آرمان - لباس سرخابی کوتاهم را تن میکنم. جلوی آینه میایستم. خودم را پشت غبار فرششده روی آینه میبینم. من آنجا دفن شدهام! دست راستم را روی آینه میکشم، پنج راه باریک موازی باز میشود. حالا خودم را در آن میبینم؛ راهراه و خطخطی. مثل نقاشی اکسپرسیونیستی نیمه اول قرن نوزدهم که نامش را فراموش کردهام. یقه لباس شلوولتر از آنی است که فکر میکردم. سرخابی، البته که برای مهمانی امشب رنگ مناسبی نیست! فکر میکنم با این رنگ که «جیغ» میکشد، توی ذهن بزنم و دلنشینی این رنگ محو شود. مدتهاست ندیدمشان. کوتاهی از خودم بوده. حالوهوای چنین جمعهایی را نداشتم. سوال پشت سوال. حالم از جوابهای تکراری و سرسری که میدهم بههم میخورد. همینطور نگاههای از روی ترحم و آن جمله تنفرانگیز «خدا بیامرزدش»، که هیچ حس همدردی در آن احساس نمیکنم. مدتها بود از این دورهمیها فراری بودم، تا اینکه یکجایی بالاخره باید گیر میافتادم، که قرعه به نام امروز و اینجا افتاد.
تمام سهماه زمستان را لحظهشماری کردم تا بهار برسد. با خودم فکر میکردم زمستان سرد، پر از نحسی غیرقابل پیشبینی است. دلت میخواهد توی بدنت گم شوی تا کسی نتواند پیدایت کند. انگار تمام دقایقش کند میگذرد، اما خدا را شکر که بعد به بهار میرسیم. و زمستان مادامالعمر نیست. وگرنه من در یکی از همان اولین روزهایش با شلیک گلوله خودم را میکشتم تا سنگینی چیزی نامعلوم را از روی دلم بردارم. اما زمستانی که گذشت حال من را بدتر از هر سال کرد. فهمیدم شومبودنش فقط به حس و حرف و دلگرفته نیست. این زمستان بهرنگ کنارم نبود، اگر بود نمیگذاشت آنقدر از سرمای هوا دلمرده شوم. دورم را شلوغ میکرد تا متوجه سردی هوا نشوم. آنقدر خانه را گرم میکرد تا یکوقت از سرمای هوا شکایت نکنم. وقتی هوا گرفته و ابری بود، هزارویک جور برنامه میچید تا احساس خفگی نکنم، که بغض نکنم. اما این زمستان بهرنگ نبود و نبودنش سرما را نفرتانگیزتر کرد. بااینهمه یک زمستان دیگر هم گذشت و من هنوز زندهام. فکر میکنم دیگر مرگی در کار نباشد.
جالباسی را باز میکنم و با چشم دنبالش میگردم. اینجا پر است از لباسهای رنگووارنگ. از سفید تا مشکی. نیمی کمد مخصوص لباسهای من است و نیم دیگرش برای بهرنگ. وراندازکردن فایده ندارد، تاجاییکه معلوم است چیزی به چشم نمیآید. لباسها را یکییکی از جارختی درمیآورم، تکتکشان را چک میکنم، اما هیچکدام همانی نیست که دنبالش میگردم. هیچکدامشان آن لباس مشکی با طرح اسب نیست. دو اسب مشغول دویدن درست پشت لباس. یکیشان از آن یکی جلوتر بود و هیچ فضای اضافهای نداشتند. انگار در سیاهی لباس میخواستند بدوند. بدن اسبها که یکیشان قهوهای بود و آن یکی سفید بالاتنه را پر میکرد و پاها انگار در گودی کمر در حال تاخت بودند. این لباس را بهرنگ دو سال پیش از هفتهبازار خرید. از آن جنسهای تهانباری فرنگی بود که ازشان یکی بیشتر نمانده بود. بهرنگ تا چشمش به لباس افتاد دست در جیب کرد و آن را خرید. عاشق اسبهای پشت لباس شده بود و بارها بر آن تاکید کرد. از وحشیبودن اسبها خوشش میآمد. از روی اتفاق دستفروش در مسیرش قرار گرفته بود بدون اینکه خود بهرنگ قصد خرید داشته باشد. تنها این لباس روی انبوه لباسهای دستفروش بوده که به چشم بهرنگ آمده و اتفاقا آن را از سمت اسبهایش در معرض دید گذاشته بوده. اسبها جان داشتند، وقتی لباس را میپوشیدی و راه میرفتی انگار که اسبها در حال تاخت بودند با صدای سمهایشان روی پوست بدنم. اما معلوم بود اسب سفید هیچوقت به اسب قهوهای نمیرسد. اینها را بهرنگ میگفت، وگرنه من که نمیتوانستم دویدن اسبها را ببینم وقتی که پشتم به آنها بود. لباس را فقط یکبار برای پرو تن کردم، آنهم شبی که بهرنگ آن را خرید. بهرنگ نگاهم میکرد و از اینکه سایز من را آنقدر دقیق میداند از خودش راضی بود. میگفت انگار این پارچه را فقط برای تو بافتهاند و انگار کسی که به اندامت آشنایی داشته، آن را برای تو برش زده و دوخته و در هفتهبازار و بین بساط یک دستفروش به دست تو رسانده.
هرچه میگردم لباس را پیدا نمیکنم. کل محتویات کمد را بیرون میریزم، نیست که نیست. سروصدای این رعدوبرق بهاری، کلافهام کرده. بلند میشوم پنجره را میبندم و به تکتک جاهایی که ممکن است لباس را گذاشته باشم فکر میکنم. برای امشب همان لباس را لازم دارم. بهرنگ میگفت با آن لباس فریبندهام. امشب هم از آن شبهایی است که میخواهم این اتفاق برایم بیفتد. نمیخواهم شبیه زنهای همیشه عزادار به نظر بیایم. دوست ندارم این را جار بزنم. دراز میکشم و یکچشمی زیر تخت را نگاه میکنم و هرچه را که آنجا انبار کردهام بیرون میکشم. آتوآشغالهایی که نمیدانم برای چه نگهشان داشتهام. فکر میکردم هرچیزی یکروزی بهکار میآید. اما امروز هر کدامشان را بیاستفاده باشد دور میریزم. همهشان را وارسی میکنم. یک چمدان قهوهای هم آن ته خودش را پنهان کرده. بههر زحمتی شده بیرونش میکشم. درش را که باز میکنم، صدای شیهه اسبها بلند میشود. از صدایشان قلبم میلرزد. توی چمدان پر است از لباس. لباسهایی که تا چند وقت پیش فکر میکردم گمشان کردهام یا بخشیدمشان. این چمدان را دو سال پیش بستم، به مقصدی که نمیدانستم کجاست. ناراحت و عصبانی یکعالمه لباس را زورچپان کردم داخل چمدان. الان که نگاه میکنم، خیلیهاشان هم همان موقع به درد بردن نمیخوردند. حالا که فکر میکنم، فقط میخواستم همهچیز را طبیعی جلوه بدهم. مهم نبود چه چیزی را با خودم میبرم. مهم رفتن بود. فقط میخواستم بهرنگ بترسد از اینکه میروم و تنهایش میگذارم. بهرنگ نباید تنها میماند، اما رفتن تنها راه بود.
خیلی وقت بود حالش مثل گذشته نبود. از همهچیز میترسید. لوله آب که چکه میکرد میترسید. در که میزدند میترسید، صدای زنگ تلفن هم دیگر به گوش نمیرسید، چون بهرنگ میترسید. حرف نمیزد، مگر مواقعی که میخواست از چیزهایی که آزارش میدهد بگوید. اوایل سخت نبود، مراعاتش را میکردم. نمیرفتم و نمیآمدم و در خانه را روی هیچکس باز نمیکردم تا بهرنگ احساس اطمینان کند. شب تا صبح بیدار میماندم تا راحت بخوابد. اما روزبهروز ترسش بیشتر شد. دوا و درمان و راههای دیگر هم افاقه نکرد. مگر اینکه با آرامبخش چند ساعتی بیهوش میشد. کز میکرد، دراز میکشید و وقتهایی هم خودش را جمع میکرد. نمیدانم در ذهنش به دنبال چه چیزی بود، اما از عدم اطمینانش خبر داشتم. کارش را هم ول کرده بود. اوایل یک جوش کوچک بود، اما بعد تبدیل به غده سرطانی بزرگی شد. سوار آسانسور نمیشد. هر غذایی را نمیخورد و رابطهاش را با خیلیها قطع کرد. از احتمالات برایم میگفت. احتمال سقوط از جایی که هست. احتمال گمشدنش. اگر گم میشد، چطور میخواست خودش را پیدا کند؟ اگر روزی معلق میماند و راه پسوپیش نداشت، چطور با خودش کنار میآمد؟ اگر تمام اسکناسهای دنیا را توی جیب بغل شلوارش بریزند کجا خرجشان کند؟ حرف میزد و بعد منگ و بیحال گوشهای میافتاد، اما باز معلوم بود در وجودش ترس دارد. به او میگفتم: برای هر چیزی راهحلی هست غیر از مرگ. دنبال کدام سوالی تا بگردیم باهم جوابش را پیدا کنیم. عقل من و تو ناقص است، اما راههای دیگر هم هست. جواب تمام جمع و تفریقهای دنیا یکی است مگر اینکه استثنایی در کار باشد. آنقدر حرف میزدم تا از خودم، صدای خودم و استدلالهای خودم خسته میشدم. بهنظرم حرفهایی که مدام در گوش بهرنگ میخواندم احمقانه و خندهدار بود.
یکبار از چیزی گفت که واقعا آزارش میداد: «انگار توی سرم هزارتا اسب وحشی رم کردهاند...» همینها را به دکتر گفتم، اما فقط تعداد قرصهای آرامبخش بیشتر شد. من راه رامکردن اسبها را نمیدانستم. افسارشان باید دست خود بهرنگ میافتاد. فقط خودش بود که از پسش برمیآمد.
راهی سفر شدیم. سکوت کویر تکلیف آدم را با خودش معلوم میکند. دوتا کولهپشتی و وسایل ضروری را برداشتم. در تمام مسیر چشمهایش را بست تا چیزی نبیند و من مدام در گوشش زمزمه میکردم: بهرنگ، اسبها رام میشوند. با آنها سروکله بزن. مدارا کن. جلبشان کن. وحشی که باشند زیر دستوپا لهت میکنند. در مکانی بزرگ رهایشان کن و با دست خالی جلو برو. از پسشان برمیآیی، آنوقت است که میتوانی سوارشان شوی و فخر بفروشی. وای از احساس آن لحظه که از بالا به همهچیز نگاه کنی.
چشمهای بهرنگ هنوز بسته بود. گم بودیم در عظمت آسمان و زمین. از آن به بعد من هم سکوت کردم. سکوتی که در میان سکوت کویر و مخمل آسمان گم بود. روزهای بهرنگ در چادر میگذشت و شبهایش کنار آتش. دورادور هوایش را داشتم و در ظاهر خودم را سرگرم همراهانمان میکردم. پایکوبی کنار آتشم را میدید. به چشمش غریبه میآمدم. خیره میشد و بعد آرام چشمهایش را میبست. دستش را جلوی چشمهایش میگرفت. همانطور که رفتیم، برگشتیم. اینبار چشم دو نفرمان به جاده بود.
وضع بهرنگ چندین و چند ماه ادامه داشت و من هرروز ناامیدتر و عصبیتر میشدم. بهرنگ خوب بود، همهچیزش خوب بود. چشم به اسبهای روی لباس سیاه که میاندازم باز شیهه میکشند. صدایشان از صدای رعد رساتر و هولناکتر است. به چشمهای اسبها خیره میشوم. هیچوقت به چشمهایشان نگاه نکرده بودم. فقط بهرنگ بود که آنها را خوب تماشا کرده بود. همان شب گفت «دیدی چه چشمهایی دارند؟»
و من که حس کرده بودم بوی سوختگی غذایم بلند شده، فقط خندیدم و به چشمهای اسبها نگاه نکردم. یکیدو هفته بعد بود که بهرنگ دیگر از خانه بیرون نرفت، چون میترسید اتفاقی بیفتد. باهم زندان خانه را تجربه کردیم. مثل بهرنگ دیوانهشده بودم. از تنهایی در چاردیواریای که خودم را در آن پنهان کرده بودم که مبادا خطری تهدیدم کند، دیوانه شدم، تا اینکه یک روز کم آوردم. خواستم بهرنگ تکانی به خودش بدهد، این بود که جلوی چشمش در کمد را باز کردم، چمدان را روی تخت گذاشتم و هرچه لباس دم دستم آمد در آن تلنبار کردم و درش را به زور بستم. چندبار مکث کردم و رفتنم را به تعویق انداختم تا شاید بهرنگ زبان باز کند، نگذارد بروم و قول بدهد مسخرهبازیهایش را تمام کند، چون سنوسالش از این کارها گذشته بود. یعنی چه که هزار اسب وحشی توی سر آدم رم کرده باشند؟ حرصی شده بودم، از خانه بیرون زدم و در را بستم... و رفتم. اسبها هم همانجا در چمدان بودند. همینهایی که الان صدایشان همسایهها را به اعتراض واداشته است. سم میکوبند و مدام شیهه میکشند. وقت زیادی نگذشته، اما دارند عاصیام میکنند.
به نیمه راه نرسیده بودم که دلم طاقت نیاورد، گفتم برمیگردم و باز فکر میکنم و راه دیگری پیدا میکنم، ده سال زندگی کم نیست که حالا بهرنگ را اینطور تنها بگذارم، برگشتم. در را که باز کردم کار از کار گذشته بود، خودش را خلاص کرده بود...
اسبها آرام و قرار ندارند... امروز بعد از یکسال به خانهام برگشتم، اجازه نمیدادند پایم را در این خانه بگذارم، میترسیدند دیوانه شوم، اما دلم هوای خانه خودم را کرده بود. قرار است با چند نفری از دوستان مشترک من و بهرنگ، امشب در همینجا دور هم جمع شویم که یادی از گذشته کنیم. انتخابهای زیادی داشتم، چندتایی را امتحان کردم. هیچکدامشان جواب ندادند. به بهرنگ فکر کردم. روی تخت که دراز کشیدم به او فکر کردم. که الان چه حالوروزی دارد. به آخر ترسهایش رسیده یا هنوز با آنها دستوپنجه نرم میکند؟ شاید الان خیلی راحتتر باشد. دیگر کسی نیست که مدام دم گوشش از زندگی بگوید. ایده لباس از یاد بهرنگ آمد، همین لباس با اسبهای دوندهاش. اما حالا صدایشان دارد امانم را میبرد. اسبها مرا میترسانند. بسکه سروصدایشان زیاد و گوشخراش است. شاید بهتر باشد قیدشان را بزنم. با این اوصاف مراسم امشب را بههم میزنند. ممکن است از پسشان برنیایم.
نمیدانم این اسبها چطور آنقدر چشم بهرنگ را گرفته بودند. تصمیم گرفته بود برای اولینبار برای من هدیه بخرد. همیشه پول میداد و میگفت هرچه لازم داری به سلیقه خودت بخر. دوست نداشت چیزی بخرد و بیاستفاده بماند. اما آن روز با دست پر به خانه آمد. آنقدر که هدیهگرفتنش برایم مهم بود، چیزی که توی بسته کادوپیچیشده بود برایم مهم نبود. به همان یکبارپوشیدن برای پرو ختم شد. بهرنگ اسبها را خوب میدید اما من نه... بهخاطر بهرنگ همین را میپوشم. سعی میکنم با آنها کنار بیایم. بهرنگ همیشه اسبها را دوست داشت...
بلند میشوم و لباس را میپوشم. الان است که مهمانها برسند. میچرخم و خودم را در آینه برانداز میکنم؛ همانی است که باید باشد، زیبا و فریبنده. از اینکه خودم را در آینه میبینم هیجانزده میشوم. صدای اسبها آرام گرفته، اما راه که میروم در آرامش و با نظم و در کمال وقار میدوند. با اسبها از غبار آینه رد میشوم...
اسبها من را به کجا میبرند؟!...