اگر بخواهیم بدترین سریالها را دستهبندی کنیم، معمولاً به آثاری میرسیم که میتوانی تلویزیون روشن باشد، غذا بخوری، گوشیات را چک کنی، چند بار از جا بلند شوی، خمیازه بکشی و حتی یک چرت نصفهنیمه بزنی، بیآنکه ذرهای نگران از دست دادن دیالوگ یا صحنهای باشی. چون خیلی زود، شاید بعد از یک یا دو قسمت، مطمئن میشوی چیزی در این سریال وجود ندارد که ارزش تمرکز داشته باشد؛ نه خندهای، نه جذابیت بصری، نه ایدهای بهروز و نه حتی قلابی ساده برای نگه داشتن مخاطب روی مبل.
«شیشماهه» دقیقاً از همین جنس است؛ سریالی خنثی و ناامیدکننده که همان دقایق ابتدایی، اندک امیدِ آشتی مخاطب با تلویزیون را هم از بین میبرد.
تلویزیون سالهاست، با وجود همه هزینهها و ادعاها، رقابت را به فضای مجازی، سینما و حتی شبکه نمایش خانگی باخته است. «شیشماهه» بهنظر میرسد تلاشی دیگر برای وسوسه مخاطب باشد؛ تلاشی با تکیه بر نوستالژی مهران مدیری. اما نتیجه ترسناک است: نه مدیریِ امروز، آن کارگردان خلاق سالهای دور است و نه متن، رمقی برای جان بخشیدن به این رسانه نیمهجان دارد. اینجا بار دیگر یک حقیقت قدیمی ثابت میشود؛ بدون فیلمنامه درست، هیچ معجزهای اتفاق نمیافتد.
نویسندگان جدید، که یا سابقه همکاری جدی با مدیری ندارند یا دستکم نشانی از آن دیده نمیشود، تلاش کردهاند نسخهای کپیگونه از آثار موفق گذشته بسازند؛ اما محصول نهایی، فاصلهای معنادار با کارهایی دارد که تیمهای حرفهای قبلی از پسش برمیآمدند.
آثار مدیری تا پیش از «شیشماهه»، حتی اگر شاهکار هم نبودند، دستکم از چند زاویه قابل بحث و تحلیل بودند. اما اینجا با دیالوگهایی مواجهایم که نه با وسواس نوشته شدهاند و نه طنز آشکار یا پنهانی در خود دارند؛ دیالوگهایی که حتی در گرفتن یک لبخند ساده هم ناکام میمانند.
شخصیتها نه شخصیتاند و نه حتی تیپ؛ بیشتر شبیه نسخههای دستدوم «پاورچین» و «مرد هزارچهره». پدر و مادر شاهین، همان پدر و مادر مسعود شصتچیاند؛ مادری همیشه نگران و گریان و پدری که قرار است اهل مطالعه باشد اما فقط کلمات را بلغور میکند. مشکل اما فقط تکرار نیست؛ این آدمها قصه نمیسازند. داستانی شکل نمیگیرد و هر تلاش برای نزدیک شدن به فانتزیهای سورئالِ گذشته مدیری، نتیجهای جز توی ذوق زدن ندارد.
سحر زکریا دوباره همان کاراکتر خیالپردازِ بریده از واقعیت را بازی میکند؛ نقشی که زمانی جواب میداد، اما حالا دیگر حرف تازهای برای گفتن ندارد. کهنگی در تمام لحظات سریال جاری است؛ انگار سازندگان اصلاً در سال ۱۴۰۴ زندگی نمیکنند و نسبتی با دغدغههای امروز جامعه ندارند.
در دنیایی پر از سوژههای ناب، تمرکز روی داستان مردی که قرار است شش ماه دیگر بمیرد، نه جذاب است و نه همذاتپندارانه. شاهین، نسخهای کمجان از «عاقلِ گرفتار میان دیوانگان» است؛ نه آنقدر عاقل ساخته شده و نه اطرافیانش آنقدر دیوانه که بشود دوستشان داشت. جواد رضویان در حال تکرار خودش است و حسن معجونی، با همه تواناییاش، در متنی ضعیف عملاً کاری از پیش نمیبرد.
این توجیه که «قصه هنوز جا نیفتاده» درباره مدیری پذیرفتنی نیست. مگر میشود چیدمان اولیه، قصه، موقعیت و حرف اصلی را رها کرد و منتظر معجزه در قسمت ششم یا دهم بود؟
«شیشماهه» نهتنها کمکی به بازگشت مخاطب به تلویزیون نمیکند، بلکه یادآور این واقعیت تلخ است که رسانه ملی همچنان در چارچوبهای فرسودهاش دستوپا میزند. و مهران مدیری هم، ناخواسته یا آگاهانه، بیش از پیش محبوبیتش را خرج کاری کرده که نه برای او دستاوردی دارد و نه برای مخاطب.
سرمایه بود، وقت بود، امکانات هم مهیا؛ اما نتیجه چیزی نشد که بشود از آن دفاع کرد. کاش این هزینه و انرژی صرف کاری میشد که هم تلویزیون، هم مدیری و هم مخاطب، همگی برنده باشند.
خلاصه اینکه نشد که بشود…
و حسرت همان طنزی ماند که روزی از ته دل میخنداند.