آرمان - هشت سال پیش، به دنبال یک سری اتفاقات ناخوشایند، تصمیم گرفتم مدتی از تهران دور باشم. به اصرار خاله نازنینم به تبریز رفتم و یک ماه و نیم آنجا ماندم. طولانیترین مدتی بود که در زادگاه پدر و مادرم سپری کردم و با وجود روحیه بسیار بدی که داشتم، زمان پرتفاهم و آرامی را با حمایت خانواده مادری میگذراندم. بعد از مدتی تصمیم گرفتم خاله عزیزم را سورپرایز کنم. فکر کردم وسایل آشپزخانه را مطابق مد روز، عوض کنم (خیلی کار بدیه! شما نکنید!)راه افتادم این طرف و آن طرف ببینم چه در بازار پیدا میشود. یک روز هم رفتم طرف خیابان تربیت و اطرافش گشتم و گفتم ببینم مغازهها چه چیز بهدردبخوری دارند. رفتیم داخل یک مغازه که صاحبش دم در روی چهارپایه نشسته بود. یک پیرمرد مدل اخموی بیحوصله با یک کلاه لبهدار مشکی قدیمی مدل سریال شهرزاد!با اعتماد به نفس گفتم: سلام، حالیز یاخچی دی؟گفت: علیک سلام، بفرما. با لهجه غلیظ شیرین آذری زد تو حالم! یعنی «بیخودی آذری صحبت نکن، تابلو!» از رو نرفتم؛ گفتم: «ایستیرم باخام، نه وار، نه یوخ» (میخوام ببینم چی هست، چی نیست). گفت: «همه چی هست خانم، برو ببین!» یک چرخی زدم، همه چیز بود، اما سطل زباله ندیدم. پرسیدم: «سطل آشغال یوخوزدی؟!(ندارین؟)» با بیحوصلگی تلقتلق آمد جلو و یک سطل قرتی مال اتاق خواب از دور نشان داد. گفتم: «آشپزخانا یه ایستیرم (برا آشپزخونه میخوام)» رویش را آن طرف کرد و غرغرکنان همانطور که میرفت گفت: «سطل آشغال آشپزخانه! کی دیگه تو آشپزخانه سطل آشغال میذاره... فقط داهاتیا! بودا تهرانین کت لرینن گلیپ! (اینم از دهات تهران اومده!)» من گیج شدم، به فارسی گفتم: «پس آشغال هامونو چکار کنیم؟» برگشت طرفم و انگار به بچه دارد توضیح میدهد با صدای زیر و آرام گفت: «آشغالا رو بریز تو یه کیسه کوچک، سرشو گره بزن، از پنجره بنداز تو کوچه» و لبخندی هم چاشنی صحبتش کرد. گیج و ویج از مغازه بیرون آمدم.هنوز که هنوز استهر بار که زبالهها را میبرم تا توی شوت زباله بیندازم، یاد آن پیرمرد بامزه میافتم و میخندم.