بستن
کد خبر: ۱۵۰۱۸۷۰
نوشتن، شکل دیگری از مکث‌کردن است
میترا داور در گفت‌و‌گو با «آرمان ملی»:

نوشتن، شکل دیگری از مکث‌کردن است

آرمان ملی- نعمت مرادی: در میان نویسندگان زن فعال در دهه‌های اخیر، «میترا داور» نام آشنایی ا‌ست که مخاطبان پیگیر آثار داستانی تالیفی او را با آثاری، چون «بالای سیاهی آهوست»، «دل باش»، «خوب شد به دنیا آمدی»، «جاده، قفسه دوم»، «صندلی کنار میز»، «یا من هو» و «و قطار در حال حرکت» می‌شناسند.

 او که فعالیت‌های ادبی خود را در سال ۱۳۷۰ و با شرکت در کلاس‌های داستان‌نویسی هوشنگ گلشیری آغاز کرد، در ادامه راه به حوزه پژوهشگری علاقه‌مند شد و این مسیر را ادامه داد. به‌گفته او، نوشتن برایش بیشتر از این یکه یک شغل باشد، انتخاب یک شیوه زندگی بوده و قرابتش با شعر نیز حائز توجه است؛ آنچنانکه می‌گوید: «شعر برای من نه توقف روایت است و نه زینت زبان. بیشتر شبیه جایی است که روایت دیگر تاب توضیح ندارد.» در گفت‌وگویی که با او داشتیم، فرصت شد تا ضمن مروری بر سوابق فرهنگی و ادبی میترا داور، اشاراتی هم به برخی آثار او داشته باشیم و پاسخ‌هایش را بشنویم.


سال‌هاست مخاطبان داستان تالیفی، شما را با آثارتان می‌شناسند. خودتان این مسیر و فعالیت‌های ادبی را چطور توصیف می‌کنید؟

تعریف‌کردن از خود همیشه برایم دشوار بوده است. شاید به این دلیل که نوشتن را نه به‌عنوان شغل، بلکه به‌عنوان شیوه‌ای برای زندگی تجربه کرده‌ام. خواندن، نوشتن، حذف‌کردن و دوباره‌نوشتن. داستان کوتاه، رمان و در کنار آن، پژوهش و نقد ادبی، سه حوزه‌ای هستند که سال‌ها به‌طور هم‌زمان در آنها کار کرده‌ام. زندگی‌ام شبیه زندگی بسیاری از نویسنده‌هاست؛ آرام، کم‌هیاهو و پر از سکوت و فاصله که معمولا از بیرون دیده نمی‌شوند، اما در شکل‌گیری متن نقش اساسی دارند.

مجموعه «خاله نوشا» و برخی داستان‌های دیگر شما به زبان‌های مختلف ترجمه شده‌اند. این مسیر چگونه شکل گرفت؟

واقعیت این است که هیچ‌وقت با نیت ترجمه ننوشته‌ام. داستان‌ها ابتدا در فضای ادبی فارسی منتشر شدند و بعد، به‌مرور، مترجمانی که با متن ارتباط برقرار کرده بودند، خودشان به سراغ آن آمدند. این اتفاق فقط برای «خاله نوشا» نبود؛ داستان‌هایی از «آکواریوم شماره چهار»، «قفسه دوم» و مجموعه «درخت» هم به همین شکل ترجمه شدند. برای من، مهم‌ترین بخش این روند، خودجوش‌بودن آن است؛ این‌که متن راه خودش را پیدا کند. ترجمه در این معنا، ادامه طبیعی زندگی متن بوده است، نه هدفی از پیش تعیین‌شده.

درباره کتاب «بالای سیاهی آهوست»؛ این اثر در چه فضایی قرار می‌گیرد و چرا دیده شد؟

معمولا نوشتن را با قالب مشخص شروع نمی‌کنم. روایت که پیش می‌رود، فرم و زبان کم‌کم خودشان را تحمیل می‌کنند. «بالای سیاهی آهوست» میان چند فضا حرکت می‌کند؛ زندگی روزمره، زمان حال و رد پای تجربه‌های گذشته و دوران کودکی در داستان «مشق شب» که از اولین داستان‌هایی بود که ترجمه شد. اگر این کتاب دیده شده، به‌گمانم به‌خاطر نزدیکی‌اش به بخشی از زیست معاصر ماست؛ بدون اغراق، بدون حادثه‌سازی نمایشی و بدون تلاش برای قهرمان‌سازی. روایت آرام جلو می‌رود و به جزئیات زندگی تکیه دارد.

مسائل اجتماعی و وضعیت زنان تا چه اندازه در آثار شما حضور دارند؟

من به مسائل اجتماعی از مسیر زندگی آدم‌ها نزدیک می‌شوم. شرایط عمومی، ناخواسته وارد زندگی شخصیت‌ها می‌شود. ترجیح داده‌ام نشان بدهم انسان‌ها چگونه با این شرایط کنار می‌آیند؛ چگونه دوام می‌آورند یا گاهی فقط عبور می‌کنند. برچسب‌ها برایم اهمیت کمتری دارند. اگر نوشته‌هایم درباره زنان خوانده می‌شوند، بیشتر به‌دلیل نزدیکی به تجربه زندگی است، نه تکیه بر چارچوب‌های از پیش تعیین‌شده.

مجموعه «قطار در حال حرکت است» سرشار از فضا‌های متنوع است. حرکت چه نقشی در این مجموعه دارد؟

در این مجموعه، آدم‌ها در حال عبورند؛ از مکان، از زمان و از موقعیت‌ها. قطار برای من یک وضعیت است، نه یک نماد پیچیده. اگر چیزی در این داستان‌ها پررنگ باشد، حس معلق‌بودن و ناپایداری است. در این قطار، تصمیم روشن وجود ندارد؛ صدا‌ها متفاوت‌اند. یکی پیشنهاد پیاده‌شدن می‌دهد، یکی ماندن را ترجیح می‌دهد، یکی می‌ترسد و یکی به حرکت عادت کرده است. همین پراکندگی صداهاست که تعلیق را می‌سازد. شخصیت‌ها مدام میان ماندن و رفتن، تصمیم‌گرفتن و تعلیق در نوسان هستند. زنِ راوی این ناپایداری را پیش از آنکه به زبان بیاورد، در جزئیات روزمره حس می‌کند؛ در تکان‌ها، در لرزش‌ها، در چیز‌های کوچکی که از کنترل خارج می‌شوند، مثل لحظه‌ای که چای به‌خاطر لرزش قطار از دستش می‌ریزد؛ حتی اگر قطار حرکت نکند... فیزیک بدن و اشیا گاهی جلوتر از ماجرا خودشان حرکت می‌کنند و این برای من همیشه جالب است.

در مجموعه «درخت»، تمرکز ویژه‌ای بر شخصیت‌های زن وجود دارد. چرا؟

در داستان «درخت»، زن‌ها با مشکلات بدنی، مثلا سرفه همیشگی یکی از قهرمان‌ها ... خاطره از درخت و ترس زندگی می‌کنند. درخت برای آنها فقط یک موجود طبیعی نیست؛ حامل خاطره است، خاطره‌ای که هم آرامش می‌دهد و هم آزار می‌رساند؛ خاطره جنگ شیمیایی، مرگ، مفقودشدن، ابوغریب، دخیل و آرزو. درخت چیزی است که باید بماند. قطع‌کردن آن، در واقع تلاشی برای پاک‌کردن گذشته است. در این مجموعه، بیشتر از آنکه به قهرمان‌سازی فکر کرده باشم، به موقعیت‌هایی پرداخته‌ام که شخصیت زن ناچار است با چیزی بماند که نمی‌شود به‌سادگی حذفش کرد؛ چه یک درخت باشد، چه یک خاطره، ذهنیت زنانه و مردانه هم ندارد این داستان... وقتی درخت را می‌خواهند قطع کنند همه نگران هستند، چون خاطره دارند از درخت... تمام شهر...، اما شیمیایی شده و باید قطع شود.

شما در کنار داستان، اخیرا مجموعه‌های شعر هم منتشر کرده‌اید. شعر چه نسبتی با روایت دارد؟

شعر برای من نه توقف روایت است و نه زینت زبان. بیشتر شبیه جایی است که روایت دیگر تاب توضیح ندارد. در شعر، چیز‌هایی را می‌نویسم که اگر بخواهم داستان‌شان کنم، ناچار به اضافه‌گویی می‌شوم. زبان شعر به من اجازه می‌دهد حذف کنم، مکث کنم و به سکوت اعتماد داشته باشم. از کوتاه‌کردن جمله‌ها، شکستن ریتم و نگه‌داشتن معنا در مرز ناپایداری. شعر برایم جزیره‌ای مستقل است و خاص، اما بی‌ارتباط با روایت نیست. شاید بتوان گفت داستان جایی است که زندگی توضیح داده می‌شود و شعر جایی است که توضیح متوقف می‌شود، دیگر نمی‌شود توضیح داد... قهرمان معمولی داستان، در شعر، کلمه‌ها را از منطق بیرون می‌آورد و تقریبا خودش می‌شود. شعر قابل تعریف نیست و همین غیرقابل تعریف بودن زیبایش می‌کند.

آیا در داستان‌هایتان آگاهانه به‌دنبال طرح مساله تبعیض بوده‌اید؟


معمولا نه. داستان اغلب از یک وضعیت یا تصویر شروع می‌شود. اگر چنین مفاهیمی در متن شکل می‌گیرد، نتیجه مسیر روایت است، نه هدفی از پیش تعیین‌شده.

در مجموعه «قفسه دوم» به فضا‌های کاری و اداری پرداخته‌اید. این نگاه از کجا آمده است؟

این فضا‌ها بخش جدایی‌ناپذیر زندگی امروزند. در «قفسه دوم»، محیط فقط پس‌زمینه نیست؛ روی رفتار و روابط آدم‌ها اثر می‌گذارد. این نگاه بیشتر حاصل مشاهده است تا تصمیم آگاهانه برای طرح مساله‌ای خاص.

در رمان «امیر نوروز»، طوفان حضوری محسوس دارد. آیا نماد خاصی دارد؟

«امیر نوروز» روایتی است که در یک بازه زمانی محدود و در جریان یک جمع خانوادگی شکل می‌گیرد. داستان حول تدارک و اجرای نمایشی با همین عنوان پیش می‌رود؛ اجرایی که مدام با تأخیر و تردید روبه‌روست. روایت بیشتر از طریق گفت‌و‌گو‌ها و جزئیات روزمره جلو می‌رود و در کنار آن، تجربه فقدان و گذشته به‌صورت غیرمستقیم حضور دارد. طوفان در فضای داستان هست، اما نقش محوری ندارد و رمان نیز با تأکید بر تعلیق و ناتمام‌بودن به پایان می‌رسد.

مجموعه «صندلی کنار میز» گاهی میان رئالیسم اجتماعی و فضا‌های ناآرام حرکت می‌کند. آیا به‌دنبال ساخت فضایی خاص بوده‌اید؟


این مجموعه نه رئالیسم سوسیالیستی است و نه گوتیک کلاسیک. فضا‌ها آشنا هستند، مثلا زن در پشت میز کار و حس اینکه یک «صندلی کنار میز» برای کسی خالی است که روش ننشسته است... صندلی کنار میز در فضایی کاملا روزمره و اداری می‌گذرد و بر تکرار، سکون و فرسودگی تمرکز دارد. داستان بدون حادثه بیرونی پیش می‌رود و بیشتر به تجربه ذهنی زنی می‌پردازد که زمان را در چرخه‌ای ثابت و تکرارشونده زندگی می‌کند. حضور شخصیتی که فقط راوی او را می‌بیند، بخشی از همین تجربه درونی است و به جای نمادسازی مستقیم، وضعیت روانی شخصیت را برجسته می‌کند.

هم‌زمان نویسنده، منتقد و پژوهشگر بودن چه تأثیری بر نوشتن شما داشته است؟


نقد و پژوهش نگاه مرا نسبت به متن حساس‌تر کرده‌اند. این حساسیت گاهی نوشتن را سخت‌تر می‌کند، اما مانع ساده‌سازی می‌شود. برای من، نوشتن خلاق و خواندن تحلیلی دو شکل از یک مواجهه با متن‌اند.

در کنار نوشتن خلاق، روی متنی مثل «نفثه‌المصدور» هم کار کرده‌اید. چه چیزی شما را به این متن کشاند؟

نفثه‌المصدور متنی است که در قرن شششم شهاب‌الدین زیدری نوشته شده؛ و از درس‌های دانشگاهی دوران دکتراست. متنی که زبانش آرام نیست و سعی نمی‌کند همه‌چیز را منظم توضیح بدهد. برای من جذاب بود. این متن فقط گزارش تاریخ نیست؛ نوعی تلاش برای نگه‌داشتن زندگی ست شاید، آن هم وقتی زندگی مدام از دست می‌رود و نثر شعرگونه که به نویسنده جسارت شکستن زبان را یاد می‌دهد... به غیر از خود ماجرا که بسیار جالب است و سخت خوان، اما اگر خواننده بتواند نثر اصلی را بخواند تاثیر بسیار زیادی می‌گیرد. متاسفانه به‌خاطر کلمه‌های سخت، این متن از جامعه فاصله می‌گیرد، اما از نظر تکینک هم، نفثه‌المصدور سیال ذهن است... گاهی اول شخص... گاه سوم شخص... گاه گزارش... متن بسیار عجیبی ست... زمانی که تکنیک سیال ذهن و رمان‌نویسی، در جهان نبوده، این نویسنده رمان نوشته. اما شناخته نشده و حالا بعد از هشتصد سال از گذشت این نوشته ... این متن دوباره خوانده می‌شود و به‌عنوان «نفسی در مه» این کتاب منتشر شد توسط نشر مهر سبحان.

در بازخوانی چنین متنی، وفاداری را چگونه تعریف می‌کنید؟

وفاداری را صرفا در حفظ واژه‌ها نمی‌بینم. در این کتاب... مهم‌تر از آن، وفاداری به حال‌وهوای متن است... یعنی تقریبا نمی‌شود متن اصلی را خواننده معمولی بخواند. نثر مصنوع... بازخوانی برای من، یعنی ایجاد امکان خواندن امروز، نه تبدیل متن به شیء آرشیوی... تا کنون نفثه‌المصدور تقریبا تبدیل به آرشیو شده بود.

شما درباره سهروردی هم پژوهش کرده‌اید. چه چیزی در نوشتار او برای‌تان مهم بوده است؟

سهروردی برای من فقط فیلسوف نیست؛ نویسنده‌ای است که از روایت برای بیان فکر استفاده می‌کند. در متن‌های او، داستان، تمثیل و اندیشه از هم جدا نیستند. این نگاه برای نوشتن امروز هم مهم است؛ این‌که فکر لزوما نباید به شکل نظریه صریح بیان شود.

این مواجهه با متون کلاسیک چه تأثیری بر نوشتن شما داشته است؟

این مواجهه بیشتر نگاه و وسواس زبانی وفکری مرا تغییر داده است، به‌خصوص سهرودی با نظریه نور... این به‌نظرم فوق‌العاده است... تلاقی فیزیک مدرن امروز... نظریه نور و پیداکردن اندیشه سهرودی در این میان... پژوهش درباره زندگی سهرودی در زندگی خیلی بر من تاثیرگذار بود. اثر مستقیم آن شاید تدریجی باشد، اما حساسیت نسبت به نگاه به جهان و... ساختار و روایت.

شخصیت‌های داستان‌های شما معمولا قهرمان نیستند. این انتخاب آگاهانه است؟

بله. بیشتر به موقعیت علاقه دارم تا قهرمان. شخصیت‌ها اغلب در شرایطی هستند که فقط می‌توانند انسان‌های معمولی باشند... انسان‌های معمولی شاید قهرمان واقعی زندگی باشند... به‌نظر من، آدم‌های معمولی و حتی خیلی معمولی را دوست دارم... اینکه بزرگ نیستند و ادعایی ندارند فقط زندگی را دوست دارند. این به‌نظرم عالی است.

در داستان «دریای جامع»، زبان و شخصیت‌پردازی متفاوت است. این تفاوت از کجا می‌آید؟

در این داستان، جایگاه و سرنوشت شخصیت‌ها از پیش مشخص است. روایت تلاش نمی‌کند این وضعیت را توضیح بدهد؛ فقط آن را نشان می‌دهد. شخصیت‌پردازی از دل همین موقعیت شکل می‌گیرد.

چرا زبان «دریای جامع» سرد و گزارشی است؟

اگر زبان عاطفی می‌شد، فاصله لازم میان روایت و اتفاق از بین می‌رفت و فضای داستان فرو می‌ریخت. سردی زبان بخشی از ساختن آن فضاست.

در «آکواریوم شماره چهار»، نگاه و تماشا نقش مهمی دارد. ایده اصلی این مجموعه چیست؟

این مجموعه درباره تبدیل آدم‌ها به تصویر است؛ دیده می‌شوند، عکس گرفته می‌شود، اما ارتباطی شکل نمی‌گیرد. تماشاگر و موضوعِ تماشا، کم‌کم شبیه هم می‌شوند... شاید کمی‌عمیق‌تر.

در مجموعه «همان اتاق»، با چه نوع روایتی روبه‌رو هستیم؟ زبان این مجموعه چرا مکث‌دار است؟

در این مجموعه، روایت حول خالی‌شدن خانه، از رفتن بچه‌ها شکل می‌گیرد و تغییر رابطه‌ها بعد صورت می‌گیرد... شخصیت‌ها در ادامه، بیشتر از طریق فضا و اشیاء شناخته می‌شوند.. نقاشی بچه‌ها .. گیتار.. و جاپای بچه‌ها روی فرش و دستگیره. اشیا زنده می‌شوند بعد از رفتن... آدم‌ها وقتی می‌روند به‌نظرم اشیا تازه شروع می‌کنند به حرف‌زدن... شاید اوج تنهایی انسان همین باشد... صحبت‌کردن با اشیا... با فرش با کتابخانه... با یک صفحه سفید روی گوشی... با ساعت... اینها در «همان اتاق» همیشه هست. اما اینکه چرا زبان این مجموعه چرا مکث‌دار است؛ باید بگویم، چون موضوع اجازه شتاب نمی‌دهد. جمله‌ها باید فضا را نگه دارند، نه این‌که آن را توضیح بدهند... خانه مکث می‌کند... آدم‌ها مکث می‌کنند... زندگی واقعی همین است.

به‌نظر می‌رسد ایده پیش از طرح داستانی شکل می‌گیرد. درست است؟

بله. اغلب با یک وضعیت یا تصویر شروع می‌کنم. طرح اگر شکل بگیرد، در حین نوشتن ساخته می‌شود.

سخن پایانی؛ اگر بخواهید درباره سایت «مرور» یا مسیر پژوهشی‌تان نکته‌ای بگویید؟

«مرور» برای من فضایی برای دوباره دیدن است؛ جایی برای مکث... دوباره خواندن در مورد پژوهش هم، گنجینه متنی گسترده‌ای داریم که نیازمندیم به تغییر رویکرد در خواندن و بازخوانی آنها.....

 



انتشار :
پربازدیدترین اخبار