سیمین حاجیپور ساردویی- واقع آن است که او از دوران کودکی در محضر اساتیدی چند، فرصت مطالعه، تحلیل و تفسیر شاعران بزرگی، چون حافظ، مولانا، فردوسی بزرگ، سعدی و ... و تمرین در زمینه شعر و شاعری را یافته بود. همچنین مانند اکثر شعرا به تحصیل لغت، بلاغت، قرآن و نهجالبلاغه اهتمام ورزید. در اوقات فراغت شعر گفته بود و در قافیه تمرین کرده بود. در شیوه کسانی، چون ناصرخسرو، سنایی، .. غور کرده بود. اما رهایی وی از قید درس و مدرسه و ارادت قلبی او در سیر و سلوک عارفانه، شعر استاد حاجیپور را مایه داد و قریحهاش شکوفا و پربار شد و شعری را متبلور کرد که از افراط درقافیهاندیشی و عروض ادیبان کنار کشید و از «مفتعلن، مفتعلن» مخصوص اوزان سنتی، هر چند رعایت میکرد، اما مینالید. استاد حاجیپور مخصوصاً از حیث پایبندی به تعداد ابیات غزلها و آهنگ اوزان احساس اضطرار میکرد. اما در احوالی که شعر میگفت، از ناچاری تسلیم قید وزن و قافیه هم میشد. این شعر در آنچه به غزلیات مربوط میشد ترجمان احساسات، اعتقادات و باورهای شاعر و نشانهای از استغراق او بود. با این حال، در غزلیات او روح موج میزند و خواننده با این غزلیات به اوج ماورای حس گام برمیدارد و به دنیایی و عالمی وارد میشود که در آن روح بیش از عقل و قلب بیش از حس موج میزند.
وقتی شاعر فریاد میزند «درد فراق را به وصالت دوا کنم»، در واقع، ریزش و خیزش همین هیجانهای قلبی را نشان میدهد و بازگوکننده آن است که سخن وی همه از درد فراق و عشق به وصال است. او اندیشههای نو را با مضمونهای قدما درهم آمیخت و چنان شور و هیجانی را خلق کرد که مسبوق بودن آنها به ندرت به چشم میآید.
با آنکه شعر او روح خالص را در ظرف تنگ بیان محسور میسازد، اما تعبیرات علمی، اشارات قرآنی و تاریخی این جریان خالص را در لحظههایی خاص متوقف میکند و دوباره در تشبیهات و استعارههای تازه آن را به جوش و خروش درمیآورد.
قدرت تخیل و نیروی تداعی از دیگر ویژگیهای شعر استاد است که او آنها را به رغم ضرورتهای ناشی از قید وزن و قافیه آزاد و رها به کار میگیرد. عشق به طبیعت و همزبانی با کائنات هم پرتوی از اندیشههای عرفانی او است که به شعر استاد حاجیپور طراوات و تازگی بیسابقه میدهد.
با وجود سابقه آشنایی استاد با شعر و قراردادهای ادیبانه و ملاحظات عالمانه اهل مدرسه، غزلهای ایشان شوق و احساس واقعی و شور و مستی عاری از تصنع بود و آنچه بیمحابا بر زبانش و قلمش جاری و ساری میگشت، صدای عشق به معشوق، خداوند تبارک و تعالی، بود. این صدا در جای جای غزلهای استاد حاجیپور انعکاس مییافت و او را که از دنیای عدم سربرآورده بود، به اوج رهایی از خود میرساند.
استاد حاجیپور در غزلهای خود با کوه، با آسمان، با پروانه و بلبل و با تمام کائنات پیوند و ارتباط مییافت و سخن میگفت. او در تجربه مستمر عشقی بود که در آن مستغرق بود. در واقع، احوالی کهاستاد را به شعر و شاعری فرامیخواند یک تجربه بینظیر بود؛ تجربه بیتعلقی که در آن بقا با فنا به هم پیوند خورده بود.
هر چند تازگی مضمون، اصالت احساس و بیقیدی نسبت به دنیا و امور دنیوی و بیاعتنایی استاد به شعر در موضع «صنعت»، ویژگی اکثر غزلهای او است، در پارهای موارد حتی به تضمین کلام پیشینیان مانند حافظ شیراز نیز نظر داشت که تحقیق و تتبع در شیوه شعر و شاعری آنها، مدتها قبل در سالهای مدرسه و در ایام جوانی قسمتی از اوقات او را به خود مشغول داشته بود.
در اشعار استاد عشق الهی همه جا حاضر و ناظر است که نزد او در «وحدت در کثرت» هویت پیدا میکند.
برای استاد حاجیپور مرگ نه یک نقطه پایان حیات، بلکه نقطه آغاز حیات تازه را نشان میداد. اندیشه مرگ برای استاد دلنواز بود و حکایت از ولادت در دنیایی تازه داشت. از این رو، شاعر بجای اشک و آه و ناله، خرم و خندان به سراپرده دوست و ملاقات حضرت حق شتافت «میروم خرم و خندان به سراپرده دوست». مردی که همه عمر در بین خلق غریب و ناشناخته زیسته بود، زمانی که رخت بربست و روحش تا ملکوت اعلی پرواز کرد، مخلوق خدا با او آشنا شد