بستن
کد خبر: ۸۰۰۹۰

۲ ماهی ‌‌سیاه‌‌ کوچولوی نمایشگاه کتاب

۲ ماهی ‌‌سیاه‌‌ کوچولوی نمایشگاه کتاب
سمیرا سهرابی

آرمان - ما وقتی وارد نمایشگاه کتاب شدیم دو نفر بودیم: «شیزورو» و «سرسخت»؛ وقتی بیرون آمدیم یک نفر. حالا ما در فضایی شلوغ و غریب میان همهمه‌ آدم‌بزرگ‌ها، کنار استخر بادی کوچکی ایستاده‌ایم. تکه‌چوب‌هایی با نخ‌هایی آویزان در دست داریم و در پی شکار ماهی‌های بزرگ پلاستیکی توی استخر هستیم. چنان شباهت ذاتی بین ماست که شکل‌گیری‌مان از یک بطن مشترک بعید به‌نظر نمی‌رسد. مدتی پیش طی اتفاقی با یکدیگر همخانه شدیم. بازی ماهی‌های پلاستیکی با چشم‌های درخشانشان را زیر نظر دارم. با وجود فضای کوچک استخر، هیچ‌کدام از ماهی‌ها به قلابم گیر نمی‌کنند. شرایط برای هر دو نفر یکسان است، اما با عصبانیتی غیرقابل کنترل سر ماهی‌ها فریاد می‌کشم، آنقدر فریاد می‌کشم که سرم به ذق‌ذق می‌افتد، او همچنان با آرامش و صبری وصف‌ناشدنی مشغول سنجش نحوه شکار ماهی‌ها است، ازم می‌خواهد آرام بگیرم چون انگار این استخر همان روزنه‌ای است که سرزمین زنده‌ها را از مرده‌ها جدا می‌کند.آدم‌های مرده نمی‌توانند ماهی بگیرند، پس تلاشمان به نتیجه‌گیری عمیق و تعیین‌کننده‌ای برای ادامه زندگی‌مان منجر می‌شود، می‌خواهد افکارم را متمرکز کنم و برای اثبات اینکه زنده‌ام تلاش کنم. به‌ام یادآوری می‌کند که من همان دختر «سرسخت»ام. پس من با سختکوشی بیشتری دل به ماهی‌ها می‌دهم و «شیزورو» با تاج کاغذی‌اش قهقهه سرداد. همه‌ اینها را موبه‌مو برای خودش تعریف کردم و او باز قاه‌قاه خندید. نمی‌توانست فضای دلهره‌آوری را که در نتیجه حرف‌هایش برایم به وجود آورده بود، درک کند. هیچ‌ خوابی نمی‌توانست چنین تاثیرگذار و دقیق باشد، با حضور صحنه‌ها، حرف‌ها، احساسات و بوهایی که هنوز با تمام جزئیات به خاطر می‌آورم. از طرفی من و شیزورو دوران کودکی‌مان را باهم سپری نکردیم و حتی از وجود آن دیگری بی‌خبر بودیم. غرق در دنیایی بودیم که هیچ‌ فکر نمی‌کردیم روزی سرنوشت ما را در کنار یکدیگر قراردهد.شیزورو سرمنشأ چنین تصاویری را پیوند ارواح می‌دانست. آگاهی ماورایی از مسیری که آدم در طول زندگی‌اش طی می‌کند. ارواح ما پیوندی جدانشدنی از یکدیگر دارند، از ازل تا ابد. از همان زمان که به حضور دیگری واقف نبودیم تا آنجا که مسیرمان از هم جدا می‌شود. تصور هرکدام از ما نسبت به دیگری ناشی از چیزی است که در وجود خودمان وجود دارد. تصورش این بود آنچه که من برایش تعریف کرده‌ام تنها تصاویری ساخته‌ ذهن من هستند و منشأ آن ارواحمان است. ما در پسِ گذر از بالاو‌پایین‌های زندگی‌مان، درست در یک برهه زمانی و در یک مکان به هم رسیدیم. لااقل درباره‌ خود من چنین بود، چنان آرامشی در حضورش احساس می‌کردم که هیچ‌وقت تجربه‌اش نکرده بودم. تنهایی چنان در طول زندگی‌ام بر من سایه افکنده بود که حضور چنین دوستی مثل خیره‌شدن به یک جام رنگانگ تاثیری عمیق و موثر بر من داشت. تا آنجا که راهمان به‌راستی از هم جدا شد. او در واقعه‌ آتش‌سوزی خانه‌اش مُرد و من در تنهایی و سکوت و خلوت خانه‌ جدیدم مدام به ماهی‌های رنگارنگ فکر می‌کردم. در چنین شرایطی این تصاویر و تجربیات زندگی واقعی‌مان نیستند که پیش ‌روی من ظاهر می‌شوند بلکه همان چیزهایی هستند که او از پیوند ارواح می‌گفت. حال نیاز بیشتری دارم به باور چنین حرف‌هایی، وقتی او چنین تئوری‌هایی را پیش رویم قرار می‌داد برای توجیه آنچه که در ذهنم می‌گذرد، فکر نمی‌کردم روزی نیاز پیدا کنم که چنین جدی تک‌تک کلماتش را به یاد بیاورم.به لباس‌های یک‌شکلمان در آن تصاویر فکر می‌کنم، به آرامش حضورش در دلهره‌ لیزخوردن ماهی‌های پلاستیکی که فاصله‌شان با ما تنها چند وجب بود. آن خیالات می‌توانستند به شکل دیگری رقم بخورند، مثلا من خم می‌شدم، با دست یکی از ماهی‌ها را می‌گرفتم و به او ثابت می‌کردم که من از دنیای زنده‌ها هستم، از همین‌جا قانون را تغییر می‌دادیم، او هم ماهی‌اش را با دست می‌گرفت و هردو در دنیای زنده‌ها باقی می‌ماندیم. اما هردوی ما به قوانین وفادار بودیم و در پی به‌قلاب‌گیرکردن ماهی‌ها. حالا شیزورو مرده، من زنده‌ام و به تاروپود ارواحمان فکر می‌کنم که درهم تنیده شده‌اند. تصویر لبخند و صدای پچ‌پچ‌مانندش را به یاد می‌آورم که مرا به صبر دعوت می‌کرد.

انتشار :
آخرین اخبار
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی