آرمان - مدتها بود که در تمام جنبههای زندگیم کم آورده بودم. زمانی که این را فهمیدم، مسیری را برای دوست داشتن خودم آغاز کردم. بهوسیله حس ارزشمندی که یافته بودم، چیزهایی را که در زندگیم در مسیر جدیدم قرار نمیگرفتند، شناختم و رهایشان کردم. «نه» گفتن سادهتر شد و مطمئن شدم که چیزهای بهتری روی خواهد داد. از زمانیکه فهمیدم چه میخواهم و به چه نیاز دارم، ترسم از بین رفت. شناسایی مشکل، اولین قدم در برطرف کردن آن است.بنابراین در اینجا چند علامتی را که نیازمند توجه شما هستند می آوریم.
وقتی کارهایی را انجام میدهیم که در راستای خواستهها یا شخصیتمان نیستند، کسالت و خستگی اجتناب ناپذیر است. من شغل بسیار عالی در بازاریابی داشتم، اما در نهایت احساس کردم دیگر چیزی مرا به چالش نمیکشد و کم کم از کارم بدم آمد. همان زمان بود که تصمیم گرفتم دنبال رویایم بروم و مشاور و مربی زندگی بشوم. و حالا حرفهای دارم که واقعا به من انگیزه میدهد.اگر احساس خستگی و بطالت کردید، بخشهایی از زندگیتان را که درمسیر خواستههایتان نیستند بررسی کنید. سپس خطر کرده و به زندگی که واقعا میخواهید نزدیکتر شوید. اینکار هراس انگیزترین کاری ست که تا به حال انجام دادهاید، اما پیامدش ارزشش را دارد. و ضمنا اگر در موقعیت فعلیتان ناراضی هستید، پس چه چیزی برای از دست دادن دارید؟
احساس گیجی و درجا زدن میکنید.همه ما جاهایی در زندگی احساس گیجی را تجربه کرده ایم. احساس میکنیم توان ایجاد هیچ تغییری را نداریم و این باعث میشود کارهای دیگران برایمان بسیار جذاب جلوه کند. ماقدرت حرکت داریم و میتوانیم زندگیمان را تغییر دهیم.در نهایت به این درک رسیدم و شروع کردم به برداشتن قدمهای کوچک در مسیر زندگی دلخواهم. به جای اینکه از خودم توقع داشته باشم همه چیز را به سرعت تغییر دهم، با خودم توافق کردم که تغییرات کوچک و منظم در زندگیم ایجاد کنم. عادات سالمتری را انتخاب کردم، با افراد مضر زندگیم قطع رابطه کردم و در پایان تغییرات کوچک و جزئی منجربه یک زندگی کاملا جدید شدند. کلید موفقیت، وفادار ماندن به ادامه مسیر است.
مضطرب هستید.اضطراب نتیجه رفتار و شراکت در چیزهایی است که در راستای خواستههای واقعیمان نیستند. من پیش از اینکه شغلم را تغییر دهم، بینهایت اضطراب داشتم.روزهایی بودند که حتی تایپ کردن برایم دشوار بود چون خیلی مضطرب بودم. استرس را مسبب اضطرابم میدانستم و فکر میکردم از عواقب حجم زیاد کارم است.درحقیقت، فقط شغلم نامتناسب با روحیه من بود. وقتی اضطرابتان زیاد است، بهترین کاری که میتوانید انجام دهید گوش دادن و توجه به خودتان است. ببینید خودتان در آن لحظه به چه چیزی نیاز دارد، شاید استراحت میخواهد. هرکاری که برای آرامش اعصابتان لازم است انجام دهید. وقتی اضطرابتان برطرف شد، شروع کنید به ریختن برنامهای برای رها شدن از این موقعیت مضر.
میدانید که چیزی غلط است.اگر حس میکنید موقعیتی که در آن هستید درست نیست، احساستان را پس نزنید. به درونیافتههایتان گوش دهید. اگر چیزی حس خوبی به شما نمیدهد، معمولا خوب هم نیست. اگر نسبت به خیلی چیزها همین حس ناخوشایند را دارید، وقت بگذارید و جاهایی از زندگی را که درحال تحلیل بردن شماست کشف کنید و انعکاسش را روی اهداف و آرمانهایتان ببینید؛ آیا مسیری که درحال حاضر میروید شما را به این اهداف نزدیک میکند؟
چیزهایی را که شما را در جریان خواستههایتان قرار نمیدهد لیست کنید و برنامه عملی برای شروع یک زندگی واقعی که دوستش دارید بریزید. خودتان را با تغییرات بزرگ از پا درنیاورید، در عوض گامهای کوچک و شدنی بردارید که شما را به جایی که میخواهید برساند.
با ارزش واقعی خودتان رابطه برقرار کنید و با وقت گذاشتن برای توجه به افکارتان به صدای درونتان گوش دهید. شما لایق این هستید که عاشق زندگیتان باشید.