بستن
کد خبر: ۱۰۰۳۳۸۵

از عشق و زیستن

از عشق و زیستن
هرمز علیپور شاعر

اين اعتقاد من است، که اگر کسي شاعر باشد، به امروز ديگر مي‌توان به تعداد شاعران واقعي و حرفه‌اي نوعي از نوشتن شعر را ديد و پذيرفت که وجه مشترک همه ديگر نه نوعي از قالب مشخص و وزن يا نحله‌ها است، بلکه «شاعرانگي» و يافتن «کليد» است؛ اين را من در دو کتاب داوود مالکي ديده و يافته‌ام: «تفنگم شکار هيچ گوزني در سرش نيست» و «پناهنده». از طرفي بزرگي گفته که شناخت شاعر از نزديک و آشنايي با او به درک و شناخت شفاف‌تر او کمک مي‌کند، داوود مالکي را از آغاز شاعري‌اش مي‌شناختم، مي‌شناسم، شاعر و دوستي درنهايت صداقت در گفتار و رفتار، شعر داود مالکي را مي‌توان چون بسياري از شعر شاعران، به صورت نثر درآورد، بدون آنکه لطمه‌اي به اصل و شخصيت شعر وارد آيد. در اين تبديل و تبدل اما نوعي از نَفَس و فضاي نگاه شاعر است که به دفاع از نام خود برمي‌خيزد. داوود مالکي نگاه و زيست خود را مي‌نويسد؛ يعني نَفَس خود را در مناظر و مرايا و پديده‌ها و اشياء مي‌دَمَد تا حاصل اين دميدن‌ها بشود شعر:

مي خواستم يک دل سير

برايت بميرم

و گريه‌هايم را

از آستين ابرها پس بگيرم

مي‌داني سخت است

دندان به موج بزني

چاشتت ماسه و نمک باشد

و نهنگ‌هاي برگشته از خودکشي

زارزار برايت مرثيه بنويسند

گوشي را برداري

و کسي ته اقيانوس

براي درددل‌کردن نباشد...

آخر سر ابرها را نشان کودکت بدهي و بگويي:

قول مي‌دهم يک شب همه را برايت آب کنم.

و پسرت نفهمد

و همسرت نفهمد

و خواهر و مادرت نفهمد

و تو فحش‌هاي چاروادارت را

بکشي به شهر

تر و خشک بسوزد

درست مثل تو

که سوختي

اما بلند

اما بالا.

در شعر داوود، ترکيب و نحو جمله به صورتي سالم چهره مي‌نمايد و شاعر در ارائه حکايت يا داستان، انتخاب و چينش کلمات به دقت و با اشراف صورت مي‌پذيرد و همچنين گزيدن اعداد براي مثال در شعر اول کتاب نقش عدد چهار، و در همين شعر مفاهيمي چون يهودي‌ستيزي، رايش سوم با ظرافتي خاص مکان يافته و در همين شعر که گزاره‌اي هست به اين‌گونه: «چادرت سرت/ سرت بود/ که کوچه را مِه برداشت» چرا شاعر نگفت چادر، و گفته چادرت. چادر تو يعني چادر منحصر‌ به تو، نه چادر جبري در شعر داوود مالکي، گاه روايتي به جاي بيان نقطه به نقطه و مرحله‌اي از نماد/ سمبل استفاده مي‌شود. در شعر دوم به شکل تداعي زحمت و رنج روستايي از طريق «پيشاني» که انگار علاوه بر اعتقاد به پوست و پوشش بخت و اقبال مثلا قسمت بيروني آن متني است که با خطوط چين و چروک‌ها بيانگر زيستني است که يادگارهايش را بر پيشاني مي‌نهد. شعر شاعر در نشان‌دادن زندگي بومي و اقليمي درست است که تجربه چنين زيستي داشته يا دارد، اما آوردن کلمات نيست که اين صبغه را مي‌نماياند، يعني به اين واسطه و حضور کلمات نمي‌توان شعر را اقليمي، بومي تلقي کرد؛ زيراکه در شعر نوعي هماهنگي و حتي تلفيق مولفه‌هاي رايج شعر معاصر با تعلق يا تجربيات خويش، اثري را خلق کرد که در عرصه شعر معاصر موفق به ديده‌شدن و درنگ‌کردن بر آثار او را از حدود و محدوده‌هاي معمول ايمن نگه دارد و اين حاصل حشرونشرهاي شاعر با شاعران ديگر علاوه بر جنوب و خوزستان است. نمي‌خواهم توفيق‌هاي او را در جشنواره‌ها يا حضور مستمر در فضاي کاغذي، حقيقي، مجازي برشمرم، تنها به قصد يادآوري آورده‌ام. من شعرها را خوانده و يادداشت‌هايي نيز نوشته‌ام، فقط مي‌توانم بگويم، که کتاب را کتاب موفقي يافته‌ام و با اجازه سطرها، گزاره‌هايي از شعرها را مي‌آورم:

مردهايي آمدند که در خشم گاوآهن‌ها

و چاي‌هاشان هورت مي‌کشيد

مرا و شلوغي شهرنشين‌شده‌ام را

حالا مي‌گويي سبز شوم

در سينه خوني مادرم

و فراموش کنم

پدر را بردند

و در کارخانه پلاستيک‌سازي

سر کار گذاشتند

(مشغول کارکردن نه، سرِکار گذاشتن)

يا:

در پوستم آفريقا مي‌سوزد

در قلبم

اسبي است که سوارش را گم کرده

نه باد

نه دکه‌هاي روزنامه‌فروشي

هيچ‌کدام

هيجان مرا آرام نمي‌کند

بگو دکترها کاري کنند

در نهايت در شعرهاي کتاب پناهنده در دو نقطه فاصله يک پاره‌خط يا که ترسيم منحني زندگي به شکل بارزي مي‌توان رنگباختگي اميدها را حدس زد يا که ديد همه‌چيز از آدمي تا درخت و ابر، همه يا پژمرده يا زخم خورده‌اند: «نشان آمبولانس‌ها/ دلتنگي من است.»

نام کتاب: پناهنده

شاعر: داود مالکي

ناشر: مرواريد

انتشار :
پربازدیدترین اخبار