آرمان - مینهای زمینی پراکنده موجود که قریب به 16 میلیون مین زمینی رها شده در مناطق کردنشین و هممرز با عراق است در وهله اول وجود 16 میلیون خطر مرگ یا معلولیت و انفجار برای کودکان بیگناه و معصوم این مناطق است کما اینکه در گذشته کودکان نشکاش مریوان، حین بازی کودکانه، پس از درس و جلوی حیاط مدرسه روستا، بر روی مین رفتند و دچار مصدومیت و معلولیتهای جبران ناپذیری شدهاند یا کودکان دیگری که در این مناطق بر اثر برخورد با مین، جان خود را از دست داده یا معلولیت شدید پیدا کردهاند. ظاهرا کودکان این مناطق با مین متولد و با مین هم بزرگ میشوند و درس و کتاب آنان با مینهای زمینی همراه شده است. وجود تنوع مینهای زمینی و شکل عروسکی بعضی از این مینهای زمینی، نبود آموزش، فقدان امکانات تفریحی، فقر و نابرابری، جابهجایی مینهای زمینی و انتقال آن به مناطق زیست کودکان، بسان آنچه در روستای نشکاش اتفاق افتاد و... همه و همه موجب پدیداری کودکان مین شده است. مینهای زمینی را میتوان بزرگترین و خطرناکترین عامل تهدید سلامتی کودکان این مناطق دانست زیرا آثار انفجار مین تا پایان عمر این کودکان را همراهی خواهد کرد کما اینکه وقتی هادی لزگی و کاک سلیمان در بوکان یا ناصر سرگران در سقز در دوران کودکی بر اثر برخورد با مینهای زمینی، دچار معلولیت دائمی شده و بحرانهای روحی و روانی سختی این قربانیان را فرا میگیرد از دیگر سو نه تنها دولت امکاناتی برای این قربانیان چه از حیث درمان فیزیکی یا روانی در نظر نمیگیرد بلکه جامعه نیز اساسا با آنان همراه نیست. اساسا فشار وارده به کودکان قربانیان مین در جامعه ایران دوچندان و بسیار زیاد است. این کودکان بهجای شادی کودکانه و بازی کردن که طبق کنوانسیون حقوق کودک، حق طبیعی آنان محسوب میشود، دچار معلولیت شده و بهجای شادی، درد و رنج را تحمل میکنند. مشکل فقط محدود به درد و رنج و معلولیت نیست بلکه شامل قوانین و آییننامهها نیز میشود. بدین معنی که پس از اینکه کودک قربانی مین بتواند با سختی و صعوبت فراوان در کمیسیون ماده 2 مستقر در فرمانداری، اثبات نماید که جانباز جنگی محسوب میشود، تا سن 18 سالگی هیچ حقی در برخورداری از حقوق جانبازی جنگ نخواهد داشت. در حالی که کودک قربانی مین نیازمند برخورداری از امکاناتی خواهد بود که لازمه دوران کودکی است و عدم برخورداری از این حقوق موجب فشار روحی و روانی سنگین بر این کودکان و ناتوانی در کسب و استفاده از امکانات خاص دوران مذکور میشود. کما اینکه چنین وضعیتی شامل حال گشین و آلا در روستای نشکاش مریوان شده است. از دیگر سو کودکان قربانی مین بهشدت دچار افت تحصیلی بهعلت آسیب معلولیت و دشواری پیگیری درمان میشوند و شوربختانه کمترین امکانات برای آنان فراهم میشود. این کودکان فاقد انجمن یا نهاد مدنی حمایتی هستند و در درون جامعه نیز کمتر مورد حمایت قرار میگیرند. این کودکان باید حق دسترسی به مربی یا مربیان خود را داشته و یا حق دسترسی به وکیل دادگستری داشته تا از حق و حقوق آنان دفاع یا نسبت به احقاق حقوق آنان گام بردارد. باید مراکز درمانی خاص داشته باشند که متاسفانه هیچ کدام از اینها برای آنان وجود ندارد و یا میسر نیست و این امر موجبات پدیداری گوشهگیری، افسردگی و طرد شدن آنها در جامعه میشود. واقعیت مساله این است؛ داستان تلخ کودکان مین به بخشی از حقیقت دردناک کودکان این مناطق تبدیل شده و همواره آنان را رنج میدهد و ظاهرا این رنج، پایانی ندارد و اساسا داستان زندگی کودکان مین و دانش آموزان قربانی مین، مصیبت ناتمامی است که بسان خوره آنان و جامعه را رنج میدهد رنجی که خود در ایجاد آن نقشی نداشتهاند.