آرمان - گروه ادبیات و کتاب: اکبر اکسیر (۱۳۳۲-آستارا) با شعر طنز و نظریه شعریاش، «شعر فرانو»، از چهرههای برجسته شعر و طنز امروز است؛ شاعری که اگرچه اولین کتابش «در سوگ سپیداران» در سال ۶۱ منتشر شد، اما از ابتدای دهه هشتاد بود که با مجموعهشعر «بفرمایید بنشینید صندلی عزیز» نامش سر زبانها افتاد و با «زنبورهای عسل دیابت گرفتهاند» به شهرت رسید. این کتاب توانست برگزیده کتاب سال حوزه هنری، منتخب کتاب سال ایران و کتاب برگزیده روزنامههای کشور را از آن خود کند. به دنبال این مجموعهشعر طنز و استقبال چشمگیر از آن، اکسیر کتابهای دیگری در دهههای هشتاد و نود منتشر کرد: «پسته لال سکوت دندانشکن است»، «ملخهای حاصلخیز»، «مالاریا»، «ما کو تا اونا شیم»، «دن گول» «شعرهای گاوی» و گزینه اشعار شاعر که بهتازگی از سوی نشر مروارید منتشر شده است. اکبر اکسیر طنز را راهی برای بیان گفتن درد آدمی بهویژه انسان ایرانی میداند، آنطور که در انقلاب مشروطيت، شعر گلوي مردم حقطلب شد و طنز به ياري مردم كوچه و بازار آمد. آنچه میخوانید گفتوگو با اکبر اکسیر درباره کارنامه شعریاش است.
چه شد كه به سمت شعر كشانده شديد؟
تا به مرحله شاعري برسم شعرهاي زيادي گفته بودم كه يا قافيهاش ميلنگيد يا مشكل وزني داشت. از بداهه شروع كردم، از مشاعره و نقيضهپردازيهاي تركي-فارسي اغلب غيرمترقبه و خندهدار كه چون بلافاصله شليك ميشد خنده ناگهاني توليد ميكرد و اين شوخطبعي من در جاهايي گل ميكرد كه خنديدن قدغن بود. در شب مرگ مادربزرگي آنقدر مزهپراني كردم كه نوحهخوان هم خندهاش گرفت. چون كودك ضعيف و لاغرمردني بودم به درد بازيهاي محلي نميخوردم، در يارگيريها اغلب جاميماندم، براي پوشش اين كمبود و خيطي ديدم كه شوخطبعي بهترين وسيله است، لذا براي مطرحشدن در بين دوستان و همكلاسيها به طنز و حاضرجوابي روآوردم، تنها ميراث گرانقدري كه از پدر نجار شوخوشنگم به من رسيده بود. يك روز در خانه دبير زبان مشغول كار بوديم كه آقاي دبير با آن قامت رشيد وارد شد و بلافاصله با ديدن من پرسيد: اوستانقي آقازاده است؟ پدر مودبانه پاسخ داد: نوكر شماست و من بلافاصله اضافه كردم: نوكر، پدرتان است! نخستين شعر رسمي من كلاس هفتم در راه مدرسه با ديدن مليحه شروع شد: در پيادهروي 47 شعري خواندم، مليحه خنديد. گفتم بالاخره بله يا خير؟ گفت: خير است انشاءا...! بعد از آن بود كه شعر پشت شعر ميساختم و توسط خواهرم كه همكلاسي مليحه بود برايش ميفرستادم. متاسفانه قبل از اينكه شعرها به دست مليحه برسد كل كلاس ميخواند و بعد به دست خانم ناظم مدرسه ميافتاد... از اولين شعرهاي دوران نوجواني دو شعر توشيحي اكبر و مليحه در يادم مانده است: «اگر خواهي بداني من كه هستم/ كه اينطور از تو من شادان و مستم/ به حرف اول هر مصرع بنگر/ روا دار و بده دستي به دستم (اكبر)» یا «مرغ دل من گشت به كوي تو گرفتار/ ليلاي مني ماه مني شمع شب تار/ يك لحظه بيا پيش من خسته بيمار/ حرفي ز سر مصرع هر شعر تو بردار/ هر چيز كه شد من شوم از بهر دلش يار (مليحه)»
آستاراي آن سالها-در دوره جواني شعر شما-چگونه بود؛ حالوهواي شهر، دريا، جنگل، كودكي شما چگونه سپري شد؟
دوران كودكي من در حسرت و جهالت گذشت. من در كمال ناداني از هر چيز لذت ميبردم. گاهي ناداني خود نعمت است كه ما قدرش را نميدانيم. حالوهواي شهر آستارا آنهم شهري در مربع احساس كوه و دريا و جنگل و رود، آلبومي از زيباييهاي آفرينش بود. جواني شعر من انتهاي دهه چهل، اوايل دهه پنجاه بود و تنها مجله در دسترس كه ميشد شعر فرستاد صفحه شعر استاد طبائي در مجله جوانان بود با حالوهواي دوره جواني و غنيمت براي شاعر شهرستاني. كودكي و جواني من با كار در تابستانها و گشتن ميان زبالهها براي يافتن روزنامههاي باطله و بريدن پوستر فيلمهاي سينمايي گذشت. فردين، ملكمطيعي و... سقوط امپراتوري روم، اِلسيد، شنيدن ترانههاي آذربايجاني از راديو باكو و ديدن دو فيلم با يك بليت در تنها سينماي شهر آنهم جمعهها از ديگر سرگرميهاي امثال من بود. خلاصه اينكه در آستاراي زمان كودكي و جواني من خبري از تابلوهاي اتاق خالي نبود. موقع آمدن مسافر، ما ميدويديم و از ميزبان مشتلق ميگرفتيم. آستارا مهماننوازترين شهر ايران بود. پا به دبيرستان كه گذاشتم كلمه زيباي «مليحه» اختراع شد و من براي اولينبار ديدم حضرت مولانا راست گفته: يار خوش چيزي است.
اوضاع و احوال محافل ادبي، كتابها، مجلهها، اخبار ادبي چگونه به دستتان ميرسيد؟ چگونه ارتزاق ادبي ميكرديد؟
كتابخانه عمومي شهر كه قديميترين كتابخانه ايران بود تنها جولانگاه من بود. از هر فرصتي كه دست ميداد استفاده ميكردم. اخبار هنري را از نشريات و روزنامههايي كه به آستارا ميرسيد ميخواندم آنهم اغلب در مغازههاي بقالي، آرايشگاه محل و راديو. اخبار خصوصي هنرمندان را هم از دوست همسایهمان که کارمند تلویزیون ملی بود و مسافران خاصي كه تابستانها به ساحل آستارا ميآمدند، ميپرسيدم. شبهاي نوجواني ما با برنامه مشاعره مهدي سهيلي گذشت و همين مشاعره آغاز شعر و شاعري من بود و چون به وزن و قافيه آشنايي مختصر داشتم مصرع دوم شعرها را از خود ميساختم، آنهم با حرف آخر عجيب و غريب. دو مغازه لوازمالتحرير و صفحهفروشي هم داشتيم كه گاهگداري كتاب هم ميآوردند. آنهم از نوع كارو و محمد حجازي و ر.اعتمادي. چون پول خريد را نداشتم از دوستان امانت ميگرفتم. در خانه ما تنها يك كتاب رباعي بود آنهم از ابوسعيد ابيالخير كه بياتنامي به پدرم امضا كرده بود. بعدها كه بيژن كلكي به آستارا آمد تمام اخبار دهه چهل را از ايشان دوشيدم، چه ولولهاي بود در كافههاي ادبي تهران. پابهپاي بيژن گاه با نصرت و براهني چاي نوشيدم! راستي ما سه نفر را كجا ميبريد؟!
آستارا شاعران خوبي داشته، با شاعران قبل از خود مثلا بيژن كلكي، حشرونشري، خاطرهاي داشتيد؟
از قديميترين شاعران آستارايي ميرزا عبدالرحيم طاير (ضیاء) بودند كه گزيده ديوان غزلياتش را با نام طاير خيال به چاپ رساندم، غزليات زيبايي دارد: «احوال روزگار ببينم چه ميشود/ هستم در انتظار ببينم چه ميشود/ باز آمده است بر سر ديوانگي دلم/ تا آخر بهار ببينم چه ميشود/ چون در كنار خود نكشيدم نگار را/ خود را كشم كنار ببينم چه ميشود؟» یا «روز محشر كو كه امشب داد ميخواهيم ما/ سينهاي اندازه فرياد ميخواهيم ما» و مرحوم يوسف كلانتري (صالح) شاعر گوزل آستاراميز (آستای زیبای ما)، و از شاعران محلي برادران خيامي را داشتيم كه علي خيامي در شعر انتقادي تركي و غفور خيامي در شعر فارسي فعاليت داشتند، از شاعران معاصر هم زندهياد محمد نوعي بودند كه اشعار اجتماعي خوبي از ايشان به يادگار مانده است. بيژن كلكي اصالت مشكينشهري داشتند كه دوره دبيرستان را در آستارا گذرانده بودند. او بعد از يك شكست عشقي به تهران رفته و در دهه هفتاد بعد از آنكه از وزارت فرهنگ و هنر بازخريد شدند به آستارا بازگشتند. من شعر و غزلهاي تلخ اجتماعي خوبي از ايشان شنيدم. بيژن، جواهرتراش كلمات بود. در شعر آزاد شعرهاي زيبايي از او به يادگار مانده است، نظر به اينكه انسان شكستخورده و تلخ و خاصي بود، با هيچكس رابطه گرم و صميمانهاي نداشت. او در انزواي خود، بوتيمار ساحل اندوه بود. در زمان حيات ايشان بود كه من و منصور بنيمجيدي توانستيم با احمد شاملو، عليرضا اسپهبد، دكتر مسعود خيام و دكتر رضا براهني عكس يادگاري بگيريم! زندهياد منصور بنيمجيدي برادرخانم كلكي هم از شاعران خوب آستارا بودند و به كوشش ايشان براي اولينبار دو مجموعه از شعرهاي بيژن به چاپ رسيد: ترانههاي آلكاپون و نيامدي اسم آب يادم رفت.
خب، آن سالهايي كه آستارا شد دروازه روسيه، رفتوآمدها، ورود اجناس و كالاها، بازارچه ساحلي، اينها چقدر روي فرهنگ، هنر، روابط، زبان و نگاه زيستمحيط شما و شهر اثر گذاشت؟
بازشدن مرز آستارا و رفتوآمد دو سوي رود مرزي بعد از ساليان دراز، فاميلهای دورافتاده در دو سوي مرز را بههم رساند و به اقتصاد آستارا رونقي چشمگير داد. فرهنگ آستارا زير بار تجارت چمداني به فراموشي سپرده شد، حتي بعضي از معلمان و دانشآموزان، كلاسها را رها كردند و به آنسوي مرز رفتند تا تجارت كنند. بازاريان معتبر بازيچه جوانان بيتجربه خود شده و خانهنشين و ورشكست شدند و خلاصه غوغاي چكهاي برگشتي، آستاراي فرهنگي ما را به شهر دارودستههاي نيويوركيها تقليل داد و ضربات هولناكي به اعتبار آن وارد آمد. محيطزيست در ريزش دلار و مناتهاي يكشبه رو به نابودي گذاشت، كوهخواري، مرتعخواري، گردنهخواري، درياخواري، جنگلخواري، مردابخواري شغل دوم پولداران شد و البته آن چیزی که به جايي نرسيد، فرياد اصحاب ادب و هنر و فرهنگ بود.
در خانواده شما كسي بود كه به سمت ادبيات تمايل داشته باشد؟
پدرم از ششكلاسههاي قديم بود، اغلب شعرهاي پروين اعتصامي و ايرجميرزا را از حفظ بود. آدم شوخطبعي بود و طنز و بداهه خاصي داشت و مادرم با اينكه با پنج سال تحصيل در اكابر، كارنامه كلاس اول دبستان را با افتخار تمام گرفته بود آدمي عجيبتر از او بود؛ بهطوريكه با همكاري آقاي پدر توانسته بودند بدون اينكه آب از آب تكان بخورد در يك اتاق سهدرچهار با ده سرنشين به توليدات خود ادامه دهند!
شعر شما يك ويژگي منحصربهفرد دارد كه مثلا ميشود در شعرهاي نيما و فروغ ديد، منظور آن زندگي شخصي است. چيزي كه خيلي از شاعران از رسيدن به آن هراس دارند. اين ويژگي از كجا نشأت ميگيرد؟
نوع طنز ويژهاي كه من اختيار كردم به شعر بينقاب و بيدروغ منجر شد. شعري كه زندگي است؛ شخصيتهايش همگي واقعي هستند. مليحه همسرم، بچهها و نوهها همه در آن شركت دارند؛ شعري عيني و ملموس با دو لايه براي عوام و خواص. شعري كه به زبان ساده آدميزاده ساخته ميشود. مخاطب را تحقير نميكند، ايجاز و سادگي را باهم دارد، كوتاه است، هرگز بالاتر از فهم مخاطب حرف نميزند، لذا مثل بوته تمشك به يقه مخاطب ميچسبد و رهايش نميكند. وقتي از مليحه ميگويم با آيداي شاملو فرق دارد. نماد همسران تمام هنرمنداني است كه فقط در اشكها و لبخندهاي شوهرهايشان شريكاند و در پستوي آشپزخانهها ميپوسند و مثل آيداي شاملو، مقدس و اثيري نيستند. شعر من زندگي روزمره است به صادقانهترين وجه. باكي از افشاي خود ندارد و چون صادقانه اجرا ميشود بر دل مينشيند. شاعران ما اغلب يكدله نيستند، اما مدام در گلهاند: با من صنما دل يكدله كن. آنگه از مخاطب خاص شعر خود گله كن! نيما راه را باز كرد و گفت هر كسي ميتواند به فراخور از اين رودخانه آب بردارد و فروغ با جسارت تمام تقدس پوشالي شعر فارسي را برهم زد، شعر را به درون زندگي كشاند و اسرار مگو را برملا ساخت، حاسدان او را فاسد خواندند و دوستان صادق در شناخت واقعي او كاري نكردند، براي اين كار ابراهيم گلستان و احمدرضا احمدي عزيز هنوز هم وقت دارند.
چه شد كه به يكباره رفتيد سراغ شعر طنز و اين شد مركزيت ذهني و زباني تقريبا تمام شعرهاي شما، نضج يكباره آن از كجا و چگونه در شما شكل گرفت؟ شرايط اجتماعي آن چگونه بود، آيا دخالتي داشته در تربيت ذهن شاعرانه شما؟
خب من از كودكي آدم شوخطبعي بودم. پدرم هم همينطور بود، پس طنز همچون فقر در خانواده ما نهادينه بود، من از سال 1347 تا 1370 تمام قالبهاي شعري را آزمودم. در دهه هفتاد كه شعر فارسي ملي شد و جوانان جوياي نام به ميدان آمدند با خود انديشيدم عمري سياهيلشكربودن كافي است. دهه هفتاد را سكوت اختيار كردم. خواندم اما ننوشتم. ذهن غزلكوب من وزن را ترك كرد و موسيقي شعر سپيد از ياد رفت. اين ده سال به تخليه ذهنم كمك شاياني كرد. من به دنبال شعر دلخواه خود بودم، شعري كه ضمير دومشخص مونث مفلوك نداشته باشد، مرجع ضميرش مشخص باشد، اسامي حقيقي در شعر بيايد و خلاصه طنزآميز باشد، طنزي شريف كه از لودگي و هزل و هجو به دور باشد و معضلات جامعه را با رندي خاص بيان كند. بعد از ده سال استراحت مغزي و تخليه از تمام تكرار مكررات شعر فارسي، با مجموعه «بفرمایيد بنشينيد صندلي عزيز» طنز دلخواهم را به ياري محمد وليزاده ناشر خوب نيمنگاه تقديم جامعه ادبي كردم كه بر دلها چسبيد و مهر تایيد گرفت و مليحه پاي ثابت شعرهايم شد. از آنجاييكه جريانهاي ادبي بيارتباط با شرايط اجتماعي نيستند، شعر فرانو (كه شما هم حاضر نيستيد در اين مصاحبه حتي نامش را بر زبان بياوريد!) شكل گرفت با نگاهي عميق به رويدادهاي اجتماعي و محيطزيست. اما از آنجاييكه راوي اين شعرها، يك كودك درون پنجساله داشت از سوي منتقدان ادبي، شعر فرانو هنوز جدي گرفته نشده است، چون طراح آن يك شاعر لهجهدار شهرستاني است.
شعر طنز با تاريخ مصرف هم روبهرو است. نگران اين نيستيد كه اين شعرها پس از گذشت زمان فراموش شوند؟
ميگويند: زير آفتاب هيچچيز، تازه نيست. گذشت زمان، تاريخ مصرفها را لو خواهد داد. فرق شعر طنز با فكاهه در تاريخ مصرفداشتن آنها است؛ طنز براي تمام اعصار و قرون است، مثل كلمات قصار بزرگان ولی فكاهه به مسائل و معضلات روزانه اشاره دارد. طنز از شرافت، صلح، راستي، حقوق انسان و محيطزيست دفاع و ريا و نكبت و دروغ را محكوم ميكند، اما فكاهه با تقويم عوض ميشود و ماندگار نيست. شعر طنز به مفهوم مطلق تا انسان هست خواهد بود.
اين طنز بايد تا كجا پيش برود، آيا ديگر به يك «تكنيك لورفته» بدل نشده است؟
طنز زبان آزادي است. زبان فاخر آدميزادي است که تكنيك و تاكتيك را توأمان دارد. اگر گاهي به تكرار ميافتد آنهم در دفتر شاعران و راهيان جوانش تقصير فرانو نيست. اين طنز تا مغز استخوان انسان امروز خواهد رفت؛ چراكه تا فساد و دروغ و نكبت هست، آنهم حضور دارد. نابودي محيطزيست بزرگترين سوژه اين طنز است. ايكاش شاعران جوان ما دست از يار مفرغي هزارساله ميكشيدند، از گوشيهاي خود بيرون ميآمدند و گوش به صداي حقيقت ميسپردند. من بسيار ناراحت ميشوم كه ديگر به قول مليحه، خانوادهها آن شور و نشاط سابق را ندارند، وقتي دور هم جمع ميشوند تنهايند؛ هر كدام سر در چاه گوشيهاي مدرن خود: «حديث هر وقت ميآمد كفش و لباس مليحه را ميپوشيد، سوارم ميشد با لنا دختر ايثار عمو كشتي ميگرفت، ديشب كه آمد نه حرف زد نه شلوغ كرد، پرسيدم عرفان، حديث تب دارد؟ گفت نه تبلت دارد!»
از اين جهت ميگويم كه گاهي به نظر ميرسد يك «مرامنامه سياسي» است و روح شاعرانه در آن كمتر ديده ميشود؟
روح شاعرانه را من عمدا در فرانو كمرنگ كردهام تا مخاطب معصوم را الكي سرگرم نكنم. با رندي خاص، مفاهيم پيچيده را سادهتر ميكنم. سي سال دبيري ادبياتم را به كار ميگيرم، سابقه فعاليت در گرافيك را در ايجاد ايجاز تاثير ميدهم و از شيطنت ذاتي خود بهره ميبرم تا شعري بانشاط به ويترين كتابفروشيها برود و مخاطب خسته از معما و ماليخوليا را با كتاب شعر امروز آشتي دهد.
مقصود من بيشتر به اين جهت است كه در همين سالها جريانهاي ديگري در ادبيات ايران رايج بود و شما درست خلاف اين جريانات به راه افتاديد. چرا؟
جريانهاي شعري از نيما به بعد تابع جريانات سياسي-اجتماعي، اغلب حماسي شروع شده و بعد به شكست و يأس فلسفي انجاميده و حاصلي جز اندوه ديرسال نداشته است. من شعر را سپر بلاي خودنماييهاي ابلهانه نکردهام. شعر وقتي به وظيفه پرسنلي خود عمل بكند پيروزي از آن اوست. در انقلاب مشروطيت، شعر گلوي مردم حقطلب شد و طنز به ياري مردم كوچه و بازار آمد. من با توجه به وظيفه ديرين ادبيات عمل كردم، اول به زبان مردم حرف زدم بعد از واقعيتها گفتم و مخاطب به حقيقت موعود پي برد. يادمان باشد صنف پرينت و زيراكس و فتوكپي بالاخره افشا ميشوند و مخاطب باهوش اينها را خوب ميفهمد. من با معصوميت تمام شعر گفتهام نه جنس تقلبي به مردم فروختهام نه چونان شعبدهبازان به چشمبندي و شامورتيبازي و آكروبات پرداختهام. گفتهام شاعر بايد شعور داشته باشد و به زمان و مكان خود واقف باشد. من از فرط جديت به طنز رسيدم، طنزي كه درست برخلاف جريانات رايج بود، هقهق بود با صداي قهقهه!
تا چه اندازه وجود تعدد اين جريانهاي شعري پس از نيما را لازم و ضروري ميدانيد؟ اساسا اينهمه جريانهاي شعری-بهويژه بعد از انقلاب-در پي چه چيزي هستند؟
حوض حوزه شعر امروز ايران احتياج به اكسيژن دارد. اين جريانات گهگاهي ادبي اگر خوب مديريت شوند ميتوانند ريههاي شعر امروز را باز كنند و قلب شعر را به عضوي پرنشاط بدل سازند. نيما يوشيج خاتم شاعران معاصر نيست، او راه تازهاي پيش پاي ما گذاشته و هر كس به وسع استعدادش ميتواند نظر بدهد. جامعه ادبي با منتقدان غربال به دستش يك روز ختم جلسه را اعلام خواهد كرد.
اينها اصلا هيچ كمكي به روند طبيعي شعر ميكنند؟
زحمات اين عزيزان بيثمر نخواهد بود، به پويايي شعر امروز خواهد انجاميد و از بين دهها جريان ادبي شايد يكي ماندگار شود با شعرهايي دلخواه و نامهايي نامدار. بهقول مولوي، كوشش بيهوده به از خفتگي!
شعر نسل جوان امروز آستارا چه وضعي دارد؟
شعر جوان امروز آستارا به راه خود ادامه ميدهد. از بين اين عزيزان، شاعران حلقه ادبي فرانو دهه هشتاد موفقتر از ديگران در حركتاند. در دهه نود هم ما شاهد شعر پرنشاط جواناني هستيم كه واقعا اگر مراقبه و مطالعه مستمر داشته باشند و از حاشيهها دوري كنند نامهاي معتبر شعر فردا خواهند بود.
اوضاع و احوال شعر امروز ايران را در دهههای هشتاد و نود چگونه ارزيابي ميكنيد؟
از آنجایيكه شعر دهه هفتاد با جهش سريع خود منتقدان ادبي را پشت سر گذاشت و نقد ادبي نتوانست پابهپاي شعر حركت كند، اوضاع و احوال شعر را نميتوان فلهاي پاسخ داد. بااينحال به عنوان كسي كه پنجاه سال به ويژه از آغاز دهه هشتاد از پركارترين شاعران بودهام ميگويم دهه هشتاد از خاكستر دهه هفتاد برخاست تا آثار درخشان خود را در دهه نود نشان دهد. دهه نود، شعر جوان ما شعر قابل اعتمادي را عرضه کرده كه ميتواند در دو دهه بعد نامهاي گرانقدرش را در شعر امروز ايران معرفي کند. نامهايي كه از اسارت گوشيها و فضاي مجازي به واقعيت حقيقي خود برگشتهاند و به لايكهاي تقلبي استيوجابزهاي چيني! دل خوش نكردهاند به اهميت انديشيدن پي بردهاند.