آرمان - رنجکشیدنمان برای دعوایی که سالها پیش شروع کردیم و الان کوچهپسکوچههایش را رانتخواران و فرصتطلبها فروختهاند، کابوسی شده برای سالهای پایانی عمر پر از تلاطم نسل سوخته ما.حیران و سرگردان سر در گریبان و خسته در خیابانهای این شهر درهم و برهم بهدنبال یک لقمه کاری هستیم. کدام خیابان را راننده اشتباه پیچید که باز هم گم شدم و نمیدانم کجا هستم و انگار باز هم باید زنگ بزنم پسرم که به من بگوید کجا هستم و چهکار باید بکنم.آخ که این کاسه چهکنم چهکنم بدجوری این روزها در دست و بالمان است. خدا از باعث و بانیاش نگذرد که بعد این همه، سالی یکبار سر از بیابانهای فکه درمیآورم و زارزار گریه میکنم. یک وقت فکر نکنید برای آنهایی که رفتنهاند زار میزنم، نه! برای خودم است. برای دل خودم که هنوز گرفتار کانالهای حنظله و کمیل است.این دفعه راننده به چپ پیچید، تا به یک فرعی میروم، دوباره گم میشوم. ذهن خسته من «کنترلشیفتدیلیت» شده و فقط چهارتا خیابان و میدانهای اصلی آزادی و انقلاب و جمهوری و عباسآباد را بلد است. البته گاهی بیخبری، خوشخبری است.اول صبح که بیدار شدم نمیدانستم عصر است یا صبح و از آنجایی که بچه همسایهمان داشت با یک انگشت پیانو میزد، فهمیدم باز هم یک صبح دیگر است و معلوم نیست در کدام محله یا کوچه قرار است دوباره گم بشوم.