آرمان - گروه ادبیات و کتاب: سروش چیتساز (۱۳۵۷آبادان) با نخستین مجموعهداستانش «نوبت سگها» توانست جایزه مهرگان ادب را برای بهترین مجموعهداستان سال ۹۴ از آن خود کند. داستانهای این کتاب پیشتر نیز بهصورت جداگانه برنده جوایز ادبی دیگری شده بودند. مجموعهداستان دوم چیتساز بهطور کل با داستانهای «نوبت سگها» فرق دارد، و همین موجب میشود که ما در هر دو کتاب با دو نویسنده مواجه باشیم: یکی رئالیست و دیگری تجربهگرا. چیتساز، در حوزه کودکونوجوان نیز چند کتاب منتشر کرده است. آنچه میخوانید گفتوگو با سروش چیتساز است بهمناسبت انتشار هر دو مجموعهداستانش، که از سوی نشر مرکز منتشر شده است.
داستانهای هر دو کتاب شما در بازه زمانی سالهای 89 تا 92 نوشته شدهاند. اما آنچه آنها را از هم متمایز میکند، فضای داستانهاست. در مجموعه «نوبت سگها» بر بیشتر داستانها فضای رئال حاکم است اما در «بارش سفرهماهی» عنصر خیال خیلی بیشتر خودنمایی میکند. چه چیزی باعث این اتفاق شده؟ این کار تعمدی بوده؟
خب جواب این سوال بانمک است. سوال یکجور تعلیق و رمزوراز را منتقل میکند اما جواب خیلی ساده است. بله، عمدی در کار بوده. درواقع ناشر از من خواسته بود که مجموعه داستانهایم را دو قسمت کنم و داستانهای رئالترم را برای چاپ به او بدهم. بعدتر که «نوبت سگها» چاپ شد، تصمیم گرفتیم که کتاب دوم را هم با همکاری هم چاپ کنیم که نتیجه همین شد که شما گفتید.
در پانوشت تعداد زیادی از داستانهای هر دو مجموعه «نوبت سگها» و «بارش سفرهماهی» عنوان جوایزی که داستانها کسب کردهاند ذکر شده. تاجاییکه «نوبت سگها» پس از انتشار، کتاب سال مهرگان ادب در بخش مجموعهداستان شد. اصولا جایزه ادبی برای نویسنده چه کارکردی دارد و در مسیر داستاننویسی و معرفی نویسنده به مخاطب چقدر نقش دارد؟
این سوال خیلی کلی است و از نویسنده به نویسنده، با توجه به روحیه و جایگاه و سبک او تفاوت میکند. برای کسی که اولین کتابش را میخواهد چاپ کند، شاید (عرض میکنم شاید) جایزهبردن داستانهایش در جشنوارهها باعث اعتماد بیشتر ناشر بشود و کار چاپ کتاب اول را تسهیل کند. از طرف دیگر مسابقات داستاننویسی یکی از راههایی است که اسم نویسنده را بیشتر در بازار شلوغ کارهای ادبی معرفی میکند. البته یکی از راههاست و متاسفانه الان جزو راههای خیلی کارآمد هم نیست. در حال حاضر روابطعمومی شخصی نویسنده، کارهای حاشیهای و غیرمرتبطش به ادبیات و همینطور روابطعمومی ناشر خیلی خیلی بیشتر در معرفی آثار میتواند تاثیر داشته باشد. اما بههرحال جایزهبردن هم بیتاثیر نیست، مخصوصا اگر جایزه معتبر و خوشنامی باشد.
در مجموعه «نوبت سگها» لابهلای داستانهایی که حجم نسبتا زیادی دارند با دو، سهتا داستان خیلی کوتاه روبهرو میشویم؛ داستانهای «به آسانی»، «وضعیت نهایی» و «باباجان». قرار بوده این داستانها فضا را متنوع کنند؟ و آیا این تنوع برای مجموعهداستان لازم و ضروری بوده، با توجه به ژانر و سبک پیشرو؟
حالا که فکر میکنم میبینم چندان انتخاب بدی هم نبوده چون بعضی از خوانندههایم به من گفتهاند که فقط همانها را (با حجم یکی، دو صفحه) خواندهاند و حوصله خواندن داستان بلندتر ندارند. از شوخی گذشته، همانطور که در سوال اول به آن اشاره کردید این داستانها در دوره زمانی طولانی سهساله نوشته شدهاند. این دوره طولانی طبعا بهنوعی تنوع در سبک و فضا منجر میشود. مخصوصا که باب تجربه را هم باز میگذارد. سه داستانکی که اشاره کردید، یکجور محکزدن خود در نوشتن داستانک بودهاند. در ابتدا قرار نبود که در کتاب قرار بگیرند اما بعد با نظر ناشر که آنها را پسندیده بود، در کتاب گنجانده شدند.
به نظرم نوشتن بدون خطرکردن ممکن نیست. نمیتوانی انتظار داشته باشی هرجور که دلت میخواهد بنویسی و همهچیز هم در امنوامان باقی بماند. احساس میشود برای نوشتن داستانها بهخصوص مجموعه «بارش سفرهماهی» یکجورهایی خطر کردهاید تا به یک شیوه بیانی تازه و نو برسید. به نظر خودتان موفق بودهاید؟
نوشتن این داستانها در زمان خودشان تجربههای لذتبخشی بودهاند. لذت کشف، لذت دستوپنجهنرمکردن با امر غریب، لذت آزمودن جهانهای تازه. گمان میکنم اینجور داستانها مناسب خوانندههایی است که علاقه به فرارفتن از حیاط کوچک خانه بهسوی کورهراههای ناشناخته کوهستانی دارند. من شخصا ترجیح میدهد بهجای تماشاکردن آینه، از پنجره بیرون را نگاه کنم. همزمان با نگاه به جهان تازه، انعکاس تصویرم در شیشه را هم میتوانم در لایه محوی در ذهنم ببینم.
ادبیات نهاد عجیبی است که به انسان اجازه هرچیزگفتن یا هرجور خیالکردن را میدهد. شما از این اعجاب نهایت استفاده را کردهاید. هیچوقت طی پروسه شکلگیری داستانها تلاشی برای مهارکردن تخیل داشتهاید؟ و اصلا چقدر این آزادی خیال به شما جسارت میدهد برای کشف چیزهای ناممکن؟
نخست اینکه نوشتن داستان بدون تخیل ممکن نیست. تخیل ابزار کار است. یک وقت شما در یک جاده صاف پیادهروی میکنید و نیاز به یک کفش راهپیمایی راحت دارید و یک وقت از یک دیواره یخی بالا میروید و کلنگ و کرامپون و طناب لازم دارید. همانطور که در سوال اول اشاره کردید دو مجموعهداستان تفاوت فضا دارند. هرکدام ابزار خودشان را میطلبیده. این قصه است که به نویسنده الزام میکند از چه ابزاری استفاده کند. یک وقت نویسنده استفاده از کرامپون را بلد نیست و طبعا قید دیواره یخی را میزند. نویسندهای هم هست که دلش میخواهد در نشیمن آپارتمانش بنشیند و چای بنوشد. طبعا قوری و فنجان و کاناپه برایش کفایت میکند. من عمیقا معتقدم هیچچیز در جهان تغییر نمیکند (ساخته نمیشود) مگر اینکه نخست در تخیل انسانی شکل بگیرد. تخیل شاهکلید پیشرفت بشر از وقتی است که روی دوپایش ایستاده.
در مجموعه «بارش سفرهماهی» کارکرد خیال آنقدر زیاد است که احتمال این مساله بعید به نظر نمیرسد که مخاطب را گیج و سردرگم کند.درواقع بعضی لحظات حتی باعث به سایهراندهشدن دیگر عناصر داستان میشود. از آن دسته نویسندگانی هستید که آزادی تخیل و رویا را مقدم میدانند؟
وقتی میگوییم آزادی تخیل را مقدم میدانیم این شبهه ایجاد میشود که پلات یا سایر عناصر داستان مغفول مانده. اتفاقا من از آن دسته نویسندهها هستم که عمیقا به پلات و عناصر داستان معتقدم. به نظرم اینکه گاهی به نظر میرسد این عناصر در اولویت دوم قرار گرفتهاند به علت همان چیزی است که در بخش اول سوالتان اشاره کردید: گیجی و سردرگمی مخاطب در مواجهه با جهانی که به آن عادت ندارد ممکن است باعث شود این تلقی ایجاد شود که سایر عناصر داستان به حاشیه رفته است. به نظر من این ناشی از عادت مخاطب فارسیزبان به یک گونه خاص از داستان متعارف است؛ داستانی که بتواند راحتترین شناختی که از لایه بیرونی شخصیت و دغدغههای خود و نزدیکانش دارد درون آن تشخیص بدهد و با انگشت نشان بدهد.
در داستانهایتان به طیف گستردهای از سوژهها در سنین مختلف پرداختهاید. در این پروسه شما و مخاطب راویان متفاوتی را تجربه میکنید. مخاطب بعد از خواندن سه یا چهار داستان میتواند به این نتیجه برسد که با یک طیف مشخص از شخصیت سروکار داشته باشد. درواقع این مساله از جهتی باعث میشود هر داستان در نوع خودش تازه باشد.
ممنون. فکر میکنم (امیدوارم) همینطور است که شما میگویید. تازهبودن داستانی که میخوانید (مینویسید)، میتواند تجربهای دوستداشتنی باشد.
معمولا نویسنده باید درباره چیزهایی بنویسد که برایش اهمیت ویژه دارد و این مساله الزامی است. با توجه به موضوعی که قبل از این به آن اشاره کردم، یعنی طیف گسترده موضوعات و راویها، آیا میشود اینگونه نتیجهگیری کرد که دغدغههای شما به اندازه سوژههایتان گسترده است یا اینکه سعی میکنید عقایدتان را از کارتان دور نگه دارید؟
نخست بگذارید یک نقلقول از هاوارد هاکس بکنم. او در واکنش به پخش فیلمهایش در جشنواره کن گفته بود: این خیلی بد است که آنها را پشت هم میبینند، اینطور همه میفهمند من فقط یک فیلم را به شکلهای مختلف ساختهام. برگردیم به خود سوال، به نظر من از فرض شما نمیشود به این نتیجه رسید. تنوع موضوع و شخصیتها یکچیز است و عقیدهداشتن به درونمایه داستانها یک چیز دیگر. تنوع در مجموعهداستانی که طی زمان طولانی نوشته شده میتواند ناشی از تنوع در مود و احوال نویسنده یا محرکهای بیرونی و از همه مهمتر تنوع در دغدغههای او باشد. اصولا نویسندهای که بدون داشتن دغدغه مینویسد چیز خاصی جز سرگرمی نمیتواند به مخاطبش ارائه کند. ممکن است نویسندهای دغدغههای متنوعی داشته باشد و به شکلهای مختلفی آنها را بگوید. ممکن هم هست دغدغههای معدودی را به شیوههای متنوعی بیان کند.
و بهنظرم جاهایی که شما از زاویه دیدهای متداول در داستاننویسی فاصله گرفتهاید و چارچوبها و قواعد را نادیده گرفتهاید، اتفاقات مثبتی برای روایت رقم خورده. مثالم برای این سوال داستان «سرمد» است. سوالم این است که این اتفاق به فراخور سوژه رخ داده یا اینکه تلاش شما متفاوت نگاهکردن بوده؟
قطعا هر اتفاقی در داستانها افتاده به فراخور سوژه بوده. ویژگی خاصی اگر در هر کدام از داستانها هست ویژگی سوژه داستانی بوده. درواقع این قصه است که فرم و زبان و نوع روایت را به نویسنده تحمیل میکند. معروف است که راههای زیادی برای گفتن یک قصه هست، اما فقط یکی از آنها درست است. باقی راهها به نوشتن قصهای دیگر منجر میشود. فاصله از دیدهای متداول را میفهمم اما قواعد و چارچوبها نادیده گرفته نشده. تقریبا همهجا داخل یا حداکثر روی مرزها حرکت شده. مگر اینکه منظورتان شیوههای متعارف و معمول باشد. داستان «سرمد» هم واقعا از نظر من پیچیدگی خاصی ندارد. راوی با یک زن سیوسهساله حرکت میکند که زمان نگارش داستان تقریبا همسن خودم بوده. اگر «خواب فرخ ثریا» را مثال میزدید برایم ملموستر بود.
مسخ در صورت و هویت شاکله تعداد زیادی از داستانهاست، که از طریق آن میتوان نقبی زد به عالم افسون و جادو؛ جادویی که در پی آن آدمها باز حواله داده میشوند به زندگی جاری و واقعی. آنچه که به چشم منِ مخاطب میآید، استفاده از چنین تناسخی، بررسی موشکافانه هویت شخصیتهاست. آیا با چنین منظوری داستانهایتان به عالم افسون پیوند زده شده؟
این اشاره به مسخ را من در یک نقد دیگر هم خواندم. صادقانه اگر بگویم تعمد ایدئولوژیکی برای این انتخاب وجود نداشته. یک ضرورت داستانی بوده که فضای ذهنی من بهطور ناخودآگاه به بعضی از داستانها تحمیل کرده و شاید ناشی از یکجور پیوستگی است که من بین ذهن انسان و طبیعت پیرامونش قائلم. آنچه «خود» و «آگاهی» ما را شکل میدهد بهقول دانشمندان عصبشناس برایند دادههای محیطی و بیرونی ورودی به مغز ما با پیشزمینههای آموزشی و ژنتیکی و بیولوژیک ماست. خب در نقد و بررسی الگوهایی کشف میشود که نویسنده ممکن است از آنها خودآگاهانه خبر نداشته باشد.
جادو مفهومی کمتر نظری است که هر شیوه روایی معانی متفاوتی دارد؛ مثلا در رئالیسم جادویی به «راز» زندگی اشاره دارد و این توهم را دامن میزند که هرچیز غیرطبیعی حقیقتا روی داده. شما چگونه این «جادو» را در داستانهایتان تعریف میکنید؟
جادو کلمهای است که مرا هیجانزده میکند. یکجور بازیگوشی درونی من را همیشه وادار میکند لابهلای اتفاقات ریزودرشت جهان دنبال وجوه جادویی باشم. دو مساله وجود دارد؛ یک: تصوری که ما از جهان داریم و آن را قطعی و متقن میپنداریم یک قرار ذهنی است. همانطور که در جواب قبلی گفتم مغز ما جهان را نمیبیند بلکه درون خودش میسازد. مغز داخل یک جمجمه اسیر است و تنها پالسهای الکتریکی را از طریق اعصاب دریافت میکند. کارش این است که بر اساس ورودیها و طبق تجارب قبلی بهترین حدس را بزند. اما برای همه ما پیش آمده که تغییر در تجارب زیستی میتواند به پدیدآمدن یک پارادایم یا تصویر ذهنی تازه منجر بشود که با تصویر قطعی قبلی حتی متضاد باشد. پس نخست اینکه قطعیتی وجود ندارد. دو: جادو یک پل است برای رفتن به ماورای ذهن. برای تغییر پارادایم. جادو هر چیزی است که خرق عادت میکند و لولای زنگزده ذهن معتاد به عادت را روغن میزند. جادو درواقع نوع جذابی از تخیل است، و البته این بهمعنای استفاده از جنوپری نیست.
پروسه زیروروکردن دادههای مبتنی بر واقعیت برای شما چطور اتفاق میافتد؟ چطور از آن سوژهای که مدنظر دارید به چنین پرداخت و فرمی میرسید؟
همانطور که گفتم سوژه خودش فرم را شکل میدهد. مثلا وقتی میخواهید بهجای گفتن داستان یک آدم، داستان «خواب» را تعریف کنید، این «خواب» آن آدم است که شخصیت اصلی داستان است. اما خواب چیست؟ آیا خواب (رویا) یک موجود است؟ یک entity است؟ نه! خواب حاصل فعالیت شبکهعصبی و ذهن ماست. اما داستان چه؟ جهان داستان این امکان را به من میدهد که به آن تشخص بدهم. اما این تشخص ملزومات خودش را هم تحمیل میکند. اینکه مردی به پری دریایی بدل شود هم قیدوبندهای داستانی خودش را دارد.
از اسطوره و متون کهن هم استفاده کردهاید. تاثیر این دو برهم چگونه بوده؟ منظورم این است که از اسطوره و این متون کهن در جهت پیشبرد داستان استفاده کردید یا اینها دستمایهای شدند برای شکلگیری یک روایت داستانی؟
اسطورهها و متون کهن و کلا پیشینه فکری و فرهنگی به قوامدادن داستانها کمک میکند. یک پیوستگی تاریخی-فرهنگی-بیولوژیک وجود دارد بین مای امروز با مایی که روزگاری از غارها بیرون آمدیم. این پیوستگی کمک میکند داستان بهدنبال ریشهها تا ژرفای بیشتری کندوکاو کند. این امکاناتی است که در اختیار نویسنده هست و خوب است از آن استفاده کند.
آنچیزی که در درصد بزرگی از داستانهای شما خودنمایی میکند، تقدم شیوه روایت بر موضوعی است که روایت میشود. انگار اعجابانگیز روایتکردن برای شما از اهمیت بیشتری برخوردار است؟!
من سوال شما را میفهمم اما این تقدم را قبول ندارم. فرض کنید شما توی خیابان به سمت محل کارتان از کنار بیست نفر رد بشوید که از آنها چهار نفر کلاههای خیلی عجیب سرشان باشد و سه نفر دیگر هم بهنوعی چیز ویژهای داشته باشند؛ یکی عینک خیلی بزرگی زده باشد، یکی ریشش خیلی بلند باشد و دیگری سایه چشم آبی پررنگ. آن وقت دوتا اتفاق ممکن است بیفتد. یکی اینکه به سیزده نفر دیگر هم توجه ویژهای بکنید و مثلا بفهمید دختربچه کوچکی که دست مادرش را گرفته یک خال روی گونه دارد (چیزی که در حالت عادی به آن توجه نمیکنید) و دیگر اینکه وقتی به محل کار رسیدید به همکارتان میگویید امروز توی خیابان همه (یا بیشتر آدمها) عجیبغریب بودند. درصورتیکه اینطور نبوده. و این یک خطای شناختی است که در مواجهه با امر غریب به آن دچار میشویم. غرابت چنان ذهن ما را درگیر میکند که روی امور عادی سایه میاندازد و باعث میشود آنها کمتر دیده شوند و به شناختی متفاوت با واقعیت منجر میشود.
نقش پایانبندی در داستان برای شما چگونه است؟ در برخی از داستانها ما با پایانهایی میخکوبکننده مواجه میشویم اما در تعداد دیگری از آنها پایان داستان چنان تکاندهنده نیست.
جواب خیلی ساده است. بعضی از داستانها پایانهای میخکوبکننده دارند و برخی نه. برخی از داستانها در نقطه پایان تازه در ذهن مخاطب شروع میشوند، در برخی نقطه پایان واقعی قبلتر و در میانه است و با پایان داستان تازه مخاطب آن را درک میکند. در بعضیها این اتفاق پایانی نیست که تکاندهنده است؛ بلکه کلیت داستانی و وجوه مختلف قصه است که تکاندهنده است. داستانهای ناتمام کافکا را تصور کنید. «قصر» یا «محاکمه» بدون اینکه پایانی داشته باشند تماما تکاندهندهاند. درواقع داستان در نقطه پایان تمام نمیشود. پایان داستان جایی در حس و ادراک مخاطب شکل میگیرد.