صحنه قدرت سیاسی در ایران به میدان جنگ سردی تبدیل شده است که بازیگران آن، هر چه دم دستشان میرسد، به اطراف و اکناف خود پرتاب میکنند، بیآنکه بیندیشند به کجا اصابت میکند! چنین بلبشویی تاریخ به ندرت به یاد دارد! درواقع، نوعی قدرتطلبی کور و خشن، همراه با بیتابی و حقبهجانبی و اعصاب خردی، بر فضا غالب شده است بهگونهای که برادر به برادر رحم نمیکند! در ابتدای انقلاب مذهبیها، مارکسیستها را متهم میکردند که برای آنها هدف، وسیله را توجیه میکند و از این رو غیرقابلاعتماد برای همکاریند! اما اکنون اضافه بر آنکه کاربرد هر وسیلهای در منازعات سیاسی مباح شده، هدف نیز به امری شخصی و تیره و تباه قلب ماهیت داده است! بخشی از این وضعیت، نتیجه انحطاط روانشناختی و بخشی از آن هم ناشی از بحران معرفت درباره سرشت قدرت سیاسی در جوامع مدرن و ملزومات آن در چارچوب منافع واحدهای ملی است! وقتی اساس و سرشت کارکرد و جهتگیری قدرت سیاسی در پیکره دولت جدید، نزد قاطبه بازیگران و حتی «اندیشمندان» سیاسی ناشناخته و مخدوش باشد و درباره آنها بحثهای عمومیِ آزاد صورت نگرفته باشد، طبیعی است که هر فرد و گروه و نحلهای که خود را «سیاسی» تعریف کرده است، فقط میخواهد با هر وسیله و به هر بهایی بر خرِ چموش قدرت سوار شود و از مواهب مادی و جلوههای ارضاءکننده نفسانی آن بهرهمند شود، بیآنکه بداند کار اصلی این مرکب چیست و به کدام سمت و سو باید رانده شود! وقتی به این کشاکشها و بیمعنایی و بیمبناییِ طبیعتِ جاهطلبانه فردی و باندی آنها در پرتو مفهوم خیرعمومی بیندیشیدم، تازه روشن میشود که وضعیتِ اقتصادی و اجتماعی جامعه ما فقط شعاع کوچکی از این فاجعه را نمایش میدهد!