آرمان - من و بسیاری از همنسلان من، شاید فقط چهار یا پنج عکس از دوران کودکی خود داشته باشیم؛ چهار یا پنج عکسی که هر از گاهی به بهانههای مختلف مثل روز تولد به آنها خیره میشویم و سعی میکنیم از لابهلای رنگهای نهچندان درخشان آنها روزهای محو کودکیمان را به یاد بیاوریم. من و همنسلان من فاصلههای محو بین آن عکسها را با تخیل میسازیم و مینشینیم و به گوشهای خیره میشویم و بعد میگوییم: اَاَاَه این مال اون روزه که خالهجان اینا اومده بودن خونهمون و تو حیاط زیر آفتاب داشتیم کاهوسرکه میخوردیم... یا میگوییم: واای این مال اون روزه که آبجی مریم از سر راه مدرسهاش برام از این دونه گیاهها که تو هوا میچرخه جمع کرده بود... یا با شگفتی میگوییم: اوه اینو... اینجا مامان قول داده بود از سفر سوریهاش برام آتاری بیاره ولی نتونسته بود بخره و من تو عکس چشمام از گریه خیسه... آری! ما نسل تخیل هستیم و چه خوب، چه خوب که اجازه داریم با تخیل، هر رنگی که دوست داریم به کودکیمان بزنیم بدون آنکه نگران مسابقه مگاپیکسلها باشیم... من کودکیام را همانگونه که گذشت، دوست دارم.