آرمان - دوستم که ساکن پاریس است، سراسیمه از خواب بیدارم میکند. هیجانزده است که خبری به من بدهد. در حالی میان ترس و اشتیاق، چشمهایم را باز میکنم و روی تخت مینشینم. «پاشو! پاشو... الان تلویزیون اعلام کرد که از ظهر به بعد توی یکی از خیابونهای اصلی، سیاه پوستا یک کارناوال عظیم برگزار میکنن. به درد تو میخوره که عکاسی کنی.» پیشنهاد بدی نیست. آماده رفتن میشوم. سر میز صبحانه از او میپرسم: «راستی این کارناوال به چه مناسبتی برگزار میشود ؟» دوستم میخندد و میگوید: «نمیدونم، اینجا معمولا اول کارناوال برگزار میکنند، بعد دنبال مناسبتش میگردند.» حرف او کمی شوخی بهنظر میرسد اما دروغ نیست. توی شهر از هر کس سراغ کارناوال را میگیرم، بهراحتی محل آن را نشانم میدهد اما تقریبا هیچکس نمیداند که این کارناوال به چه بهانهای برپا شده است. به خیابان میریزند و شادی میکنند. ساعت 12 ظهر به محل کارناوال میرسم، عین محشر است. از هر سوراخسنبهای چهارتا سیاه پوست بیرون میآیند. تقریبا همه لباسهای رنگی عجیب و غریب پوشیدهاند و صورتهایشان را به شکلهای مختلف درآوردهاند؛. شکلهایی که برای آنها یادآور ریشههای تاریخی و سرزمینهای اصلیشان است. چیزی حدود 300 گروه مختلف مشغول اجرای برنامه هستند، از گروههای 6-5نفره تا 300-200نفره. جمعشدن اینهمه رنگ در یکجا را برای اولین است که تجربه میکنم. دوربین را بیرون میآورم و شروع میکنم به عکاسی. جذابترین بخش ماجرا کاری است که آدمهای کارناوال در مقابل دوربین انجام میدهند، انگار همه آمدهاند فقط آواز بخوانند و عکس بگیرند. از یک آقای خوشحال میپرسم: «این کارناوال برای چی برگزار شده؟» او میخندد و سری به علامت بیاطلاعی تکان میدهد. ساعتها میمانم و خوش میگذرانم. ذوق میکنم که در دنیا بالاخره جایی هست که اینهمه لبخند و رنگ و آواز یکجا جمع شده باشند. شب تلویزیون گزارشهای زیادی از کارناوال پخش میکند اما همچنان نمیگوید که دلیل برگزاری آن، چه بوده. مهم نیست، من این شانس را پیدا کردهام که بهترین عکسهای زندگیام را بگیرم.