او که سالها در دنیای نمایش و تئاتر فعالیت کرده، دو تا از نمایشنامههای موفق خود را -یکی با موضوعیت تبعات جنگ و دیگری قتلهای زنجیرهای- در این کتاب به انتشار رسانده که هرکدام جوایز مختلفی را برای نویسنده بههمراه داشته؛ از جایزه نمایشنامهنویسیس سیوپنجمین جشنواره تئاتر فجر تا جایزه مسابقهی جشنواره مقاومت. انتشار این کتاب، بهانهای شد تا دقایقی را به گفتوگو با یک همکار قدیمی بگذرانیم و علاوه بر نمایشنامهها، به موضوعات مختلف نشر، سیاستهای فرهنگی، دنیای روزنامهنگاری و... بپردازیم؛ آنچه در ادامه میخوانید.
- کتاب جدید شما، شامل دو نمایشنامه است که هر کدام، جوایزی را برایتان به همراه داشته است. کمی درباره کلیت آنها و دغدغههایی که منجر به خلق آنها شد، توضیح دهید.
نمایشنامههای این کتاب با فاصله سه، چهار ساله نسبت به هم نوشته شدهاند و با رویکردهای متفاوت. اولی از دل سفر به جنوب و بقایای جنگ هشت ساله درآمده و دومی با نگاهی مفهومی و بازیگوشانه حتی به مساله قتلهای زنجیرهای. اما در هنگام نشر و به پیشنهاد ناشر، این دو نمایشنامه در کنار هم منتشر شد.
- نمایشنامه «آمده بودیم اینجا بمیریم» روایتی متفاوت از جنگ است. بازگشتن یک خانواده جنگزده به خانه تقریبا مخروبه خود بعد از اشغال. دوست دارید کمی در این باره صحبت کنید؟ خصوصا در روزهایی که همچنان سایه جنگ بر سر مردم کشورمان است؟
«آمده بودیم اینجا بمیریم» روایتی زنانه از آسیبهای جنگ است. اصولا جنگ اغلب به عنوان یک موقعیت کاملا مردانه دیده میشود و زنان به جز پشت جبهه؛ حضوری در آن ندارند. اما این مساله برای کسانی که در مناطق جنگی زندگی میکنند؛ متفاوت است و جنگ بر سر خانواده آوار میشود. خانه، خانه است؛ زن و مرد ندارد. اما این خانواده که از آسیبهای جنگ، از خرمشهر به حاشیه تهران، رانده میشوند، از ابتدای این سفر با انواع «از دست دادن و فقدان» مواجه میشود و همین نبودنها موتور محرک مادر خانواده برای بازگشت زودهنگام به خرمشهر است؛ دختر بزرگش؛ تازه عروسی که همراه با شوهر مستندسازش مفقودالاثر شدند. پسر بزرگش که جزء نیروهای مردمی سپاه برای دفاع از شهر بودند و هواپیمای حامل آنها در آسمان قم منفجر میشود و نامزد دختر دوم که وارد گروهکهای سیاسی اوایل انقلاب میشود و از زندان به خانه برنمیگردد. این خانواده، با همه این نبودنها زندگی میکند. کجا؟ در کلاسی در مدرسهای در قرچک ورامین. دست کم برای مدتی تا به خانههای سازمانی منتقل شوند. مادر از جنگزدگی خسته میشود و به امیدی به خرمشهر باز میگردد. مادر در شلوغیهای جنگ به قاطعیت اخبار باورد ندارد؛ باور دارد که شاید... شاید رسول زنده باشد. شاید اصلا سوار آن هواپیما نشده باشد... شاید ردی، خبری، نشانی از دختر بزرگش آفاق پیدا کند، اما در بازگشت؛ با چهره کریه و واقعیت جنگ مواجه میشوند. چهرهای که آخرین امید به زندگی حاج نعیم؛ پدر لال شده از مصیبت خانواده را هم مورد هدف قرار میدهد. شاید هم از اول به خرمشهر بازگشته بود تا بمیرد!
- بعد از خود داستان، مهمترین ویژگی این نمایشنامه، زبان و بهکارگیری لهجه جنوبی است. این تسلط را چطور کسب کردید؟
من درباره هر موضوعی که مینویسم؛ کار پژوهشی زیادی انجام میدهم. پژوهش هم فقط شامل کتاب خواندن نمیشود. دیدن عکس، فیلم و گفتوگو با مطلعین و کسانی که در آن موقعیت بودهاند و مشاهدات میدانی هم شامل پژوهش میشود. نمایشنامه «آمده بودیم اینجا بمیریم» از دل پژوهشهای میدانی زاده شد. سالها پیش، در دوره دانشجویی کارشناسی ارشد، روزهای آخر اسفند، ما از طرف دانشگاه سفری داشتیم به مناطق جنگی. یکی از این مناطق، خرمشهر بود و ما یک ساعتی فرصت داشتیم تا در حاشیه کارون بنشینیم. اتوبوس ما آن طرف خیابان، جلوی خانهای قدیمی پارک شده بود که هنوز رد تیرهای جنگ هشت ساله بر در و دیوارش بود. در همان هنگام، مردی از خانه بیرون آمد و پارچهنویسی جلوی اتوبوس را دید؛ اردوی دانشجویی به مناطق جنگی... و با ما وارد گفتوگو شد. در طی آن گفتوگو بود که متوجه شدم، آن خانه مقر نیروهای عراقی در هنگام اشغال خرمشهر بوده است. از مرد خواستم نگاهی به خانه بیندازم. شاید در حد چند دقیقه؛ اما در خاطرهام ضبط شد تا سالها بعد که این نمایشنامه را نوشتم؛ آن راهرو و پنجرهها و نور زرد محدود تابیده بر در و دیوار تاریک. فضای خانه، هنوز سنگین بود.
هنگام نوشتن این نمایشنامه هم مشاور لهجه داشتم؛ خانم صباح ساری که سپاسگزارشان هستم و در هنگام تمرین و اجرای نمایش هم دو بازیگر نقش حاج نعیم و عزیزه هم جنوبی بودند. آقای محسن پوشایی اهل اندیمشک بودند و خانم ندا گلرنگی، اهوازی بودند که البته هر دو سالهاست که ساکن البرز و تهران هستند. اما تمام اینها در کنار هم، منجر به صیقل خوردن زبان و لهجه خرمشهری کار شد.
- نمایشنامه دوم «برف زمین را گرم میکند» اما یک کار اجتماعی است که به نوعی در آن به آسیبشناسی انحرافهای روحی و حتی فلسفی پرداختهاید؛ داستان کشته شدن پسر توسط پدر.
«برف زمین را گرم میکند» بیشتر نگاهی زیباشناسانه و روانشناسانه به مساله جرم و «قتلهای زنجیرهای» است که در تکرار صاحب یک فرم میشوند. و اغلب قاتلهای زنجیرهای هم به خاطر فرم تکرار شونده در قتلهایشان شناسایی میشوند. اما در کنار این نگاه؛ شخصیت ظهیر در این نمایشنامه تحت تاثیر اصغر قاتل، اولین قاتل زنجیرهای شناخته شده در ابتدای قرن سیزدهم ما و دوره پهلوی اول است. اما در مورد عباس که پسر اوست، بله اتفاقی که میافتد؛ یک مساله فلسفی است. عباس که هویتش از او پنهان شده، در مواجهه با گذشته خودش/ شما بگیر تله روانی رقبایش، دچار بحران فلسفی میشود و حالا عباس یک وکیل است که در فروپاشی روانی و فلسفی میکوشد؛ قتل را تجربه کند و بنیانهای زندگی و قانون و هنجارهای اجتماعی برایش فرو میریزد. اما در انتهای نمایش و در اوج این بحران و بعد از جدایی همسرش از او، اقدام به قتل مانی، فرزند همسرش از شوهر قبلی میکند. البته از بعد فلسفی، همانطور که اشاره کردید؛ در جایگاه پدر، این تصمیم را برای کودک میگیرد و آتیه را فاقد معنا و همراه با رنج میشمرد.
- بخشهایی از داستان واقعا رعبآور است. مثل صحنههای مکالمه سرگل با سپور. به ژانر جنایی وحشت هم ورود داشتهاید اما فکر نمیکنید فضاسازی تا حدود زیادی از روایت رئال فاصله گرفته و این میتواند روی تاثیرگذاری اجتماعی آن اثر بگذارد؟
طبیعی است که مواجهه با شوهری که تجربه قتل دارد و حضور در نیمهشب خیابانهای تهران در حالی که سر فرزندت را در دست داری، یعنی زندگی در ژانر وحشت. و من چندان متوجه نمیشوم شما وقتی از کم شدن تاثیرگذاری اجتماعی و فاصله از رئالیسم صحبت میکنید دقیقا از چه صحبت میکنید. شما فایلهای صحبتهای همسر آقای مهرجویی را در مورد آزارهای کارگران افغانی در شهرکشان، پیش از کشته شدنشان شنیده بودید؟ شما گزارش قتل یک خانم خبرنگار توسط همسر وکیلش را خواندهاید؟ یا گزارش حمله با اسلحه یک وکیل به همسر و فرزندانش که در نتیجه همسر و یکی از فرزندانش کشته شدند؟ بسیار متاسفم که در ابتدا این نمایشنامه بر مبنای تخیل من، تئوری نظریه بازی، و زندگی اصغر قاتل و تد باندی؛ قاتل زنجیرهای کاریزماتیک نوشته شد، اما الان واقعیت پیرامون ما، خشونت موجود در اخبار جامعه از تخیل و ژانر پیشی گرفته است.
هر دو نمایشنامهها، ریشه در وقایع تاریخی دارند. به این ژانر علاقه دارید؟ پایبندی به تاریخ سخت است؟
در رجوع به تاریخ، علم، آثار باستانی، طبیعت، ادبیات مکتوب آنچه ساخته شده در فیلم و موسیقی و... برای من جلوههای انسان و زندگیاش اهمیت دارد. شناسایی عمل و روان انسان در گذشته برای من جذابیت دارد. فارغ از ماندگاری و انعکاس بخشی از آن تاریخ در حافظه کهنالگویی ما... برای من «شرق بنفشه» شهریار مندنیپور انعکاس تاریخ ادبیات تغزلی فارسی است. تصویر امروز نتانیاهو در جنگافروزی غزه و ایران و...، انعکاسی از تصویر هیتلر است در جنگ جهانی دوم... و انسان در عین وسعت، محدودیتهایی هم دارد و هر دو اینها در تاریخ قابل شناسایی است. ضمن اینکه من خودم را مقید به اجرای تاریخ در هنر نمیدانم. بلکه از عناصر و تکههای تاریخ برای فضاسازی، شخصیتپردازی و... استفاده میکنم. اما همهاینها در جهان ذهنی من، دچار تغییر و دگردیسی میشوند. و اصولا من اثرم را در سایههای تاریخ میسازم و خودم را مقید به بازسازی صرف تاریخ نمیدانم.
- در مقدمه ناشر به وضعیت نشر نمایشنامههای تالیفی انتقاد شده است. نظر شما در این باره چیست؟
به طور کلی به نظر من، حال نشر خوب نیست. مگر شمارگان مجموعه داستان و رمان چقدر است که نمایشنامه باشد؟ در این وانفسای اقتصادی و سایه جنگ که برسرمان افتاده، چه کسانی هنوز کالای هنری و فرهنگی در سبد خریدشان هست؟ قطعا تعداد این افراد روز بهروز کمتر و کمتر میشود. اما از طرف دیگر، ما در فضای نشر ادبیات فارسی، با مشکل بزرگ عدم برنامهریزی و سیاست فرهنگی برای تبلیغ ادبیات داخلی مواجهیم!... و از طرف دیگر سیاستورزی برای تبلیغ ادبیات ترجمه!... خب بله! فلوبر و داستایفسکی و کارور و یون فوسه و... خوب هستند، اما تجریش گلی ترقی، اهواز احمد محمود، کلیدر دولتآبادی، گاو ساعدی... اینها قسمتی از خاطره ایرانی ماست. منتها اگر سیاستورزان نشر و فرهنگ توجه کنند. اگر کمی برای حفظ سرمایههای وطنی دغدغه داشته باشیم. این روزها راستش من فکر میکنم نسل ما دارای نوعی دیوانگی عشق به هنر و ادبیات بود که به مدد فشارهای اقتصادی و بحرانهای اجتماعی و... نسلهای بعدی از آن شفا یافتهاند و متاسفانه حاصل این شفایافتگی، قرارگرفتن پول و سرمایه در راس تمامی فعالیتهای انسانی و مرجعیت یافتن تبلیغات و فضای مجازی به جای تفکر و ادبیات است.
- وقتی نمایشنامههای این کتاب را میخواندم، احساس کردم در بخشهایی -چه توضیح صحنهها و چه در دیالوگها- به مخاطب چاپی نمایشنامهها هم توجه داشتهاید. این درست است؟ اساسا آیا میتوان با چنین تمهیدی، به تقویت نشر نمایشنامه کمک کرد؟
واقعیت این است که نمایشنامه از دیرباز یکی از قالبهای ادبی جهان بوده و هست. خود من، قبل از رشته تحصیلی با خواندن نمایشنامههای شکسپیر، بیضایی، ساعدی، رادی و چرمشیر و... دلبسته این گونه ادبی شدم. نمایشنامه دستورالعملی برای اجرا هست، بله!... اما دستورالعملی که در جهان ادبیات شکل گرفته است. ندیدن وجه ادبی نمایشنامه، فارغ از مشکلات ساختاری قصه که در نمایشها به وجود میآورد، از وجه زیباییهای شنیداری و زبانی نمایش هم میکاهد. کاراکترهایی که همه شبیه هم صحبت میکنند و از سطح فراتر نمیروند. اشکالی متفاوت که روی صحنه راه میروند. بدون تخیل، بدون عمق و پرسپکتیو.
- شما سالهای زیادی به عنوان روزنامهنگار فعالیت داشتهاید، شاعر و نویسنده هم هستید و در نمایشنامهنویسی هم فعالیت جدی دارید. میخواهید درباره این تنوع صحبت کنید؟
بله!... واقعیت این است که من هنوز هم به کار روزنامهنگاری علاقمندم و به شهادت بسیاری و البته رزومه کاریام از بهترین روزنامهنگاران فرهنگی- هنری نسل خودم بودم. متاسفانه بعد از سال 88 و توقیف روزنامه «حیاتنو» ارتباطم با فضای مطبوعات کمتر شد و الان هم که به نظر میرسد نسل روزنامهنگاران ایران تغییر کرده و با رواج فضای مجازی دچار چالشهای جدی شده است. خود شما شاید از معدود بازماندگان آن نسل مطبوعاتی هستید و به نظرم، آن نسل مطبوعات ایران بسیار شایسته احترام بودند و در بسیاری از موارد کار مطبوعاتی را به کار پژوهشی نزدیک کرده بودند. پس فاصله گرفتن من از مطبوعات، چندان خودخواسته نبوده و همچنان گاهی دلم برای مصاحبه گرفتن و نقد و یادداشت تنگ میشود. اما در مورد اثر ادبی، کتاب اول من، مجموعه داستان «دو کام حبس» بود. بعد از سه سال، کتاب دوم من، مجموعه شعر «اسبها در پیشانیات میدوند» منتشر شد و حالا هم که نمایشنامهها. بعد از انتشار شعرها، بسیاری از من پرسیدند؛ بالاخره چی؟ و آن روزها، نزدیک به یک دهه پیش، این مرزبندیها خیلی قویتر بود. البته در کشور ما، وگرنه که در ادبیات جهان؛ لورکا هم شعر مینویسد هم نمایشنامه. کامو؛ هم نمایشنامه مینویسد هم رمان. دورنمات همینطور یا مارگریت دوراس و... به نظرم لزومی به مرزبندی و تفکیک نیست و فقط باید جهان ذهنیمان گسترده شود. البته امروز به نسبت آن زمان، فضا کمی فرق کرده؛ آقای چرمشیر و آقای امجد هم آثار داستانیشان را منتشر کردهاند یا آقای شمس لنگرودی که در کنار شعر، چند رمان هم منتشر کردهاند. یا رمانهای مرحوم مهرجویی... به نظرم منافاتی ندارند. و هر ایده خودش قالب خودش را انتخاب میکند؛ اگر نویسنده برای هر قالب کم نگذارد و خودش را در آن قالب نیز هم پرورش دهد.
- فکر میکنم توضیح درباره سایر فعالیتها و آثارتان، پایانبخش خوبی برای این گفتوگو باشد.
ممنون از شما و فرصتی که در اختیار من و این کتاب قرار دادید. این روزها در انتظار انتشار مجموعه داستان دومم با نام «رد» در انتشارات ثالث هستم. و البته مشغول کارگاهی در زمینه تئاتر با دختران «باشگاه رشد تئاتر سوره» که کارگاهی اجرامحور هست و محصول نهایی کار یک اجرا خواهد بود.