آرمان - گروه ادبیات و کتاب: خواندنِ فرزانه طاهری (۱۳۳۷-تهران) چه در هیات یک فرد در زندگی شخصیاش و چه یک مترجم که نامش روی جلد کتابی آمده باشد، همیشه جذاب است. حرفهایی که میزند همیشه خواندنی است، و البته کتابهایی که با دقتِ هرچه تمامتر ترجمه میکند. خاطرات او از زندهیاد گلشیری تا خاطرات او از کتاب و کتابخوانی و ترجمه کتاب دریچهای است به دیگردیدن و دیگرگونهزیستن. این را میتوان در تمامی ترجمههایش دید که با هر کدامش دری رو به دنیا برای ما باز کرده است. «درسگفتارهای ناباکوف»، «خانم دَلُوِی»، «در دل گردباد»، «عطش آمریکایی»، «سیلویا بیج و نسل سرگشته» و «کلیسای جامع» برخی از ترجمههای ایشان است. آنچه میخوانید گفتوگو با فرزانه طاهری است با حالوهوای کتاب و کتابخوانی بهعنوان یکی از لذتبخشترین کارهای دنیا.
خانم طاهری! اولینبار کی با کتاب آشنا شدید؟
از قبل از دبستان خاطرهای ندارم. در دبستان «کتابهای طلایی» و «قصههای خوب برای بچههای خوب» و اینها. سالهای آخر دبستان هم رمانی یادم هست که درباره جنگ ویتنام بود. عشق یک سرباز آمریکایی و یک زن ویتنامی و اینها و طبعا ویتکنگهایش هم خیلی آدمهای بدی بودند و در کافههای سایگون بمب میگذاشتند و عیش این دو دلداده را منغص میکردند. خلاصه از این طرف ماجرا وارد قضیه شدم.
از کودکی تا نوجوانی و جوانی و بزرگسالی، در هر دوره چه کتابی روی شما بیشترین تاثیر را گذاشت؟
در دبستان داستانی خواندم با طرحهای کوچک سیاه و سفیدِ خیلی تاریک کنارش. یادم نیست خود کتاب چه بود. مجموعهداستان بود بههرحال. ماجرای موش کوری که دختری نمیدانم چرا با او زندگی میکرد. زیرِ زمین در تونلهای تودرتو و در تاریکی. دختر خیلی مهربانی هم بود، اما وحشت آن زندگی در تاریکی با آن موش کور گنده و کریه قلبم را سنگین میکرد. هنوز هم با این حافظه خرابی که دارم وحشت زندگی آن دختر را به خاطر میآورم. در نوجوانی دیگر رمان و اینها میخواندم. «سووشون» دانشور یادم هست خیلی برایم عزیز بود. بارها خواندمش، و شعرهم زیاد میخواندم. طبعا فروغ و شاملو صدر همه بودند، اما مجموعهای داشتم گزیده شعر معاصر، اسمش گمانم «رهروان شعر امروز» بود. و یادم هست عمران صلاحی و سپهری و رویایی و... را اولبار آنجا خواندم، اما کتاب گزیده شاملو و فروغ و اخوان را هم داشتم. از آن گزیدههای جیبی. اخوان را آنوقتها به اندازه شاملو دوست نداشتم. شاید برایم فهمش سنگین بود. گزیده شاملو اما ورقورق شده بود. همان که جلد خردلی یا زرد داشت. کلیش را هم زیرش خط کشیده بودم. پریا را زودتر از اینها شنیده بودم. در ده یازدهسالگی شاید که خالهام میخواند تا ما بچهها را بخواباند و من همیشه غصه پریا را میخوردم. در سالهای آخر دبیرستان بود که خواندنم سمتوسوی روشنتری گرفت. البته باز هم «امور» سیاسی رهنمونم بود. از لجاجت با پدری که افسر شهربانی بود لابد. یا حساسیتم به ظلم و بیعدالتی. «چشمهایش» علوی را با بدبختی گیر آوردم و خواندم و عرش را سیر کردم. کتابهای هدایت و چوبک هم که جزو ملزومات بود. اولین کتاب انگلیسی کامل را هم سالهای آخر دبیرستان خواندم. یکی از اقوام هدیه داد به من. «خاطرات آن فرانک» بود. پدرم بیشتر برایمان آثار «پندآموز» میخرید و البته گاهی هم از دستش درمیرفت و آنچه را «نباید» میخرید. بعدش که خودم میخریدم، یا قرض میگرفتم از همکلاسی که خاله و داییاش دانشجو بودند، اوضاع بهتر شد. بالزاکهایی را که پدرم میخرید جز «باباگوریو» نیمهکاره میخواندم. حوصلهام را سر میبرد. دوره دانشجویی هم که خوب اوضاع خیلی بهتر شد. هر دوماه ششصد تومان کمکهزینه تحصیلی میگرفتیم. پانصدتومانی تازه چاپ شده بود. میرفتیم بانک ملی بزرگ خیابان شاهرضا روبهروی سینما ب.ب. گمانم و کمکهزینهمان را میگرفتیم. راه میافتادم اول از همه میرفتم انتشارات خانه کتاب یا مروارید که آنوقتها حسین کریمی، مدیر فعلی انتشارات نیلوفر، آنجا کار میکرد. پانصدی را که میدادم، میپرسید کمکهزینه را دادند؟ آنوقت بود که «اسرار گنج دره جنی» گلستان را زیرمیزی خریدم. «شازده احتجاب» و «نمازخانه کوچک من» و کارهای نویسندههای معاصر و خلاصه ترجمه و کازانتزاکیس و مالاپارته و «صدسال تنهایی» و... به انگلیسی هم با کلی نویسنده آشنا شدم بهدلیل رشته تحصیلیام و بعضی استادهای معرکه. فاکنر و وولف و جرج الیوت و سال بلو و یوجین اونیل و... فاکنر را یادم هست که حیرتزدهام کرد. رمان «خشم و هیاهو» و «محتضر که میافتم» [یا همان گوربهگور که دریابندری گذاشته] دیوانهام کرد. شعرهای سیلویا پلات و امیلی دیکینسن هم. داستان «نمازخانه کوچک من» هم دیوانهام کرد. و «گرگ». خلاصه دروازه بهشتی به رویم باز شد که سرازپانشناخته در آن میدویدم و هرچه را به دستم میرسید میخواندم.
از بین آثار ادبی، کدام یک از کتابها، حیرتزدهتان کرده است؟
یادم هست فیلم «شازده احتجاب» را که دیدم رفتم کتابش را خواندم. هنوز دبیرستان بودم. اولین روبهرویی من با رمان ذهنی بود. بُهتزدهام کرد. بعدا البته بیشتر که خواندم، بهخصوص ادبیات به زبان اصلی را، بیشتر با این نوع رمان آشنا شدم. اما اگر بخواهم فارغ از هر برداشتی که از این انتخابم میشود صادقانه بگویم، همین رمان بود. هنوز هم البته هربار که جاییش را بازمیکنم و میخوانم شگفتزدهام میکند و البته داغ و حسرت هم تازه میشود. قبلش رمانهایی که خوانده بودم، یا داستانهای کوتاه، مثلا از احمد محمود و دولتآبادی و آلاحمد و دانشور و درویشیان و امین فقیری و علوی و خیلیها، «رئالیستی» بودند و آنچه مرا در آنها جذب میکرد همان دغدغههایش بود و افشای فقر و ظلم و... و البته کشش داستانی بعضیشان.
کتابی هست که شروع کرده باشید به ترجمهاش، ولی به دلایلی نتوانستهاید تمامش کنید؟
نه. معمولا وقتی ابتدا کتاب را میخوانم، میفهمم که از عهده برمیآیم یا نه، یا جذاب هست برایم یا نه که تا آخرش بروم.
اگر قرار بود یک شخصیت داستانی باشید، چه کاراکتری را انتخاب میکردید؟
شخصیت اصلی «مرد صدسالهای که از پنجره فرار کرد و ناپدید شد» یا دررفت و غیبش زد [شاید باید این عنوان را برایش میگذاشتم]. برای وفادارماندن به ناخودآگاهم که به محض خواندن سؤالتان همین به ذهنم آمد این را نوشتم. اگر بخواهم خیلی دانسته و متین جواب بدهم، باید خیلی فکر کنم. شاید یکی هم نباشد و چندتا باشد. فعلا که شخصیتی به ذهنم نمیرسد.
کدامیک از ترجمههایتان را دوست دارید؟
عاطفی اگر بگویم، «راستی آخرین بار پدرت را کی دیدی؟» از لحاظ ترجمه، «خانم دَلُوِی» و «سرود کریسمس».
کدام یک از کاراکترهای آثارتان را دوست دارید؟
همان مرد صدساله در «مرد صدسالهای که....»، و در مرحله بعد یوگینیا گینزبورگ «در دل گردباد».
اگر بخواهید اولین روزی را که تصمیم گرفتید ترجمه کنید، تصویر کنید، چگونه آن را روز را روایت میکنید؟
هجدهسالم بود. سال دوم دانشگاه بودم. چون ادبیات انگلیسی میخواندم، دو واحد به گمانم ترجمه داشتیم. تکلیف کلاسی باید انجام میدادم. وجدی که از این کار به من دست داد، درگیری ذهنی که با این کار پیدا کردم، اینکه شبها خواب میدیدم که فلان کلمه را باید برای فلان کلمه انگلیسی بگذارم، و شوق اینکه برای دوروبریهایم تعریف کنم که چه خواندهام، همه اینها. شاید این آخری از همه شدیدتر بود. هنوز هم هست. در مرحله بعد از لذت ترجمه. اینکه اگر از چیزی لذت میبرم، حتما دوروبریهایم را میکشانم. حتی غریبهها را دلم میخواهد شریک کنم. اگر ابر زیبایی هم در آسمان ببینم یا ماهی شگفت، ممکن است مثل دیوانهها در خیابان آن را نشان رهگذری بدهم که گاه هم واکنش جز نگاه عاقل اندر سفیه نیست.
شده در دوران حیات مترجمیتان به نویسنده یا کتابی حس خوبی پیدا کرده باشید و بگویید کاش نویسنده این کتاب من بودم؟
نه راستش. ریموند کارور مرا هم مثل خیلیهای دیگر به این توهم انداخت که شاید بتوانم بنویسم. اما ریزهکاریهایی که وقت ترجمه آدم متوجهشان میشود، از آنجا که مترجم دقیقترین خواننده است، سبب شد عطایش را به لقایش ببخشم. زمانی رسید، دههها پیش، که یکبار برای همیشه در زندگی فهمیدم که داستاننویس نخواهم شد. اصلا با وجود اینکه بیستویک سال با یک نویسنده زندگی کردم هم هنوز نمیتوانم بفهمم با این هراسِ نشستن روبهروی صفحه سفید چطور دستوپنجه نرم میکنند، این هولناکیِ خلق از هیچ.
وقتی به آثار ترجمهتان نگاه میکنید شده از ترجمه برخی از آنها پشیمان شده باشید؟
نه! شده که دلم بخواهد دوباره رویشان کار کنم. کلا از ورقزدن ترجمههای چاپشدهام، بهخصوص اگر چندسال ازشان گذشته باشد، اکراه دارم. جاهاییش البته حتما کیف میکنم به دور از تواضعهای «متعارف» فیالواقع خودمان از خودمان خوشمان میآید، اما همیشه میدانم که میشد بهتر بشود. و همین حالم را خراب میکند.
نگاهتان به سیاست و جامعه چقدر فرق کرده با دورانی که جوانتر بودید؟
جوانی بهخصوص جوانی ما فرصت نمیداد از آن سیاه و سفید دیدن جهان برگذریم. تجربه همه را خاکستریبین میکند، یا تقریبا همه را. من که دهههاست درمان شدهام. اما نمیگذارم این نسبیگرایی کار را به جایی برساند که هیچاصل و اصولی و هیچاخلاقی برایم باقی نماند. اصولی در من ریشه دارد که بهرغم هر سختی و مشقتی و بهرغم دشواری روزافزونِ حفظشان هنوز راهبرم هستند. اینکه دامنم را برچینم تا حدی که میشود از لای و لجنی که احاطهمان کرده است. تنزهطلبی نیست این، اما میبینم این لای و لجن چطور دارد آدمها را تباه میکند، و قبح خیلی چیزها را در ذهنشان ریخته است. میبینم که چقدر دشوار و دشوارتر میشود به آینده امیدواربودن یا دستکم تخریبنکردن زمینه هر اصلاحی. زمانی که جوان بودم و دانشجو، با تمام قوای ذهنی میدانستم چه نمیخواهم و این کار راحتی بود. حاضر نبودم در آنچه سیاه بود هیچنقطه روشنی ببینم یا بالعکس. حالا سعی میکنم مدام یادم باشد که چه میخواهم و برای نزدیکشدن به آن تلاش فردی خودم را بکنم.
نویسندهای هست در ایران و جهان که این روزها شما را شیفته نثر و زبان و اثرش کرده باشد؟
شیفته؟ نه. کارم از شیفتگی گذشته انگار. شصتسالم شد امسال! شگفتزده میشوم از بعضیها. مثلا کُرمک مککارتی. این انسانیتی که در کارهایش موج میزند، اما همین که باید کلی فشار به مغزم بیاورم که پاسخ بدهم یا از کمبود شدید حافظه است یا اینکه واقعا آنطور که شیفتگی را بشاید در ذهنم حکنشده.
خودتان را مترجمی متعهد میدانید؟
بهشدت و بیمارگونه. گاهی از دست خودم ذله میشوم. اما انگار در تکتک ژنهایم ثبتشده و کاریش نمیتوانم بکنم.
از اولین نشر کتابتان تا امروز، اگر بخواهید مروری کنید به این صنعت در ایران، چه چیزهایی را برمیشمرید؟
بدوقتی است الان برای این پرسش. اوضاع دیگر دارد فاجعهبار میشود. بهویژه برای آن دسته از ناشرانی که «کاردرست»اند به قول امروزیها یا «پاکدست»، یعنی از زدوبند و سهمیه کاغذ بگیروبفروش و زیرپاگذاشتن حق مولف و مترجم و اینها بری باشند. زمانی که من کارم را شروع کردم هم این داستان کاغذ و سهمیهبندی بود. آنوقت هم بالاخره نورچشمیهایی بودند اما اوضاع به این بدی نبود. تکلیف آنها روشن بود و تکلیف مستقلها هم روشن. زمانی که اولین کتابم درآمد صحنه اینقدر هم شلوغ نبود. این آشفتهبازار نبود. تعداد مترجمها به اندازهای بود که بشود سره را از ناسره تشخیص داد. تکوتوک نشریاتی درمیآمد که نقد منتشر میکردند و میشد به آنها اعتماد کرد و این نشریات از سرتاته خوانده میشدند. کتابها دیده میشدند، خوبها شناخته میشدند، قدر میدیدند. فروششان «طبیعی» بود. ناشرها تعدادشان معقول بود، نسبتشان با تعداد کتابفروشیها معقول بود. با وجود اوضاع اقتصادی دشوار مردم، آدمها کتاب میخریدند و میخواندند. کتاب مهم بود. کتاب خوب که درمیآمد حادثه بود. همه دربارهاش حرف میزدند. دربارهاش مینوشتند. مخاطب تکلیفش روشنتر بود. از این تولید انبوه ترجمههای فاجعهبار خبری نبود.
بهترین خاطره انتشار اولین کتابتان را بگویید؟
خیلی خاطره عجیب و غریبی ندارم. لابد خوشحال شدم از اینکه «به ثبت رسیدم». گمانم گلشیری خوشحالتر بود، دقیق نمیدانم چرا. کلا هنوز هم همینطورم. ترجمهکردن را بیاندازه دوست دارم. از سد مجوزگذشتن خوشحالم میکند، و از آنطرف «اصلاحیه»خوردن خونم را به جوش میآورد و هنوز احساس خفت و اهانتدیدگی به من میدهد. اما کتاب چاپشده که به دستم میرسد، «بال درنمیآورم». ادا نیست، باور کنید. کارم انگار تمامشده و فکر کار بعدیام. وقفه بین ترجمهکردنها خیلی اذیتم میکند. انگار دلیل وجودیام را از دست دادهام، بیمصرف شدهام. آشفتهام و وقت تلف میکنم.
بهترین خاطرهای که از خوانندههای آثار ترجمهتان دارید؟
بیشترین بازخورد احساسی را از «کلیسای جامع» کارور گرفتهام. در مرحله بعد هم «راستی آخرینبار»، با اینکه کتاب بسیار بداقبالی شد. ناشر اولش که کتاب را کُشت، بعدش هم که پس گرفتم و بعد از سالها «شخم»اش زدم و دادم، چند سال پیش، کلی «اصلاحیه» خورد که برای حفظ سلامت روانی و جسمانی اصلا همان یکبار فرم مربوطه را دیدم و پرت کردم کناری و هنوز مانده. این کتاب برای خودم هم ارزش عاطفی زیادی دارد. همین وجهش آدمها را سخت متأثر کرده. آدمهایی که عزیزی را از دست دادهاند و گفتهاند که خواندنش حالشان را بهتر کرده یا... اما کارور جور دیگری تاثیر گذاشته و خیلیها بابتش از من تشکر کردهاند، انگار که نسیم تازهای در فضای ادبیات ترجمه دمیده و شکل دیگرگونهای از داستان جهان را در برابرشان گذاشته. از این واکنشها مسرور شدهام. اما واکنشها به «خانم دَلُوِی» معمولا از خوانندههایِ نه خیلی عام که خاص بوده؛ آدمهایی که خیلی هم برایم از لحاظ دانش زبانی و ادبی مهم بودهاند. وقتی آنها که تعدادشان زیاد هم نبوده ترجمه را ستودند واقعا عرش را سیر کردم.
از نقدهایی که بر ترجمههایتان شده، منفی یا مثبت، شده به منتقدی حق بدهید؟ برخوردتان با منتقدان چگونه هست؟
خیلی کم نقد دیدهام. بیشتر معرفی بوده و آخرش هم دو جملهای که ترجمه «روان» است و این حرفها. نقد جدی یکبار در مجله «مترجم» دیدم که دکتر خزاعیفر داستانی از نابوکف را که ترجمه کرده بودم و در مجله «کیان» چاپ شده بود با متن اصلی کنار هم گذاشته بودند و ویژگی ترجمه مرا نشان داده و جاهایی از آن ایراد گرفته بودند. خواندنی بود و من هم در خاطرم ماند، هرچند جاهایی مخالف بودم چون ما کلا بر سر سبک ترجمه باهم اختلاف نظرهایی داریم. معدود دفعاتی کسی اشتباه «لپی»ای را اگر کرده بودهام شفاها گوشزد کرده که بر چشم گذاشتهام. اما جز اینها چیزی یادم نیست. درنتیجه تابهحال نقدی نبوده که بخواهم جوابی بدهم.
اگر بخواهید خودتان را تعریف کنید، خودتان را مترجمی با گرایشهای خاص سیاسی تعریف میکنید یا مترجمی که فقط دغدغه ترجمه دارد؟
گرایش سیاسی را البته نمیدانم، چون ادبیات ترجمه میکنم یا نقد و نظریه ادبی. غیراز اینها اگر باشد، طبعا باید با آن موافق باشم تا ترجمه کنم.
شما هم از کاغذ و قلم، به سمت کامپیوتر کشیده شدید؟
سالهاست مستقیما روی کامپیوتر ترجمه میکنم. اوایل فقط میتوانستم کارهای غیرادبی، مثل معماری و کلی موضوعات دیگر را که از بد حادثه یعنی غم نان ترجمه میکردم، مستقیما با کامپیوتر ترجمه میکردم و کارهای ادبی را با دست مینوشتم و بعد تایپ میکردم. اما کمکم عادت کردم کیبورد را هم بلاواسطه ببینم. تایپکردن دهانگشتی را وقتی هنوز بچههایم به دنیا نیامده بودند، برای کمک به گلشیری که یک ماشین تحریر برقی داشت با کلاسرفتن یاد گرفتم. داستانهایش را که با دست مینوشت تایپ میکردم، به او هم یاد دادم تا اینکه دست خودش راه افتاد. او هم از اواخر دهه شصت گمانم اولین کامپیوترش را خرید و بعد از چندسال مستقیما روی کامپیوتر مینوشت. من اما از دهه هشتاد کار با کامپیوتر را شروع کردم. پیشترش در محل کارم دورهای دیده بودم و نرمافزاری از آنجا گرفتم که گلشیری با آن کار میکرد. قضیه مال قبل از ویندوز و اینهاست. خیلی کار باهاش سخت بود، اما هر آموزشی میدیدم در خانه به او منتقل میکردم. دفتر مشقش را هنوز دارم. از کلی از داستانهایش بعد از سال هفتاد دیگر دستنوشته نداریم، فقط فایل داریم با همان نرمافزار عقبمانده.
فکر میکنید تجربه کتابهای الکترونیکی و صوتی به صنعت نشر کتاب کاغذی ضربه میزند؟ نوستالژی شما هنوز کاغذ است؟
اگر بخواهم مجرد از هر ملاحظه دیگری بگویم، برای من هم کتاب کاغذی عالم دیگری دارد. اما ملاحظات هست. یکیش اینکه خرید کتاب به زبان اصلی دیگر تبدیل به رویا شده. هربار که سفر میروم و به کتابفروشی انگلیسیزبان، همینطور ضرب و تقسیم میکنم و از دهتایی که شاید بخواهم بخرم، دوتاش را با عذاب وجدان تمام میخرم. کیندل دارم. دویست سیصد کتاب را روی کیندل دارم. بعضی را خریدهام و بیشترش را با شرمندگی دانلود کردهام (خدا مرا ببخشاید.) دیگری سن و سال و گرفتن کتاب سنگین در تختخواب قبل از خواب در دستانی که مفاصلشان دیگر انگار زنگ زدهاند. البته این روزها بعضی کتابها سبکتر شده با این کاغذهای وارداتی، اما لابد چنان قیمتشان سر به فلک زده که باید برگردیم به کاغذهایی که از اقوام مقوا هستند انگار. دیگر اینکه تمام دیوارهای قابل استفاده در این خانه پوشیده از کتاب شده. دیگر جا ندارم. دلم هم نمیآید تصفیه کنم. حتی مزخرفترین کتابها را دلم نمیآید بدهم ضایعاتی. کتاب صوتی هم خیلی به کارم نمیآید. امتحان کردهام. حواسم مدام پرت میشود. من همیشه باید با دستانم کاری بکنم. موقع خبر شنیدن پازل درست میکنم، در جلسات مدام شکلهای عجیبغریب روی کاغذ میکشم. خلاصه میماند وقت رانندگی، که خیلی کم اتفاق می افتد چون تا بتوانم، با مترو میروم و میآیم. و مترو هم بهترین جا برای خواندن کتاب کاغذی است.
از دیگر هنرها، شنیدن و دیدن چه موسیقیها و فیلمهایی هنوز برایتان لذتبخش است؟
مدتهاست به موسیقی گوش نمیکنم. خیلی بد است، اما نمیتوانم. هیچوقت نتوانستهام با موسیقی مثل یک پسزمینه رفتار کنم. یعنی یا گوش باید بدهم دقیق، یا اصلا نباشد. والا آلودگی صوتی است. خیلی از موسیقیها بهشدت غمگینم میکند، و نمیخواهم حالم بدتر از این بشود. سینما هم درست روبهروی خانهمان باز شده، از این کوچکها در «مال»هایی که روزگار ما را سیاه کردهاند از ازدحام و... و مثل قارچ در محلهها سبز شدهاند و لابد باید اینها را به «خدمات فرهنگی»شان ببخشیم. درهرحال نمیتوانم فیلمهای «جدی» را آنجا ببینم از بس که این ملت چیز میخورند و با موبایل حرف میزنند یا نور موبایلشان بیخ چشم آدم است. گاهی در خانه فیلم میبینم. کشف اخیرم کارگردانی سوئدی است، اندرسن، «کفتری که روی شاخه نشسته بود درباره هستی تامل میکرد». دارم میگردم باقی فیلمهاش را ببینم. نوستالژیک بخواهم بشوم، میخالکف است و برگمان و... موسیقی هم شجریان، شجریان، شجریان. مقداری کوئین و صدای جادویی فردی مرکوری، جون بائز جاودانی، هرچند آلبوم آخرش دیگر سن در صدا خودش را نشان میدهد، گاهی جنیس جاپلین، گاهی بلوز، استادان البته، خلاصه هرچیزی برای حالی.
از رویاهایتان بگویید؟ کدام رویاها را ترجمه کردید کدامها نه؟ کدامها شکل واقعی پیدا کردند کدامها نه؟ هنوز هم رویاها در زندگیتان حضور دارند؟
یکیش «به سوی فانوس دریایی» وولف است که نکردم. خیلی این رمان را دوست دارم. جز این چیزی به ذهنم نمیرسد. رویا خیلی وقت است اصلا ندارم. لحظهبهلحظه زندگی میکنم. نه. رویایی شخصی در سرم نیست. همین که تا حد توانم درست زندگی کنم، دوروبریهایم را آزار ندهم، ذرهای را اگر بتوانم در دوروبرم بهتر کنم برایم کافی است.