلف این حس را داشته‌ام که کسی حواسش به من نیست. شاید کسی قدر تلاش‌هایم را ندانسته و نمی‌داند. این حسی است که همه ما تجربه می‌کنیم. در زندگی شخصی، در محل کار، در میان دوستان و.... 
اما دوست دارم بگویم شخصیت من در این اثر روانکاو است. کسی که بیشتر علی فروتن بوده و هست. سنگ صبور و شنونده حرف دوستان و نزدیکان. عسل به من نزدیکتر است تا رحیمی. شاید به جرات عسل خود من بوده همیشه. در تمام طول زندگی. 

** پرسش پایانی اگر این پیرمرد یک روز زنگ بزند به درِ خانه‌ی شما، چه می‌گویید به او؟ و فکر می‌کنید او چه پاسخی از شما می‌خواهد بشنود؟

سوال سختی است. اما به نظرم به او می‌گفتم: «ناراحت نباش مرد! تو تنها نیستی» و شاید او در جواب می‌گفت: «چقدر خوب که حداقل در این یک مورد تنها نیستم!». 

 

انتشار :
پربازدیدترین اخبار