به گزارش آرمان ملی آنلاین؛ یاسر آسانی ایران و جنگ آنجا را پشت سر گذاشت و از کشوری که درگیر درگیری بود، خارج شد. اما قبل از ترک این کشور، او به استفان اشکوفسکی، بازیکن تیم ملی مقدونیه شمالی، نیز کمک کرد تا پس از ترک باشگاهش، آنجا را ترک کند.
آشکوفسکی وینگر ۳۳ ساله مقدونیهای در حالی با نظر کادرفنی به مس آمد ۴۰ بار پیراهن تیم ملی مقدونیه را پوشیده بود و یک چهره سرشناس در فوتبال کشورش محسوب میشد و در نیمفصل نخست برای تیم رادنیکی نیس صربستان در ده مسابقه به میدان رفته بود اما به هر حال سرنوشت او در روزهای اخیر اقامت در ایران به شکلی باورنکردنی پیش رفت.
خبرنگاران «Sport۱» با این دو فوتبالیست در فرودگاه استانبول ملاقات کردند و آنها توضیح دادند که چگونه موفق به ترک کشور شدهاند. اشکوفسکی ۱۵ ساعت از جایی که آسانی بود، فاصله داشت، اما به لطف رانندگانی که باشگاه استقلال، جایی که این بازیکن تیم ملی در آن بازی میکند، در اختیار بازیکنانش قرار داده بود، موفق شد با او ملاقات کند و با او سفر کند.
یاسر آسانی در این خصوص گفت: «ما تا آخرین روز از هم جدا بودیم. وقتی من آنجا بودم، سه راننده از باشگاه بودند که ۲۴ ساعته در دسترس ما قرار داشتند و آنها ما را به مرز ترکیه بردند تا به استانبول بیاییم.»
سپس نوبت اشکوفسکی بود که روایت خود را بگوید و اینکه چگونه آسانی او را پس از اینکه باشگاه مس رفسنجان، که او در ایران برای آن بازی میکرد، او را در وسط جاده رها کرد، نجات داده بود.
این بازیکن گفت: «من از رفسنجان به مدت ۱۵ ساعت به تهران سفر کردم، سپس به مرز ترکیه و از آنجا با هواپیما به استانبول. عبور از ایران دردسر بزرگی بود. یاسر به من کمک کرد، رانندهاش را داشت، من با او هماهنگ شدم.»
او روایت خود را به این شکل ادامه داد: «همه جا حمله بود، حتی نزدیک من، تازه شروع شده بود. من سه روز بود که نه چیزی خورده بودم و نه چیزی نوشیده بودم، فقط به دنبال راهی برای خروج از کشور بودم. همه چیز سخت بود، اما همه چیز به خوبی تمام شد. حالا مشتاقانه منتظرم که به خانه بروم، بخوابم، کمی استراحت کنم.»
آشکوفسکی ادامه داد: «وقتی همه چیز اتفاق افتاد، اعضای تیم مرا رها کردند، اگر یاسر نبود... خارجیهای دیگری هم بودند، اما هیچ کس به من کمک نکرد.»
استفان همچنین یک ماجرای عجیب از رویارویی با بازیکنان خارجی پرسپولیس را تعریف میکند: «من در خیابان نشسته بودم، خارجیهای تیم پرسپولیس با اتوبوس از آنجا رد میشدند و من از آنها پرسیدم که آیا میتوانم با آنها بروم و آنها گفتند که نمیتوانم. این یک تجربه خاص برای من بود.»