آرمان - امام خمینی(ره) وجودی جامعالاطراف داشت؛ از دشواریهای فقهی گرفته تا نازکای خیالانگیز عارفانه و این همه در امتداد وجه مصمم سیاسی در قرن بیستم. امام توانست خود را به تاریخ تحمیل کند. هر کسی نمیتواند تاریخ را به شکل دلخواه درآورد و برای این مهم باید واجد تواناییها و خصوصیتهای خاص این مهم بود. امام چنین شخصیتی بود و با همه حیلتها که رژیم گذشته در کار آورد تا بلکه بتواند امام را از بدنه حوزه دور نگه دارد، ناکام ماند و نه تنها حوزههای قم و مشهد و اصفهان و تهران، که حوزه نجف هم نتوانست از کنار چنین شخصیت نادری به آسانی بگذرد. به آسانی نمیتوان داوری کرد که اگر امام چنان که میخواست، در قم میماند و به کارهای حوزوی میپرداخت، امروز چه دشواریهای فقهی حل شده بود. مطلبی که در ادامه میآید درباره وجه سیاسی امام نوشته شده و در این بین و به فراخور موضوع، به مفاهیمی دیگر هم اشاره شده است. مطلب گستردهای که در چند شماره روزنامه تقدیم میشود، باشد که راه امام همچنان پُر رهرو بماند.
تعصب یا غیرت؟
شاید درستتر باشد که بهجای تعصب، واژه غیرت سیاسی را بهکار ببریم؛ زیرا در حیطه علم، واژه تعصب، بار عاطفی منفی یافته، حال آنکه مفهوم غیرت سیاسی هنوز عقیم نشده است؛ مثلا یک معلم شیمی یا فیزیک که دامادش را برای دفاع از کشور از دست داده را در نظر بگیرید که باید برای سؤالات نوههای شیرینزبانش که میپرسند چرا پدر شهید شد؟ چرا عراق به ایران حمله کرد؟ و چرا باید پدر به جبهه میرفت؟ و پرسشهای بیشمار دیگری که احتمالا به این زودیها پایان نخواهد یافت پاسخ مناسب بیابد؛ پاسخهایی که ذهن بچهها را مشوش نکند، پدر را تقدیس کند و همچنان قهرمانی را که باید به او مفتخر بود، در نگاه نسل فردا، قهرمان نگه دارد. به اعتبار آنکه تحلیل سیاسی باید بهدور از تعصب باشد، اگر چنین شخصی بدون تعصب جوابهایی را دستوپا کند و یا بیپایه و افسانهوار سخن بگوید چه کرده است؟ بدیهی است انسان عاقل، تحلیلی که از حادثه جنگ تحمیلی برای اهل خانه ارائه میدهد باید از منطق پیروی کند، اما بیتعصب بودن نسبت به موضوعاتی که باید برای تحلیل آنها گزینش کند، بیغیرتی است و بیغیرتی سیاسی در اینجا نهتنها ارزش اخلاقی نیست و ارزش معرفتی ندارد، بلکه حتی ازنظر علمی یک ضدارزش است. چراکه جامعه فرهیخته علمنگر و دانشدوست، به موضوعاتی نمیپردازد که به کار جامعه نیاید. حضرت امام (ره) در ساحت تحلیل سیاسی یک غیرتمند به شمار میآیند؛ یعنی هرگز به تحلیل موضوعی که به کار جامعه بشری نیاید نزدیک نشدهاند. این امر بدیهی و مسلمی است که نیاز به اثبات ندارد. همه سیاستمداران عاقل چنین بودهاند ولی بسیاری از بازیگران سیاسی جهان چنین نیستند. آنها دنبال تحلیل موضوعات خنثی میشوند که بتوانند ساعتها مصاحبه کنند و کسی را نیازارند و بر مسندی که تکیه زدهاند باقی بمانند و حیثیت و شخصیت سیاسیشان بهظاهر محفوظ بماند؛ اما در اینکه مبانی تحلیل امام(ره) علمی، فلسفی یا دریافتهای شخصی است یا غیر آن، کمی درنگ میطلبد. تحلیل بعضی موضوعات آن کاملا شخصی است و نمیتواند برای کسی مبنا قرار گیرد؛ مثلا وقتی قرار شد حضرت امام(ره) از پاریس به تهران تشریف بیاورند، بعضی شخصیتهای سیاسی ایشان را از این اقدام بر حذر میداشتند، با رد پیشنهادها قریب به این مضمون فرمودند: وقتی دیدم خیلی فشار میآورند متوجه شدم که حتما باید بروم. این نوع تحلیل از قضایا، یک معرفت شخصی است و کسی نمیتواند براساس این نوع نگرش تصمیمی بگیرد؛ مگر آنکه مبانی چنین تحلیلی به روش یک معرفت عام قابل عرضه شود.
برداشت از سخنان امام (ره)
بعضی تحلیلهای امام فلسفی است. به این معنا که چندین نظریه را که ماهیت فلسفی دارد، مبنا قرار میدادند و حوادث را در قیاسهای اقترانی و قیاسهای مرکب جا داده و نتیجهای را که منتزع میشد بهعنوان تحلیل قضایا ارائه میدادند. توضیح این نوع تحلیل از ایشان کمی مشکل است و فرصتی دیگر میطلبد. چراکه باید تا حدودی در کشف نوع تحلیل فلسفی ایشان، هم به معرفت فلسفی به مفهوم عام آشنایی داشت و هم به مبانی فلسفی معظمله آگاه بود. مهمتر آنکه حضرت امام (ره) کتاب مستقلی در این زمینه ندارند و منابعی که از ایشان باقیمانده بیشتر سخنانی است که برای قشرهای مختلف ارائه شده است. در سخنان امام، هم مواعظ اخلاقی و هم رهنمودهای سیاسی به چشم میخورد. هم از دنیا و وظایفی که به عهده آحاد ملت قرار گرفته سخن گفتهاند و هم از زهد و تقوا و نتایج آن در آخرت. در حقیقت سخنان ایشان آمیزهای است از حکمت، فقه، فلسفه، اخلاق و سیاست. گاه مبانی تحلیل ایشان در یک سخنرانی، فلسفه قرار گرفته و گاه مبانی فقهی یا اخلاقی. ولی مهمتر آنکه گاه یککلام از این شخصیت که در چند رشته از معرفت متخصص است، ترکیبی به وجود میآورد که آن ترکیب نه فلسفه است، نه علم، نه فقه و نه در معرفت دیگری جای میگیرد ولی احساس بهدرستی آن گواهی میدهد. بهرغم آنکه در این بخش نمیتوان بهراحتی سخن گفت، چند مساله ساده قابل توجه است: یکی آنکه تحلیلهای فلسفی اکثر سیاستمداران، از قضایایی که در حال جریان است غالبا فقط از نیمکره چپ مغز به نیمکره راست منتقل میشود و غالبا به زبان نمیآید؛ زیرا لازمه تحلیلی که به یک تصمیم سیاسی مهم و به یک تحول عمده منجر شود، اکثرا ناگفتنی است و وقتی به زبان بچرخد دیگر بیخاصیت میشود. تحلیلی که ایشان از انتخاب نشدن مجدد دو رئیس جمهور آمریکا داشتهاند، از این نوع است. دوم اینکه تحلیلهای فلسفی ایشان و غالب سیاستمداران بزرگ از قضایا غالبا بدون ذکر کبریها به بیرون تراوش میکند و این به عهده محقق است که آن کبریها را کشف کند. ایکاش ایشان کلاس درسی بهعنوان تحلیل سیاسی داشتند تا شاگردانشان بتوانند بهراحتی روش تحلیلهای فلسفی معظمله را شناسایی کنند ولی هماکنون نیز میتوان با شناخت مبانی فلسفی ایشان و هم با روشی که اینجانب برای کشف کبریهای مکنون، به نام شماسازی منطقی پیشنهاد کردهام تا حدود زیادی به روش تحلیلی فلسفی ایشان دست یافت. اگر بخواهیم بیابیم که چه تحلیلی منجر به این نتیجه شد که ایشان بهطور جدی باور کردند که نظام کمونیستی در شوروی بهسرعت فرو خواهد ریخت؟ و این باور آنقدر قوی بود که برای آینده آن کشور توصیههایی داشتند که از چاله به درنیاید و به چاهی بیفتد، مبانی تحلیلی ایشان به روش کشف کبریهای ذهنی محتمل میشود. البته بازهم حلقههای مفقودهای هست که بهتمامی نمیتوان تحلیل ایشان را در خصوص یک تحلیل فلسفی تعبیر کرد.
شاه رفتنی است...
سوم اینکه در فلسفه سیاسی، بیشتر تحلیلگران به حوادثی که اتفاق افتاده نظر میدوزند و تحلیل ارائه میدهند؛ تحلیلی که کمتر میتوان مبنای یک پیشبینی باشد. البته تعداد معدودی نیز که جسارت بیشتر دارند، تحلیل حوادث پیدرپی گذشته را برای ترسیم حوادث آینده مفید میدانند و از مسیر رسیدن به یک پیشبینی علمی گذر میکنند؛ اما حضرت امام (ره) از گذرگاههای علمی نقدپذیر، برای پیشبینی آینده عبور نکردهاند؛ بنابراین بهراحتی نمیتوان دریافت که با کدام روش توانستهاند، در هم شکستن نظام سلطنت را در ایران آنگونه ببینند که بیتردید و با قاطعیتی که به الهام بیشتر شبیه است تا به تحلیل بگویند: شاه رفتنی است. شاه باید برود یا با کدام تحلیل، مسئولیت سنگین کمرشکن روز 21 بهمن را برای درهم شکستن حکومت نظامی به عهده گرفتند؟ درک این معنا برای کسانی که او را سیاستمداری مانند اغلب سیاستمداران دنیا میدانند، بسیار ساده است. ولی برای کسانی که او را مرجع دینی، فقیه زاهد، عارف بلندمرتبه و ملجأ مردمی میدانند و میدانند کسی که در گرمای تابستان نجف که آتش از آسمان میبارد، به این مختصر که خانهاش یک کولر آبی داشته باشد، تن در نمیدهد، چراکه اکثر طلبهها توان خرید پنکه را هم ندارند، همان شخص مسئولیت خون میلیونها نفوس را به عهده بگیرد، حتی تصور آن سخت است. نقل کردهاند که روزی با مشتی گرهکرده و بهزحمت، پنجره اتاق را باز میکردند، پس از مدتی ناظران متوجه شدند که مگسی را در مشت دارند و میخواهند آن را در حیاط آزاد کنند. چنین شخصی که با یک جاندار ظاهرا بیمقدار چنین میکند، سخت است و باورنکردنی که مسئولیت جان یک ملت را به عهده بگیرد؛ بنابراین باید در این تصمیم سیاسی خطیر، خطرناک و سرنوشتساز به چنان تحلیل عمیق و متقن رسیده باشند؛ اما هیچ تحلیل سیاسی چه از نوع علمی آن و چه از نوع فلسفی و چه تحلیلهای معمول شخصی، هرگز نمیتواند چنین اتقانی را موجب شود. چنین است که ناگزیر باید گفت، مبانی تحلیلهای معظم له از بعضی حوادث بسیار مهم باید فراتر از تحلیلهای متداول باشد. چنانکه مرحوم آیتا... طالقانی(ره) طی مصاحبهای با صدای جمهوری اسلامی ایران، قریب به این مضامین فرمودند: در 21 بهمن آن لحظهای که حضرت امام(ره) حکم دادند که مردم به خیابانها بروند، با نگرانی به ایشان تلفن کردم و تحلیلهای دوستانی را که با سیاست آشنایی داشتند خدمتشان عرض کردم، ولی ایشان بهگونهای سخن گفتند که گویا از غیب الهام گرفتهاند، دلم آرام گرفت؛ اما ذهنم همچنان مشوش بود.
جهان، تشنه رهنمودهای امام
در همینجا لازم است به نکتهای ظریف اشاره کنم و آن اینکه حضرت امام (ره) اسطوره بود؛ اما اسطورهای قابل تقلید. اگر بنا باشد از معجزات او سخن بگوییم، دیگر قابل تقلید نخواهد بود. حالآنکه ما به او محتاجیم. جهان تشنهِ امروز، به او محتاج است. اکنون که سران کفر کمر بستهاند تا مادیت را در باورهای قلبی و ذهنی به کرسی بنشانند، نسل سرگردان امروز به چنین شخصیتی بیشتر محتاج است. پس مراقبتی تام باید کرد که از او که میتوان پا در جای پایش گذاشت، شخصیتی نسازیم که فقط به کار تقدیس بیاید و بس؛ بنابراین دوبارهنگری در مبانی اندیشههایی که با اندیشههای او پیوند ندارد لازم است. این دوبارهنگری شاید به دوبارهنگری بعضی بنیانهای علمی، فقهی، فلسفی و کلامی نیز منجر شود. چیزی که استادان این رشتهها بهراحتی به آن تن درنمیدهند؛ مثلا در علم اقتصاد امروز، امری به نام برکت، نهتنها فرموله نشده، نهتنها حضور ندارد بلکه حتی برای طرح آن در این دانش با لبخند اقتصاددانان مواجه میشویم. حتی اقتصاددانان دینباور نیز برکت را بهعنوان امری ناشناختنی و غیرقابل درک میدانند؛ زیرا مبانی دانش اقتصادی خود را از روشهای موجود گرفتهاند. اگرچه هرچه علمی است وجهی از حقیقت است، اما بنیانهای علم امروز، تمامعیار حقیقتجو نیست؛ بیشتر به کارآمدی توجه دارد؛ و کارآمدی را نیز در دایره محدودی معنا میکند. انفاق نیز امری اخلاقی تلقی میشود و در اقتصاد همچنان بهعنوان مصرف، در فهرست مصارف جای دارد و نه بهعنوان فرمولی برای سلامت اقتصاد. زکات حداکثر بهعنوان مالیات در اقتصاد معنا مییابد و نه بهعنوان یک امر عبادی نمودهنده و شکوفاکننده وضعیت معاش. همچنین در امور نظامی ممکن است به این آیه که میفرماید: «و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة»(3) از وجوهی توجه شود؛ اما به این آیه «کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة باذن ا...» (4) آنگونه توجه نمیشود که بتواند بهعنوان یک فرمول، در استراتژیها شرکت کند. البته در بیشتر جبهههای دفاعی ما این آیه حضور معنوی داشت، اما هنوز کسی نتوانسته به گونهای در سازماندهی گردانهای رزمی نیز آن را شرکت دهد یا از آن الهام گیرد. حال آنکه هر دینباوری که به جامعیت دین یقین دارد، باید به این حقیقت نیز عنایت داشته باشد که مبانی دانش را نیز میتوان در دین جست. امیدوارم این معنا القا نشود که علم را نفی میکنیم، چراکه هر علمی اگر بهواقع علم است، نور خداست. وقتی کتاب خدا را باز میکنیم، پس از حمد که نوعی دعاست، متن با رمز «الم» آغاز میشود و آیه پس از رمز چنین جلا دارد که «متقین را در این کتاب شکی نیست؛ کسانی که به غیب ایمان میآورند و نماز برپا میدارند و از آنچه روزیشان دادیم انفاق میکنند.» بنابراین ایمان به غیب از اولین پیامهایی است که یک مسلمان میبیند و میشنود. حال باید بتواند ایمان به غیب را در اقتصاد، سیاست، جامعهشناسی و حتی در علوم دقیقه به کار گیرد. اینگونه نیست که علم چیزی است و غیب چیز دیگر یا فلسفه امری دنیایی است و غیب امری عقبایی. اگرچه به علت عدم بضاعت و کمی معرفت نمیتوان چگونگی ورود ایمان به غیب را در معرفت سیاسی حضرت امام(ره) بازگفت، اما از آنجا که چندسالی است در آثار ایشان در حد بضاعت خویش غور میکنم، به این یقین رسیدهام همانگونه که ایشان در فلسفه و عرفان به وحدت رسیدهاند، مبانی همه معارف ایشان نیز به وحدت رسیده است؛ بنابراین تصمیم بر شکستن حکومت نظامی، اگر امری الهامی است میتواند تحلیل سیاسی نیز داشته باشد؛ شاید بدین معنا که بارها خود فرمودهاند: ما مأمور به تکلیف هستیم و نه مأمور به نتیجه. عمق چنین اعتقادی را فقط کسانی میتوانند دریابند که یا با فطرت زلال مینوشند، مانند عامه مردم و یا توانستهاند در مبانی چند دانش به وحدت برسند.
امام و سیاست داخلی و خارجی
چندی گمان میکردم که در کشف نظرات معظم له باید بین سیاست خارجی و داخلی تفکیک قایل شد، ولی اکنون به این باور رسیدهام که این تفکیک به همان میزان که برای القای سخن بسیار کارآست، مخرب نیز هست. چراکه سیاست داخلی و خارجی ایشان نیز به وحدت رسیده است؛ مثلا معظمله به منافع ملی آنگونه نمیاندیشند که دیگران میاندیشند. برای امام خمینی(ره) هرکس که در آن سوی مرزهای جغرافیایی است اجنبی نیست، حال آنکه کمتر کسی میتواند چنین احساسی داشته باشد. البته شاید مثالی را که آوردم سادهنگرها بتوانند آن را با صدها شاهد مثال از دیگر سخنان حضرت امام(ره) نقض کنند، چنانکه ایشان از تسلط اجانب به قدر کفایت سخن گفتهاند، اما حوزه بحث را در این امر به لحاظ یک عمل سیاسی تنگ گرفتهاند تا جامعه بتواند همراهی کند.
حوزه آرای سیاسی
چهارمین حوزه معرفت سیاسی، دایره آرای سیاسی است. آرای سیاسی مجموعهای از نظرات افراد نسبت به موضوعاتی است که به اداره امور اجتماعی ارتباط مییابد. مرز دقیقی تعریف آرای سیاسی را از تعریف اندیشه سیاسی جدا میکند که بخشی از خصوصیات این مرز را در اینجا یادآوری میکنیم و برخی را در بحث اندیشه سیاسی بیان خواهیم کرد. اولا قضایای آرای سیاسی از نوع قضایای شخصیه است و اگر به قضایای کلی هم میل کند تا آستانه قضایای طبیعیه پیش نمیرود و حداکثر در حد قضایای مسوره و مهمله باقی خواهد ماند؛ مثلا اگر کسی معتقد باشد که برای توسعه معقول تجارت، پیوستن به سازمان بینالمللی گات امری ضروری است، چنین نظری در دایره آرای سیاسی جای دارد و دیگری میتواند نظری دیگر داشته باشد، اما آنچه مهم است اینکه چنین نظری در قالب قضیه شخصیه بیان شده است؛ زیرا حکم به پذیرفتن یا نپذیرفتن عضویت در یک سازمان بینالمللی حکمی کلی نیست و موضوع آن یک مصداق بیشتر ندارد؛ حتی اگر همه مردم در پیوستن یا نپیوستن به این سازمان نظری واحد داشته باشند، این قضیه همچنان جزئی خواهد ماند؛ اما اگر کسی چنین نظری داشته باشد که: عضویت در تمام سازمانهای بینالمللی مطلوب یا امری ضروری است، آنگاه چنین نظری در حکم یک قضیه عام و طبیعیه بیان شده است؛ قضیهای که ظاهری کلی دارد و با تاملی اندک، مسوره بودن آن ظاهر میشود؛ چراکه چنین قضیهای تناقض ذاتی دارد؛ زیرا هیچ کشوری نمیتواند هم در سازمان ناتو عضو باشد و هم در پیمان ورشو (زمانی که این سازمان وجود داشت). همچنین نمیتواند هم در سازمان جهاد اسلامی -که از لحاظ تقسیمات سازمانهای بینالمللی سازمانی خصوصی و غیرعلنی است، عضو بود و هم در سازمان جهانی صهیونیسم بینالملل که آن نیز سازمانی خصوصی و غیرعلنی است؛ بنابراین عضویت در بسیاری از سازمانهای بینالمللی با عضویت در سازمانهایی دیگر معارض است. پس کسی که معتقد است عضویت در تمام سازمانهای بینالمللی مطلوب است، یا به واقع ماهیت و تقسیمات سازمانهای بینالمللی را نمیشناسد یا معتقد است ورود در آن دسته از سازمانهایی که عضویت در آنها ممکن میشود، کار مطلوبی است. البته ظاهرا میتوان آنقدر دایره کلیات را تنگ گرفت که آرای سیاسی همچنان به صورت قضایای طبیعیه قابل بیان باشد؛ ولی برای تنگ کردن چنین دایرهای باید تخصیصهای پی درپی وارد ساخت؛ که بهتر است از همان اول مسوره بودن قضایای آرای سیاسی را مورد اذعان قرار داد.
خصیصه دوم مبانی آرای سیاسی
دومین خصیصه آرای سیاسی، گم بودن مبانی آن است. در علم سیاست، مبانی رسیدن به یک توصیف یا حکم، روشن است. همچنین در حوزهاندیشه سیاسی میتوان ردپای اندیشه را یافت و به مبانی فلسفی آن رسید. در حوزه علم به حوادث سیاسی نیز میتوان حدود اطلاعات کسی را نسبت به وقایعی که میداند، دانست. در حوزه تحلیل نیز میتوان به استحکام یا سستی منطق تحلیلگر پی برد، اما در حوزه آرای سیاسی علاوه بر جهانبینیها، دهها عامل دیگر نظیر امیال و منافع نیز دخالت مستمر دارند و یافتن مبانی و علل رسیدن به یک نظر سیاسی، عوامل پیدا و پنهانی مییابد که شناسایی آنها یا بسیار مشکل است یا در اظهار آن مشکل پیش میآید؛ مثلا کسی بگوید: نمایندگان مجلس شورای اسلامی باید از نخبگان انتخاب شوند و منظورش از نخبگان صاحبان تحصیلات عالیه باشد. چنین شخصی دارای دیدگاه خاصی در مقابل فرد دیگری است که میگوید: مجلس تنها نهادی است که استعداد آن را دارد که بهطور کامل مردمی باشد؛ بنابراین لزوم داشتن تحصیلات عالیه شرطی است که ظاهرا و نه لزوما به طور واقعی به خصیصه مردمی بودن آن لطمه میزند. حال یافتن علل رسیدن به چنین نظراتی بسیار مشکل است؛ زیرا در حلاجی این نظرات، امکان نماینده شدن هر یک از این افراد را نمیتوان نادیده گرفت. مزید بر آن، کسی که میخواهد این دو نظر را مورد بررسی قرار دهد، خود طرفدار یکی از این نظرها بوده و یا نظر سومی دارد که آن نیز در گم شدن مبانی شکلگیری چنین نظرهایی دخالت موثری دارد.از خصیصههای دیگر آرای سیاسی این است که همه در این حوزه دارای نظر هستند؛ چه آنها که با سیاست بیگانهاند و چه آنها که ذهن، رفتار و امیالشان را سیاست اشغال کرده است و چه آنها که با سیاست قهرند. فعلا به آنها که ظاهرا با سیاست بیگانهاند، کاری نداریم؛ اما هرکس حوادث سیاسی را پیگیری کند کمکم دارای آرای سیاسی میشود و هرکس تحلیل سیاسی ارائه میکند، بیگمان دارای آرای سیاسی است. دانش سیاست با آرای سیاسی متباین است؛ زیرا دانش سیاست در دانشگاهها ذهن دانشجو را پروار میکند، ولی آرای سیاسی از جامعه، به کنه اعتقادات سیاسی فرد منتقل میشود. نمرهای که یک دانشجوی چپگرای تندرو از استاد میگیرد. شاید با نمرهای که دانشجوی راستگرای افراطی میگیرد برابر باشد، اما نظرات و آرای سیاسی این دو دانشجو در مقابل هم قرار دارد. شاید هر دو در نگاه استاد، دانشجویانی با ارزشهای علمی برابر قلمداد شوند، اما از آنجا که استاد به یکی بیش از دیگری از لحاظ سیاسی احساس قرابت میکند، بیشتر به او دل مشغول میدارد؛ و این بدان لحاظ است که آرای سیاسی دانشجو از استاد تأثیر میپذیرد، یا هر دو به یک سرچشمه میرسند ولی علم سیاست نسبت به آرای آنان همچنان بیاعتناست. حداکثر آنکه هر دو گروه، علم سیاست را در استخدام آرای خود درآورند. البته اینکه میگوییم بین دانش سیاست و آرای سیاسی نسبت تباین برقرار است، بهطور مطلق نیست و همانگونه که هر مطالعهای در هر رشته از معرفت حتی علوم تجربی، در شکلگیری آرای سیاسی دخالت میکند، دانش سیاست به طریق اولی در شکلگیری آرا و نظرات سیاسی دخیل خواهد بود؛ چنانکه در هر درسی که از استادی عرضه میشود، میتوان ردپای آرای او را یافت، ولی این وقتی است که استاد به جای ارائه دانش و دانستههای خود به دانشجویان، بحث و کلاس را نیز کار سیاسی میکند. البته ظاهرا باید چنین باشد که دو استاد همطراز از لحاظ علمی، اما دارای آرای سیاسی متفاوت در یک درس واحد مشابه تدریس کنند و آرای سیاسی آنان به درس و بحث راه نیابد، ولی در عمل به نحو غالب آرای سیاسی استاد نه تنها به حوزه علم راه دارد بلکه در انتخاب موضوع و روش نیز دخالت موثر میکند. چنانکه یک درس را دو استاد در یک دانشکده تدریس میکنند و مسئول گروه هر دو را استادانی زبردست میداند، اما از شر و خیر جنجالهای دایمی آنان بر سر مسائل سیاسی در گردهماییها رنج یا لذت میبرد و گاه نیز به علت ورود بیش از حد آرای سیاسی استادان به مجموعه درس، گرفتارهایی برای آنها پیش میآید. به هرحال اگرچه دخالت دادن آرای سیاسی در علم سیاست دور از شأن و شئون علمی است اما در همهجای جهان کم و بیش چنین امری رواج دارد و احتمالا تا دانش سیاست نتواند خود را تصفیه و تخلیص کند، در عمل امری اجتنابناپذیر مینماید.
ماهیت آرای سیاسی
اینکه آیا میتوان آرای سیاسی را جزو معرفت سیاسی قلمداد کرد یا نه؛ جای بحث ندارد؛ چراکه به هر صورت آرای سیاسی نوعی آگاهی از اداره امور است. آنچه جای بحث باقی گذاشته، این است که آرای سیاسی ماهیتا چه نوع معرفتی است؟ بیگمان از نوع دانش سیاست نیست؛زیرا علم سیاست، معرفت عام است؛ به این معنا که میتوان بهراحتی آن را تدریس کرد، ولی آرای سیاسی قابل تدریس نیست مگر آنکه درسی بهعنوان تاریخ آرای سیاسی عرضه شود و علم به آرای سیاسی نخبگان، خود نوعی معرفت تلقی گردد. آرای سیاسی معرفتی از نوع معرفت فلسفی نیز نیست؛ زیرا فلسفه نیز قابل تدریس است، منتها آرای سیاسی بسیاری از نخبگان میتواند از لحاظ فلسفی مورد بحث و بررسی قرار گیرد. در حقیقت آرای سیاسی معرفتی شخصی است؛ یعنی ماهیت آن کثرتگراست و در مبانی وحدت ندارد، حتی اگر جمعیت انبوهی تا حدود زیادی دارای آرای نزدیک به هم میشوند در حقیقت مشترکاتی بین معرفت آنان دیده شده که آنها را گرد هم میآورد. البته گاه یک نظریهپرداز، آرای خود را بر جمعیت، گروه، حزب و تشکیلاتی تحمیل یا القا میکند، ولی اکثر تشکلهای سیاسی که بر محور آرای سیاسی فرد یا افرادی معدود قوام گیرد دوام ندارد، یا همراه با تحولات جاری تطور مییابد یا تحلیل میرود و به فروپاشی آن تشکل میانجامد. اگر به ذهن رسد که آیا مشترکات آرای سیاسی افراد که آنها را در یک جمعیت و حزب سیاسی جمع میکند، میتواند معرفتی عام باشد؟ این سؤال بحقی است که پاسخی ساده دارد و آن اینکه جنس هر معرفت عام، بازگشتی به کشف وجهی از واقعیت دارد، اما این مشترکات ماهیتا یک میل ذهنی است نه یک کشف قاعدهمند.
عوامل شکلگیری آرای سیاسی
عواملی مانند سن، نوع مطالعات، امکانات رفاهی و وضعیت اقتصادی، جهانبینی و ایدئولوژی، شغل، رفاقت، رقابت، مکان زیست و زمانه، نزدیکی و دوری به قدرت و بسیاری از مقولات دیگر، عواملی هستند که بهطور مستقیم در شکلگیری آرای سیاسی دخالت دارند. حال آنکه همه این عوامل در معرفتهای عام، فقط بهطور غیرمستقیم حضور دارند. در علوم تجربی و علوم دقیقه تأثیر این عوامل غیرمستقیمتر و در علوم انسانی کمی مستقیمتر است، اما در شکلگیری آرای سیاسی، این عوامل کاملا بهطور مستقیم دخالت میکنند و بنیانهای آرای سیاسی را پی میریزند؛ مثلا نمیتوان گفت به دلیل لجبازی گالیله با کلیسا، کروی بودن زمین اثبات شد، ولی میتوان گفت به خاطر فشار فقر و بیعدالتی ناشی از استعمار انگلیس، آرای سیاسی گاندی شکل گرفت. البته عواملی که در شکلگیری آرای سیاسی کسی بهطور مستقیم دخالت میکند، اینگونه نیست که تصویری شفاف بر آینه اذهان بیندازد؛ بلکه عوامل پیچیده غیرقابل دسترس دست به کار میشوند و آرای کسی را سامان میدهند؛ مثلا نزدیکی به قدرت حاکم، گاه در شکلگیری آرای سیاسی دو فرد، دوگانه عمل میکند؛ یکی را به رفاقت و همکاری با مرکز قدرت میکشاند و دیگری را به رقابت و تعارض وامی دارد. به همین دلیل گاه دو مشاور همکلاس و همشأن، دو تجویز متفاوت دارند؛ یکی تعدد احزاب را پیگیر میشود، دیگری تعدد احزاب را مخرب میداند.