سکانسهایی از یزد و اتوبوس بین راهی و مسافرهایش، تهران و کافه اوریانت و بحثهای استاد و دانشجویی دربارهی تعهد در ادبیات، سفر نیکسون، تب و تابها و مبارزههای دههی پنجاه، جشنهای دوهزار و پانصدساله و شیراز و پدر که یکی از هنروران جشن شده است در ردیف شترسواران سپاه نادرشاه با ریش و موی بلند و افشان؛ «در جواب مادر که میپرسید: کلافه نمیشوی در این عرقریزان؟ میگفت: مجبورم، به خاطر تاریخ.» و طنین این عبارت «به خاطر تاریخ» تا آخرین سطرها و صفحات این کتاب با خواننده میماند، ضرباهنگ قصه میشود.
روایت با تنهایی آقای مردانی، دبیر بازنشسته، توی پارک شروع میشود، تنهایی محزونی که کمکم گره میخورد به یادآوری خاطرات جوانی و دانشگاه، یادآوری بخشی از تاریخ معاصر. اما آنچه این یادآوری را از یک خاطرهگویی ساده جدا میکند، راز عاطفی نهفته در رابطهی مردانی و آن کاراکتر سینمایی و شیرین شهباز ابرکوهیست، او که از هزارتوی زندگی قصهمانندش، آمده بود دانشگاه تهران فیزیک بخواند: «اولین تصویرش هنوز جلوی چشم مردانی بود: گردن کشیده بود و داشت از پنجره بسته بیرون را تماشا میکرد، موهای بلند ژولیدهاش جوری در هوا شناور بود انگار باد تندی فقط بر او میوزد»؛ راز مردانی و این کوهی موی و جان آشفته اما، رازیست که بنمایه روایت را میسازد، رازی که به زندگی شخصی، احساسات سرکوبشده، فقدان و عشق و حسرت مربوط میشود. مردانی به گذشته بازمیگردد تا شاید چیزی را که سالها در لایههای حافظه پنهان مانده، از نو دریابد؛ اما خاطره، برخلاف تاریخ رسمی، همیشه روشن و منظم نیست. خاطره با تردید، سکوت، حذف و بازسازی همراه است، آدمی گاه نه آنچه را روی داده، بلکه آنچه را توانسته به یاد بیاورد، زنده میکند. از این منظر «جاذبه» برخلاف آنچه در ابتدا به نظر میرسد، رمانی دربارهی دوستی یا جوانی از دست رفته نیست بلکه روایتیست درباره انسانهایی که در میان آرمانهای جمعی و عواطف شخصی، راه خود را جستوجو میکنند و گاه به بیراهه میروند.
داستان امجد در کنار این لایهی عاطفی، تصویری زنده از فضای فکری و اجتماعی دهه پنجاه ارائه میدهد؛ دورهای که دانشگاه، کافه، ادبیات و گفتوگوهای سیاسی، بخش مهمی از زندگی روشنفکرانه جوانان را میساخته است. رفتن دانشجویان و استادان به کافه اوریانت و بحث درباره سیاست و ادبیات، صحنهای را شکل میدهد برای تماشای یک هویت جمعی در تاریخ. اینجا آن نسلی را میبینیم که درگیر پرسشهای بزرگ درباره جامعه، آینده، آزادی، مسوولیت و معنای روشنفکریست در حالیکه در درون خود هزار گرهی کور دارد؛ به این ترتیب، تاریخ معاصر در «جاذبه» حمید امجد، از مسیر زندگی روزمره، گفتوگوها، روابط انسانی و خاطرات فردی بازنمایی میشود و توی خواننده در تودرتوی داستان همه چیز را مثل سینما جلوی چشمت میبینی و میاندیشی.
در این میان یکی از ویژگیهای مهم نثر حمید امجد، پیوند دادن زبان گفتوگو با زبان تامل و خاطره است. متن از یک سو به گفتوگوی زنده و روزمره نزدیک میشود؛ جملهها، مکثها، شوخیها و تکیهکلامها، فضای جمعی و صمیمی شخصیتها را میسازد و از سوی دیگر، همین گفتوگوها به تدریج از سطح معاشرت فراتر میروند و به پرسشهایی دربارهی ادبیات، علم، سیاست و حقیقت تبدیل میشوند و در این میان گاهی هم شاید حس کنی که در آن بحثهای پرشور مربوط به ادبیات، داری نمونهای از نگاه نویسنده را میبینی که رمانش را در یکی دیگر از خطیرترین برهههای تاریخ ایران نوشته است؛ دغدغهی بازتاب واقعیت اجتماعی در ادبیات. واقعیت که دغدغهی هم سنچولیِ روایت و هم نویسنده است بیشک: «پس واقعیت خیلی پیچیده است... حالا که پشت هزار چیز پوشیده و پنهان شده، قدغن شده، دستکاری شده و تغییرش دادهاند، خب از کجا میشود تشخیصش داد؟... سنچولی خندهی بلندی زد: نگران واقعیت نباش! واقعیت را همه میبینند و تشخیص میدهند، همه میدانند و خوب میشناسندش اگر مثل هنرمندهای ادایی واقعگریز نباشند. برای تشخیص کافیست به مردم نگاه کنی. واقعیت همان است که اکثر مردم میگویند.» در این میان امجد از طنزی ظریف برای شکستن سنگینی این بحثهای نظری استفاده میکند و به این ترتیب این شوخیها شخصیتها را از حالت نماینده یک ایده بیرون میآورد و به آدمهایی ملموس بدل میکند. آدمهای ملموسی که حتی اگر به دل آسمان هم پرواز کنند، از پسِ سالها باز میان ابرها میشود دیدشان، مثل «پرواز یک گنجشک که خال آسمان شده.»