نسیم خلیلی، نویسنده و پژوهشگر نوشت: «شاهزادهای سوار بر ماشین مشتی ممدلی»، هرچند که کتابیست تقریبا قدیمی که در سال ۱۳۹۲ از سوی نشر آفرینگان منتشر شده است، اما از چند منظر کتاب خوب و همیشه بر فراز اِستادهایست؛ بیش و پیش از هر چیز باید گفت که این کتاب پر است از داستانهایی خوشخوان و تپنده، شیرین و قصهگو، سرشار از جزئیات و دادههای تاریخمند؛ این وجه تاریخمندی صمیمانه و ساده و دلانگیزی که در داستانهای این مجموعه موج میزند، همراه با اشاراتی به مدرنیزاسیون دههی پنجاه خورشیدی و بافت زندگی سنتی و در حال گذار در تعامل با چنین تحولات کلانی، مستند به جزئیاتی چنان زنده که گاه وجهی سندگونه به کتاب بخشیدهاند، چیزیست که به این اثر هویتی اصیل و منحصربهفرد داده در حالیکه این همه همراه شده است با شخصیتپردازیهای تاثیرگذار و فضاسازیها و بومینویسیهای شیرین و گرمی که افزون بر ارضای آن حس نوستالژیپسندی مخاطب، جغرافیای فرهنگی و اقلیم را هم در برابر دیدگانش بازنمایی میکند و بدینوسیله روایتهایی عمیق میسازد از زندگی در شهری کوچک – آباده – در دههی پنجاه خورشیدی از دریچهی نگاه دختر نوجوانی که با شور و جسارتی شگفت و شیرین به جهان مینگرد و در پی مکاشفه و آموختن تجربههای تازه و آمیختن با دنیاییست که در حال پوست انداختن، نوشدن و گذار از حیات سنتی به حیاتی شبهمدرن است.
اما نکتهی بدیع و ظریف نهفته در این تعامل داستانی شاید بیش از هر چیز آنجاست که نویسنده در پی تکاپوی روح نوجوی دخترکِ روایتش، برای درآمیختن با جهانی که ردایی از تجدد و نوگرایی گاه افراطی و نمایشی بر تن پوشانده است، باز هم آن شور بازگشت به خویشتن خویش را - که در معرفتشناسی ادبیات و فلسفهی شرق همیشه متبلور بوده است – زنده نگه میدارد، رهیافتی که آن را در همان داستان اول مجموعه - «پالتوی پوستپلنگی دختر پادشاه» - میتوان بازیافت وقتی که قهرمان روایت در تب و تاب عوض کردن و به روز کردن اسمش – شهربانو – و انتخاب نام شیلا - که متعلق است به دختر تهرانی تازه به مدرسه پاگذاشتهای شاید در جایگاه نمادین سمبلی از مدرنیزاسیونِ از مرکز به حاشیه آمده – بعد از پیچ و تابهای فراوان خودش را میرساند به ادارهی ثبت احوال و در برابر وسوسهی عوض کردن اسمش این جمله را از زبان کارمند اداره میشنود: «اسم دختر پادشاه رو گذاشتهن روش ناراضی هم هست.» بعدتر نویسنده با رمزگشایی تاریخمند بیشتری که به شجرهنامهی خانواده و علقههای عاطفی میان آدمها باز میگردد و فضایی صمیمانه به روایت داده، این بازگشت به خویشتنِ خویش را در قصهاش سنگینتر و ملموستر هم میکند: «چقدر نذر و نیاز کردم که تو دختر بشی.
دنیا که نیومده بودی هر دختری که توی فامیل به دنیا میاومد یه کادوی گنده میگرفتم دستم و میرفتم دیدنش و میگفتم شهربانو مال دختر منه. به من میرسه...»، اما وجه جذاب دیگر نهفته در تار و پود این کتاب آن اشارات تاریخی خوب و خوشخوانیست که در بازنمایی گفتمان فرهنگی روایت مبتلور شده است، چنانچه در پشت جلد کتاب هم در اشارهای به نقطهنظرات منتقدان اثر، به چنین ویژگی تاملبرانگیزی پرداخته شده است، از قول بنفشه محمودی در کتاب هفته: «اشارات داستانهای این مجموعه به فیلمها، داستانها و برنامههای تلویزیونی را میتوان به نوعی اسناد مردمشناسانهی زندگی در دههی پنجاه دانست.»
همچنانکه مخاطب دوست دارد برود دنبال اینکه ببیند چه بوده مضمون آن فیلم «چرخ بازیگر» که دخترک قهرمان قصه بلیتش را خریده بود تا در بستری از محدودیتهای فرهنگی – که سینما رفتن دختر را هم حتی منع میکرده است – سنتشکنی کند و به تماشایش بنشیند تا نشان بدهد که جهان سادهی زندگی در شهر سنتی کوچکی همچون آباده هم تحت تاثیر تجدد دامانگستر دهه پنجاه در حال تغییر است و اوج این کنجکاویها در آن داستان آخر – «شاهزادهای سوار بر ماشین مشتی ممدلی» – به اوج خودش میرسد، روایتی ساده و عمیق از ورود تلویزیون به عنوان مظهری ملموس و محبوب از مدرنیزاسیون به زندگی قهرمان روایت که همراه شده با بازنمایی جزئیاتی از سریالهای روز و از جمله معروفترینشان، «مراد برقی» و اتومبیلش یاقوت، که آخرش معلوم میشود آن همه توصیفات که از آن ساخته بودهاند، پوچ و عبث بوده است همچون هر بازنمایی غلوشدهای که از تغییرات زندگی در بطن جامعه سرگشته دهه پنجاه ساخته میشد و آوازهاش به گوش مردمان مانده اندر خم کوچههای حیات سنتی شهرهای دور از مرکز میرسید و به این ترتیب است که همین داستانهای ساده و خوشخوان و به تعبیر نویسنده اجتماعینویس مشهور، امین فقیری، «جمع و جور و زیبا، با نثری راحت و بدون هیچ پیچیدگی» میایستند در کنار همه آن مقالات ژرفانگر و رهیافتهایی که جامعه ایرانِ دهه پنجاه را به ویژه از منظر ورود مظاهر تجدد واکاوی کردهاند .
در این میان در عین حال در ذهن مخاطب مشتاق این روایتها شکل و شکوهی بصری هم دارند چنانچه گاه با خودت فکر میکنی ماجراجوییهای شیرین دخترک آبادهای قصههای خوشخوان و دلانگیز شهربانو بهجت، راستی که در جذابیت و شور و زندگیبخشی تاریخمند خودشان، پهلو میزند به «قصههای مجید» هوشنگ مرادی کرمانی که دستمایه آن سریال نوستالژیک مشهور کیومرث پوراحمد شد در دهه هفتاد و کاش کیومرث پوراحمدی هم بود که دخترک قصههای شهربانو بهجت را در این کتاب کوچک و شیرین به جهان تصویر و تلویزیون میبرد.