همسایهای داشتیم که مال و املاک زیادی داشت و رابطهاش با تکپسرش خوب نبود. یکی از فانتزیهای من این بود که از لج بچهی ناخلفش تمام مال و اموالش را بزند به نام من! چون خیلی من را دوست داشت. این را وقتی فهمیدم که وقتی توی خیابان از کنارش رد شدم و سلام دادم گفت علیک سلام آقا حسین. خیلی حرف بود. مرا با لفظ «آقا» صدا زد. این در حالی بود که معمولا پسرش را با لفظ «هو یارو» صدا میزد. برای همین چون بو برده بودم که احتمالا اموالش را میزند به نامم، و این را انقدر پیش خودم تکرار کرده بود که کاملا باورم شده بود وارثش هستم، سعی میکردم پیشاپیش جبران کنم. سر صف نانوایی، نوبتم را بهش دادم و او یکبار دیگر تشکر کرد و گفت ممنون آقا حسین.
چندسال بعد وقتی عمرش را داد به شما، منتظر بودم یکی از همین شبها زنش بیاید در خانهمان و گریهکنان وصیت را نشانم بدهد و بگوید حاجی همهی زمینارو زده بهنامت. و عین ابر بهار اشک بریزد. بعد من بگویم حالا قابلی نداره. بذار جیبت. و او بگوید نه وصیت حاجی نباید روی زمین بمونه. بیا اینم گاو صندوقش! اتفاقا یک شبی زنگ خانه به صدا درآمد. لباس مناسب پوشیده و در را باز کردم. زن حاجی بود. چهرهی مغمومی به خود گرفتم. از همین چهرهها که یعنی مال دنیا برام هیچ اهمیتی نداره. بعد منتظر بودم بیفتد گردنم و مابقی ماجرا که گفت همونطور که میدونی حاجی عمرشو داد به تو آقا حسین. باز گفت آقا... قند تو دلم آب شد. احتمالا آمده بود وصیت را نشان بدهد. گفتم خب؟ گفت چون پسر خوب و آقایی هستی وصیت کرده که... تا اینجا را که گفت حس کردم همه چیز اسلوموشن شد. چند کلاغ بر فراز آسمان قارقار میکردند. درست بود. من تا ثروت کلان حاجی فقط چند کلمهی دیگر فاصله داشتم. فشارم افتاد. سرم را گرفتم و آرام نشستم. گفت چیزی شده؟ گفتم نه. ادامه بدید. گفت: بله میگفتم، چون پسر خوب و آقایی هستی، حاجی وصیت کرده بعد از مرگش تو بشوریش! گفتم بله، چشم. دیگه چی؟
گفت هیچی دیگه. منتظر چیز دیگهای بودی؟ حالا اگه دوست داری براش فاتحهام بخون. گفتم نه... منظورم این بود که بقیهی وصیتش چی؟ گفت: آها... آره، وصیت کرده که غسلشو انجام بدی و دیگه ماهم که میخوایم زمینارو بفروشیم و از اینجا بریم. گفتم مگه زمینا به اسم شماست؟ گفت آره دیگه ما وارثاشیم. ایناها وصیت کرده به وارثام برسه. حالا شما زحمت بکش بشورش. انشالله که روح اون خدا بیامرز هم شاد بشه...
از آن موقع به بعد هرکس کلمهی «آقا» به پیشوند اسمم بیاورد مطمئنم نه تنها مرا دوست ندارد بلکه آدمی چاپلوس و دورویی است که قصد سوءاستفاده دارد. همان جا رهایش کرده و قسم میخورم که نمیشورمش!