آثار او علاوه بر ایران، در کشورهای مختلف به زبانهای فرانسوی، انگلیسی، آلمانی، ایتالیایی، ترکی، لهستانی و گرجی ترجمه شدهاند. «مثل همه عصرها» سال ۷۰ نخستین مجموعهداستان منتشرشده زویا پیرزاد است. او در این داستانهای کوتاه از موقعیتهای عادی و گاه پیشپاافتاده آغاز میکند مانند گفتوگوهای روزمره، روابط خانوادگی، دلخوریها و لحظههایی که ممکن است در نگاه نخست اهمیت چندانی نداشته باشند. ویژگی شاخص مجموعه، توجه به تغییرات ظریف احساس و رفتار شخصیتهاست؛ رویکردی که بعدها در رمانهای نویسنده هم پررنگتر شد.
«طعم گس خرمالو» سال ۷۶ یکی از شناختهشدهترین آثار کوتاه پیرزاد و مجموعهای از چند داستان مستقل است. در این کتاب، تجربههای معمول زندگی به بستری برای نمایش روابط، وابستگیها و نابرابریهای پنهان تبدیل میشوند. تنوع زاویه دید و لحن داستانها نشان میدهد سادگی زبان پیرزاد حاصل کمتوجهی به فرم نیست؛ او برای هر شخصیت و موقعیت، شیوه روایت متناسبی انتخاب میکند. ترجمه فرانسوی این مجموعه در سال ۲۰۰۹ جایزه ادبی کوریه انترناسیونال را دریافت کرد؛ موفقیتی که به دیدهشدن داستانهای او در خارج از ایران کمک کرد. «یک روز مانده به عید پاک» سال ۷۷ از دیگر مجموعهداستانهای پیرزاد است که در آن توجه به هویت، خاطره، پیوندهای خانوادگی و فضای زندگی ارمنیان ایرانی جایگاه مهمی دارد. اگر به بخش فرهنگی و اجتماعی داستانهای پیرزاد، بهویژه پیوند میان هویت فردی و محیط زندگی، علاقه دارید، این کتاب انتخاب خوبی است.
اما شهرت اصلی پیرزاد به رمان «چراغها را من خاموش میکنم» که اولین رمان اوست و در سال ۱۳۸۰ منتشر شد برمیگردد؛ این رمان در شهر آبادان دهه ۴۰ میگذرد و شخصیتهای داستان از خانوادههای کارمندان و مهندسان شرکت نفت هستند که در محله بوارده جدا از بومیان آبادان زندگی میکنند. این رمان علاوهبر اینکه مورد اقبال عمومی قرار گرفت بسیاری از جوایز مهم ادبی سال ۱۳۸۰ را از جمله جایزه بهترین رمان سال پکا، جایزه بهترین رمان بنیاد هوشنگ گلشیری، کتاب سال جمهوری اسلامی و لوح تقدیر جایزه ادبی یلدا را از آن خود کرد. رمان بعدی او «عادت میکنیم» نام دارد که سال ۱۳۸۳ منتشر شد و درباره زنی به نام آرزو است که ۴۱ سال سن دارد و از همسر خود جدا شده است. داستان زندگی او مهمترین بخش این کتاب است. در این کتاب، علاوه بر آرزو، مادر او و خواهرش نیز که نماینده سه نسل مختلف هستند، حضور دارند و دغدغههای خود را بیان میکنند. اکنون بعد از ۲۲ سال رمان سوم پیرزاد با نام «اهالی ماگنولیا» در اختیار علاقهمندان آثار این نویسنده صاحبنام قرار گرفته است، در این رمان نیز شاهد روزمرگینویسی، تمرکز بر جزئیات دقیق و زنانهنویسی هستیم و پیرزاد با زبانی ساده، پاکیزه و بدون تکلف، لایههای درونی زندگی، عواطف و دغدغههای زنانه را به تصویر میکشد. در این رمان نیز با نثری آرام و بیتکلف مواجه هستیم و خواننده بسیار راحت با گفتوگوهای شخصیتها ارتباط برقرار میکند. اینجا هم راوی یک زن است مانند خیلی از زنهای دیگر دوروبرمان با کارهای تکراری روزمرهاش و سایر شخصیتهای زن داستان اغلب دغدغه استقلال و رهایی از محدودیت و سرخوردگی دارند. داستان در بستر اتفاقات ساده زندگی مثل خریدن ماشین، گفتوگوهای خانوادگی، دلتنگیهای کوچک و گذران عادی روزها شکل میگیرد.
داستان اهالی ماگنولیا با معرفی خانواده هندی در همسایگی سوسن، راوی رمان شروع میشود؛ زنی به نام راج که دلتنگ است، برای دختر و پسرش؟ برای بچگیهای خودش؟ برای خانه شلوغ و همیشه پرمهمان پدری؟ برای مادر و مادربزرگ؟ برای زن عمو مارگریت؟ برای هند؟ شاید برای همه نمیدانست و میرسد به معرفی شخصیتهایی مثل ژیلا و اصلان که بعد از ازدواج سنتیشان به انگلستان آمدهاند، عادله و آقای کمالی که صاحب بنگاه معامله ملکی است، آراکس و حمید، آراکس ارمنی و حمید مسلمان که حاصل ازدواجشان آرمان است و تازه به خیابان ماگنولیا آمدهاند، خاله مهین و آرش، پسرخانه سوزی. سوسن آرایشگر است و در آرایشگاه آندرسان قبرسی کار میکند و همکار نیکبخت است، دختری افغانستانی که خاطرههای تلخی از جنگ و خشونت در خانه پدری و کشورش دارد. دوست صمیمی سوسن در آرایشگاه دیوید است، از معدود انگلیسیهایی که حتی قبل از آشنایی با سوسن و آرش و باقی ایرانیهای ماگنولیا میدانست ایران کجاست و میدانست ایرانیها خیلی وقت است با شتر ایاب و ذهاب نمیکنند. سوسن عاشق آرش است، آرش، اما از همان نوجوانی چند ماه یکبار عاشق و فارغ این و آن. سوسن عاشق، چون از کودکی یاد گرفته «هرکسی هرچیزی ازت خواست نگو نه» یادش میآید که سالها قبل نامه عاشقانه آرش را به دختر قدبلند و خوشگل مدرسهشان، طناز رساند. رمان با اشاره سوسن به صاحب ماشین تازه شدنش تمام میشود و پیام نویسنده این است که گذشته قصهای است که مدام برای خودمان تعریف میکنیم؛ گذشته بیحاصل و بیفایده است! «امسال تولدم آرش و دیوید برایم یک ماشین خریدند...»