بستن
کد خبر: ۱۵۲۱۷۶۱

سفر به جنوب آمریکا باتنسی ویلیامز

سفر به جنوب آمریکا باتنسی ویلیامز
مریم طباطبائیها: «من همیشه به مهربانی غریبه‌ها متکی بوده‌ام.» بگذارید این جمله مشهور را که در تئاتر مدرن آمریکا نوشته شده و متعلق است به (بلانش دوبوا)، قهرمان شکست‌خورده نمایشنامه اتوبوسی به نام هوس، را نه تنها یک دیالوگ که به عنوان اعترافی بر هسته مرکزی جهان‌بینی تنسی ویلیامزِ نمایشنامه‌نویس در نظر بگیریم.

ویلیامز، شاعر رنج‌های پنهان و راوی شکنندگی به معنای واقعی، نویسنده‌ای است که تئاتر آمریکا را از رئالیسمِ خشک اجتماعی به سمت نوعی «واقع‌گرایی شاعرانه» هل داد؛ جایی که در آن، حقیقت عریانِ زندگی با نقاب‌های رؤیا و توهم پوشانده شده است. درست همان چیزی که ویلیامز حس می‌کرد شاید آرمان نویسندگی‌اش باشد. 

پیش از آنکه دنیا او را با نام هنری «تنسی» بشناسد، پسربچه‌ای بود که در سال ۱۹۱۱ در می‌سی‌سی‌پی با نام «توماس لانیه ویلیامز سوم» به دنیا آمد. کودکی او در بطن عمیقِ تضادی خیره‌کننده شکل گرفت: پدری که کفاش دوره‌گرد بود، مردی خشن و بی‌اعتقاد به ادبیات که پسرش را سست و ضعیف می‌دانست، و مادری که از نسل اشراف‌زادگانِ جنوب بود و همواره در حسرتِ شکوهِ ازدست‌رفته‌اش به واسطه ازدواج با پدر تنسی می‌سوخت. این تضاد، بن‌مایه تمامِ آثار ویلیامز شد: کشمکش میانِ دنیای زمخت مردانه و دنیای ظریف خیال‌پردازانه. نام «تنسی» را در دوران جوانی انتخاب کرد، انگار که بخواهد از هویت پیشین خود فرار کند، هویتی که زیر سایه پدری مستبد و مادری که در خیال و حسرت‌های از دست رفته‌اش غرق بود. مسیر تحصیلی ویلیامز، بازتابی از همین آشفتگی‌های درونی بود. او در دانشگاه‌های مختلفی، از دانشگاه میزوری گرفته تا دانشگاه واشینگتن و سرانجام دانشگاه آیووا، درس خواند، اما دانشگاه برای او هرگز تنها یک محیط آکادمیکِ صرف نبود. او در دوران تحصیل، مدام میان میل به نوشتن و فشار‌های پدرش برای داشتن رفتاری مردانه و کارِ مفید انجام دادن، در نوسان بود. در دانشگاه میزوری، از اینکه نمی‌توانست در رشته روزنامه‌نگاری موفقیت چشمگیری کسب کند و از سوی دیگر، مورد تمسخر همکلاسی‌ها قرار گرفتن به واسطه خجالتی بودنش او را به یک بیگانه با محیط تبدیل کرده بود. این تجربه‌های تلخ دانشگاهی، او را به گوشه‌نشینی در کتابخانه‌ها و پناه بردن به ادبیات کلاسیک و مدرن سوق داد. سرانجام در سال ۱۹۳۸ از دانشگاه آیووا فارغ‌التحصیل شد. ویلیامز در فضایِ آکادمیکِ آن زمان، که بیشتر با متونِ استاندارد و کلاسیک سر و کار داشت، احساسِ غربت می‌کرد و می‌خواست صدایی متفاوت

، صدای رنج‌های شخصی و تجربه‌های حاشیه‌ای، را پیدا کند. همین ناکامی در تطبیق با استاندارد‌های دانشگاهی بود که او را به سمتِ تئاتر سوق داد، چرا که صحنه، تنها جایی بود که می‌توانست این زخم‌های دوران تحصیل و جوانی را به دیالوگ و کنش تبدیل کند. نام «تنسی» را هم در همین دورانِ جست‌و‌جو انتخاب کرد انگار که بخواهد از هویت پیشین خود، از توماسی که در بند انتظارات دیگران بود، فرار کند. شروع راهِ او با سختی‌های دوران رکود بزرگ آمریکا گره خورد. ویلیامز پیش از آنکه نمایشنامه‌نویسِ مشهوری شود، در یک کارخانه تولید کفش در سنت‌لوئیس کار می‌کرد، تجربه‌ای که بعد‌ها در نمایشنامه باغ‌وحش شیشه‌ای به شکلی نبوغ‌آمیز بازتاب پیدا کرد. آن روز‌های ملال‌آور در کارخانه، او را با زندگی آدم‌های فرودست و در حاشیه آشنا کرد، کسانی که رؤیاهایشان زیر چرخ‌دنده‌های بی‌رحم اقتصاد صنعتی خرد می‌شد. شاید نقطه اوج کاری او، موفقیت خیره‌کننده نمایشنامه باغ‌وحش شیشه‌ای (۱۹۴۴) بود. این نمایشنامه، که در واقع نوعی خاطره‌نگاری از زندگیِ خود ویلیامز و خواهرش رز بود، او را یک‌شبه از یک نویسنده ناشناس به ستاره برادوی تبدیل کرد. اما این شهرت برای او به معنای آرامش نبود، بلکه فرصتی بود تا بتواند تروما‌های خانوادگی‌اش را بر روی صحنه در معرض تماشا بگذارد. 


راستش به نظر من برای درک دنیای ویلیامز، باید به همان جنوب آمریکا سفر کرد، نه جنوبِ کارت‌پستالی و توریستی، بلکه همان جنوبِ گوتیک و غبارآلودی که در خاطرات نویسنده منعکس شده است. برای او، جنوب نه یک جغرافیا، بلکه یک وضعیت ذهنی است. فضایی که در آن تمدن قدیمی رو به زوال، با هجومِ مدرنیته صنعتی در نبردی نابرابر قرار دارد. شخصیت‌های ویلیامز اغلب بازماندگانِ این دنیایِ ازهم‌گسیخته‌اند، کسانی که در خانه‌های موروثیِ در حال فروپاشی زندگی می‌کنند و برای فرار از واقعیت تلخ فقر و انزوا، به حافظه و خیال پناه می‌برند. ویلیامز در باغ‌وحش شیشه‌ای، با ظرافتی دردناک، رویاروییِ توهم و واقعیت را به نمایش می‌گذارد.

 لورا وینگفیلد با آن کلکسیونِ حیوانات شیشه‌ای‌اش، استعاره‌ای است از خودِ ویلیامز و خواهرش: موجوداتی که در این جهان خشن، به‌سادگی شکسته می‌شوند. لورا از مواجهه با دنیای بیرون وحشت دارد، زیرا او ذاتاً شکننده است. اما در اتوبوسی به نام هوس، این شکنندگی به تراژدی بدل می‌شود. بلانش دوبوا، برخلاف لورا، سعی دارد با دروغ‌های مصلحت‌آمیز و نقاب‌های اشرافی، جایگاهِ متزلزل خود را حفظ کند. او می‌داند که واقعیت، همان زندگی هرز و بی‌رحمی است که در اتاق‌های تنگ نیواورلئان سپری می‌شود، بنابراین، به زیبایی وهم‌آلود گذشته پناه می‌برد. برای ویلیامز، این توهم‌زدگی، نه یک ضعف اخلاقی، بلکه تنها مکانیزم بقا در جهانی است که جایی برای رؤیاپردازان ندارد. اگر زنان ویلیامز اغلب مظهر روح زخمی و شکننده هستند، مردانِ آثار او غالباً نمایندگان نیروی خشن فیزیکی و واقعیت زمینی‌اند.

استنلی کوالسکی در اتوبوس، تجسمِ نیروی محرک آمریکای جدید است، مردی که نه به گذشته، نه به آداب و نه به ادبیات اهمیت می‌دهد. رویارویی بلانش به‌عنوان نماینده فرهنگ و توهم با استنلی به‌عنوان نماینده نیروی عریان و خشونت، هسته اصلی تنش در آثار ویلیامز است. ویلیامز، منتقد بی‌صدای «رؤیای آمریکایی» بود. در آثار او، پیشرفت و ثروت، نه پاداش تلاش، بلکه عواملی هستند که منجر به ازخودبیگانگی می‌شوند. او پرده‌ها را کنار زد تا نشان دهد که در پشت چهره موجِ طبقه متوسط، چه حجم عظیمی از تنهایی و یأس نهفته است.

 سال‌های پایانی زندگی تنسی ویلیامز، شباهت عجیبی به سرنوشت شخصیت‌های ویران‌شده‌اش داشت. با افول تدریجی موفقیت آثار بعدی‌اش و مرگ شریک زندگی‌اش فرانک مرلو، به افسردگی شدید، الکل و دارو‌ها پناه برد. در فوریه ۱۹۸۳، جسد او در سوئیتِ هتل الیزه در نیویورک پیدا شد؛ مردی که تمام عمر از تنهایی و خفگی ناشی از واقعیت گریخته بود، در سن ۷۱ سالگی بر اثر بلعیدن و گیر کردن درپوش پلاستیکی یک قطره چشمی یا دارویی در گلویش، خفه شد. مرگی عجیب، منزجرکننده و بی‌رحمانه که در اوج تنهایی رخ داد؛ گویی تقدیر نخواست حتی در آخرین لحظه، آن «مهربانیِ غریبه‌ها» یی را که بلانش دوبوا در انتظارش بود، به خالقش هدیه کند. تنسی ویلیامز، نمایش‌نامه‌نویسِ «آدم‌های کوچک» بود. میراث او در همدلی عمیقی است که با طردشدگان داشت. او به تماشاگرانش آموخت که شکنندگی، نه یک نقص، بلکه بخشی از حقیقت انسانی ماست. ما همگی، به نوعی، همان بلانش دوبوا‌هایی هستیم که در انتظار مهربانی غریبه‌ای نشسته‌ایم.

انتشار :
آخرین اخبار
پربازدیدترین اخبار