بستن
کد خبر: ۷۸۸۳۰

رِبِل‌پوش‌ها و جان وین

رِبِل‌پوش‌ها و جان وین

آرمان - گروه ادبیات و کتاب: قباد آذرآیین (متولد ۱۳۲۷ از مسجدسلیمان) آن‌طور که خودش می‌گوید نزدیک به پنجاه سال است که قلم می‌زند. اولین داستان آذرآیین به نام «باران» در سال ۱۳۴۶ در نشریه «بازار» رشت چاپ شد، آن‌موقع که کلاس پنجم ادبی بود. و اولین کتابش را هم نشر ققنوس در سال ۱۳۵۷ منتشر می‌کند: کتابی لاغر که یک داستان سی‌صفحه‌ای برای نوجوانان بوده: «پسری آن سوی پل». اما حضور حرفه‌ای آذرآیین در ادبیات داستانی از دهه هفتاد آغاز می‌شود: مجموعه‌داستان «حضور» و بعدها داستان‌ها و رمان‌های دیگری از جمله: «شراره بلند» (که داستان «ظهر تابستان» از همین مجموعه، از بنیاد گلشیری جایزه گرفت)، «هجوم آفتاب» (این کتاب از سوی جایزه مهرگان ادب و کتاب فصل تقدیر شد. همین کتاب از سوی داوران جایزه جلال هم کاندیدا شده بود، که آذرآیین یه دلایلی انصراف می‌دهد.) «چه سینما رفتنی داشتی یدو!»، «عقرب‌ها را زنده بگیر» و «از باران تا قافله‌سالار» (گزیده‌ چهل‌سال داستان‌نویسی قباد آذرآیین)، «من... مهتاب صبوری» و «داستان من نوشته شد». آنچه می‌خوانید داستانی است از قباد آذرآیین که ما را با خود می‌برد به سال‌هایی که سینما تازه آمده بود به ایران؛ به‌ویژه شهرهای جنوبی ایران که نفت موجب شده بود تا سالن‌های سینما زودتر از دیگر نقاط ایران به آنجاها بیاید. در داستان «رِبِل‌پوش‌ها...» (رِبِل: مارک نوعی کفش کتانی قدیمی مثل آدیداس‌های امروزی) آذرآیین با چند جوان جنوبی همراه می‌شود تا آنها را به دیدن فیلمی از جان وین (بازیگر آمریکایی برنده اسکار بهترین نقش اول مرد برای فیلم «شجاعت واقعی») ببرد. این داستان گوشه‌هایی از زندگی جوان‌های دهه‌های چهل و پنجاه خورشیدی را در شهرهای جنوب نشان می‌دهد.

غافلگیر شدیم... مثل هر هفته با دم‌پایی راه افتاده بودیم طرف باشگاه نفتون که از سالن سینمای تابستانی‌اش فیلم ببینیم... کلی پیاده راه گز کرده بودیم و خودمان را رسانده بودیم باشگاه... می‌ارزید. آخر، آن شب فیلمی از جان وین نشان می‌دادند. بچه‌هایی که فیلم را دیده بودند، خیلی ازش تعریف می‌کردند. می‌گفتند سرتاسرش هفت‌تیربازی است و سرخ‌پوستی... سرخ‌پوست‌های کومانچی به خانه یک سفیدپوست حمله می‌کنند، خانه را به آتش می‌کشند و دست آخر دختری را هم می‌دزدند. جان وین و دارودسته‌اش راه می‌افتند که بروند دختر سفیدپوست را نجات بدهند... فیلمی با همان تکیه‌کلام‌های شیرین جان وینی... خود جان وین که نه، خوشمزگی‌هایی که دوبلورهای خودمان گذاشته بودند توی دهنش... بابام از دیدن این‌جور فیلم منعمان نمی‌کرد. برعکسِ فیلم‌های عاشقانه که تا اسمشان را می‌آوردیم سگرمه‌هاش توی هم می‌رفت و براق می‌شد توی صورتمان که: «چه معنی داره؟! بچه باید چیزی ببینه که به سن و سالش بخوره.» انگار فیلم‌های وسترن خیلی به سن‌وسالمان می‌خورد... خیلی که التماس می‌کردیم، کاکام را یدک می‌فرستاد که چارچشمی مواظبمان باشد. کاکام بهانه می‌آورد که امتحان دارد- با فیلم میانه‌ای نداشت. ترجیح می‌داد سرش توی کتاب‌هاش باشد که هیچ ارتباطی هم با امتحان نداشتند.

بابام می‌گفت: «انتحام!... انتحام! بلند شو با برادرت برو. ئی‌قد انتحام دادی کجا رو گرفتی‌ها؟ انتحام!»

کاکام زورش که به بابام نمی‌رسید دق دلش را سر من خالی می‌کرد: «حالا فیلم نبینی، می‌میری؟!»

ما علاقه‌ای به فیلم‌های عشقی نداشتیم. بین ما، عبدی کُشته‌مرده این‌جور فیلم‌ها بود. عبدی دوسالی از ما بزرگ‌تر بود. مردود شده بود، حالا هم کلاس بودیم، فردای شبی که فیلم را می‌دید، توی خرابه‌های خانه آقاخان جمع می‌شدیم و عبدی با آب‌وتاب داستان فیلم را برامان تعریف می‌کرد... موقع تعریف‌کردن فیلم به جاهاییش که می‌رسید، چشم‌هاش را می‌بست، دست‌هاش را بین‌‌ پاهاش توی هم حلقه می‌کرد، به خودش می‌پیچید و لای حرف‌هاش صداهایی درمی‌آورد که نمی‌دانستیم چه مرگش است... یک‌بار که چشم‌هاش را بسته بود و رفته بود توی بحر تعریف داستان فیلم، همه‌مان یواشکی رفتیم قایم شدیم پشت دیوار... چشم‌هاش را که بازکرد و چشم چشم کرد و ما را ندید، بلند گفت: «نامردا!»

***

صندلی‌های تاشوی ارج را در چند رج می‌چیدند توی حیاط باشگاه... بوی کباب کوبیده معروف باشگاه نفتون از آن‌سوی دیوار باشگاه، تمام مدتی که چشممان به پرده سینما بود، مثل ابری بالای سرمان می‌چرخید و دلمان را ضعف می‌برد و یادمان می‌انداخت که تمام روز چیز شکم‌گیری نخورده‌ایم...

***

-نمی‌شه... برین گم شین!

دربان اخموی دیلاق بود که سرمان نهیب می‌زد- دماغ گوشتی گت و گنده‌ای داشت که توی صورت درب و داغون از آبله‌اش، لق می‌زد... به‌اش می‌گفتیم شاه‌دماغ! عبدی می‌گفت «وختی اخلاق قسمت می‌کردن ئی بابا تو صف دماغ بود!»

-«نمی‌شه... دستوره... رئیس باشگاه گفته... برین کفش بپوشین برگردین.»

بین ما، فقط اِسی نیم‌وجبی کفش پاش بود؛ یک جفت رِبِل چرک‌مُرده که می‌گفت دامادشان از کویت براش آورده بوده... عبدی می‌گفت: «صدتا گربه گرسنه ربلای اسی رو لیس بزنن سیر می‌شن!»

به دربان التماس کردیم: «آقا، خونه‌مون خیلی دوره به خدا. بریم برگردیم فیلم تموم شده.»

دربان گفت: «خب، تموم بشه. فیلم نبینین می‌میرین؟!»

من پاپی شدم: «آقاجون بچه‌هات!»

مراد پقی زد زیر خنده و خودش را پشت سرم قایم کرد. برگشتم طرفش.

-«رو آب بخندی بچه! حالا چه وقت خنده‌س!»

زیر گوشم گفت: «بچه‌ش کجا بود خنگ خدا؟! کوسه‌س. نمی‌بینی؟»

راست می‌گفت. دریغ از یک تار مو توی صورت دربان دیلاق! نمی‌دانم چرا تا حالا هرچی کوسه دیده بودم همه‌شان هیکلی بودند و دست‌کم دومتری قد داشتند.

چیزی به شروع فیلم نمانده بود. دربان رو به اسی گفت: «تو می‌تونی بری داخل بچه. برو بلیت بگیر جَلدی برو تو تا صندلی‌ها پُر نشده‌ن.» و سرِ ما نهیب زد: «برین گم شین! زبون خوش حالیتون نمی‌شه؟!» از بالای سرمان نگاه کرد جایی و بلند گفت: «جناب سروان غلامی!» غلامی استوار دو بود.لاغر و لندوک و شیره‌ای... دربان، جناب سروان صداش می‌کرد که لابد خرش بکند.

تا استوار غلامی، با آن جلد خالی هفت‌تیرش که روی کمرش لق می‌زد، خودش را برساند به ما، فلنگ را بسته بودیم...

اسی رفت توی صف بلیت و ما دورادور نگاش می‌کردیم.

عبدی، انگار که یکهو چیزی یادش آمده باشد، گفت: «یه فکری بچه‌ها!»

-«چه فکری؟»

همه‌مان بُراق شدیم توی صورتش.

عبدی گفت: «اسی بلیت می‌گیره می‌ره داخل، بعد رِبِلاشو درمی‌آره از بالا دیوار می‌ندازه ئی‌ور، یکی از ما می‌پوشدشون، دمپاییاشو هم قایم می‌کنه زیر لباسش، بلیت می‌گیره می‌ره داخل، اون‌وخ اونم رِبِلارو از بالا دیوار می‌ندازه ئی‌ور یکی دیگه‌مون پاش می‌کنه... ئی‌جوری همه‌مون می‌ریم داخل...»

توی حرفش گفتم: «نع! نمی‌شه.»

فقط من بودم که مخالف نظر عبدی بودم.

عبدی ادایم را درآورد: «چرا نع؟ چی نمی‌شه؟»

گفتم: «اولندش که رِبِلای اسی به پای هیش‌کدوم ما نمی‌خوره، بعدشم اون آغاممدخانی که دم در نشسته خر که نیست. همه‌مونو می‌شناسه.»

عبدی گفت: «نمی‌فهمه. اون فقط مواظبه کسی با دمپایی نره داخل. همین... رِبِلای اسی رو هم یه جوری پامون می‌کنیم دیگه.»

اسی همین‌طور که بلیت سه ریالی‌اش را توی هوا تکان می‌داد آمد طرفمان. رنگ بلیت‌های سه ریالی با شش ریالی فرق داشت. اسی جوری ذوق می‌کرد که انگار کمر غول را شکسته. خوش به حالش! داشت می‌رفت یک فیلم تمام بزن‌بزن می‌دید. یک فیلم جان وینی... اسی که رسید به ما، عبدی نقشه‌مان را براش تعریف کرد. اسی حرفی نداشت. سری تکان داد و راه افتاد طرف در ورودی. قرار شد جایی کنار دیوار سینما بنشیند که بتواند رِبِل‌ها را پرت کند این‌ور دیوار...

اسی از مرز آغامحمدخان دربان گذشت و برامان دست تکان داد و اشاره کرد برویم بایستیم پای دیوار.

سر اینکه اول کداممان رِبِل‌های اسی را بپوشیم، بلیت بگیریم و برویم داخل، کلی باهم تک و تعارف کردیم... اما بعدش باهم کنار آمدیم. سرمان را بالا گرفتیم ببینیم کی رِبِل‌های درب و داغون اسی از بالای دیوار پرواز می‌کنند و سرازیر می‌شوند طرفمان که توی هوا بقاپیمشان...حالا شده بودیم عین جوجه‌گنجشک‌های بی‌پروبال گرسنه‌ای که با منقار باز رو به بالا، برای آمدن مادرمان ذوق می‌کردیم.

من نفر آخر بودم... تا حالا نقشه‌مان خوب پیش رفته بود. هنوز فیلم شروع نشده بود. اول سرود می‌زدند که همه باید پا می‌شدند و سیخ، خبردار می‌ایستادند، بعدش فیلم‌های شب‌های آینده را تبلیغ می‌کردند و یک چیزهای دیگر، مثل خبرهای تبلیغاتی و کارهایی که شاه و دولت انجام داده بودند و حالا داشتند سر ملت منت می‌گذاشتند. به این برنامه‌ها می‌گفتیم news. این کلمه را از خارجی‌ها شنیده بودیم. مثل خیلی از کلمات دیگرشان که افتاده بود سر زبانمان...

***

ایستاده بودم کنار دیوار سنگی باشگاه. سرم را بالا گرفته بودم و منتظر رِبِل‌های اسی بودم. استوار غلامی، انگار که دل به شک شده باشد، یک‌بند پشت دیوار باشگاه قدم می‌زد. چند بار که از جلوم رد شد به‌اش سلام کردم: «سلام جناب سروان!» دفعه‌های اول گفته بود: «سلام پسرم!» بعدش، انگار که شک کرده بود نکند دارم دستش می‌اندازم، گفته بود: «سلام و زغنبوت!» یک‌بار ایستاد و گفت: «بچه، تو خونه و زندگی نداری یه ساعته واسادی اینجا؟!»

رِبِل‌های اسی که با بند به هم بسته شده بودند، توی هوا چرخیدند و مثل دوتا کلاغ سیاه سرازیر شدند طرف زمین. درست، موقعی که استوار دوم غلامی، دراز و تکیده از زیرشان می‌گذشت... ضربه رِبِل‌ها، کلاه استوار دوم غلامی را از سرش پراند چند قدم آن‌طرف‌تر و کله طاسش زیر نور چراغ‌های تیرک‌های برق پشت دیوار برق زد. چند ساعت پیش‌تر، باران بی‌موقع تندی باریده بود و پشت دیوار سینما که چند قدمی زمین فوتبال بود گله‌گله حوضچه‌های آب جمع شده بود. کلاه استوار دوم غلامی افتاد توی یکی از همین حوضچه‌ها. جَلدی دویدم و کلاه استوار غلامی را برداشتم و دراز کردم طرفش. کلاه خیس و گِلی شده بود. استوار غلامی کلاه را از دستم قاپید و سرم داد کشید برو گورتو گم کن! کلاه آبچکان را تکاند گذاشت روی سرش و رفت طرف رِبِل‌ها که مثل دوتا کلاغ پابسته، تنگ بغل هم، پخش زمین شده بودند.

***

پشت دیوار باشگاهیم... فیلم شروع شده و ما از پشت دیوار صدای رپ‌رپ سُم اسب‌ها را می‌شنویم و شلیک تیر و شیرین‌زبانی‌های‌های جان وین و قهقهه خنده‌های تماشاچیان را...

-«صحت خواب! خواستی بذاری یه سال دیگه بگی!»

-«خب، بده اتوت کنن!»

-«من قوطی اعتمادم خالیه، واسه اینکه تهش سولاخه!»

-«قسم که آب یخ نیس آدم تشنه‌ش شد بخوره!»

-«تصمیم گرفته‌ن موزیکال دخلمونو بیارن!»

-«تفنگشو واسه من می‌کوبه زیمین، نسناس!»

-«قافیه رو باختی؟»

-«بو حلوا همه‌مون می‌آد!»

-«چه عشوه‌ای هم می‌کنه!»

-«بدو بیا، گاوت زاییده!»

-«قربون دست و پنجولت!»

-«اگه تو تگزاس این کارو می‌کردی می‌تونس ازت طلاق بیگیره!»

-«بیگیر بکپ دیگه!»

-«کچل چرا داری لی‌لی می‌کنی؟!»

هرجا صدا را نمی‌شنیدیم، خودمان چیزی سر هم می‌کردیم می‌گذاشتیم توی دهن جان وین.»

تا یک هفته دوروبر باشگاه آفتابی نشدیم...

انتشار :
آخرین اخبار
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی