آرمان - هجده سالم كه شد تصمیم گرفتم به منزل پدربزرگم كوچ كنم. در یك ساختمان زندگى مىكردیم، او طبقه بالا و ما طبقه پایین بودیم. مادربزرگم سالها پیش (در روزهاى فیلمبردارى «دزدعروسكها») به رحمت خدا رفته بود. پدربزرگ در خانهاش تنها بود و اتاق اضافهاى داشت با بالكنى پر از اقاقیاى بنفش. یادم نمىآید با چه ترفندى خودم را به او تحمیل كردم اما فكر مىكنم از اولین شب تابستان به اشتباهش بابت راهدادن من به خانهاش پى برد. نیمهشبها بیدار مىشد و كولر را طبق عادت همه پدرها خاموش مىكرد و من، نوه ارشدش، نیمساعت بعد خیس عرق از گرما بیدار مىشدم و كولر را روشن مىكردم. و این ماجرا تا صبح ادامه داشت. بالاخره یك روز تصمیم گرفتم مشكل را براى همیشه حل كنم؛ وقتى سر كار بود، به دریچه كولر اتاقش یك پلاستیك ضخیم و مقدارى پارچه چسباندم و شب كولر را روى تند گذاشتم و با خیال راحت خوابیدم. وقتى نیم شب باز از گرما بیدار شدم و دیدم كولر خاموش است، فهمیدم كه یا باید بالكن پر از اقاقیا را فراموش كنم و به خانه خودمان و اتاق مشترك با خواهرجان برگردم یا باید شبها جدال كولر را از سر بگیرم. این جدال درنهایت به تسلیم پدربزرگ ختم شد، چون پدربزرگها ذاتا نمىتوانند در برابر خواستههاى نوههایشان مقاومت كنند. در عوض من هم قول دادم حداقل كولر را روى تند نگذارم. شاید همه عشق من به گلها از همان روزهاى هجدهسالگى نشات گرفته باشد، شاید بیدارشدن صبحهاى زود، شاید ورزشكردنهاى پابهپاى پدربزرگ در حیاط، شاید مراسم چیدن گلهاى یاس از گلدانهاى بزرگش و درستكردن گردنبند یاس، شاید عطر اقاقیا كه صبحها مشام مرا پر مىكرد، شاید كوهرفتنهاى آخر هفته و صبحانههاى بالاى كوه و... شاید همه اینها مرا اینچنین شیفته گل و گیاه و طبیعت كرده باشد. یازده سالى مىشد كه پدربزرگ قهرمانم در اثر سكته مغزى و لختهشدن خون، یكى از پاهایش را از دست داده بود و بدون كوه و ورزش به زندگیاش ادامه مىداد. دكتراى زمینشناسى داشت، عاشق روسیه بود و تقریبا همه جهان را گشته بود. چند سال پیش، آن روزها كه هنوز هوش و حواسش سر جا بود و مرا مىشناخت، وقتى حالش را مىپرسیدم، مىگفت: «دیگه پیر شدیم دیگه، پیر شدیم.» بعد مىخندید و مىگفت: «ولى اصلا نفهمیدیم چى شد پیر شدیم از بس خوش گذشت.» به زندگىاش كه نگاه مىكنم مىبینم آنقدرها هم كه فكر مىكرد خوش نگذشته بود، سختىها و دردسرهایش خیلى بیشتر بود اما انگار در روزهاى پیرى حتى همه گرفتارىها هم به چشمش شیرین مىآمدند. روزی كه ما را بعد از روزهاى بیمارى و بىحواسىاش تنها گذاشت، فكر کردم چه خوب كه یادآورى لحظههاى زندگىاش لبخند به لبش مىنشاند، چه خوب كه به او خوش گذشت. ایكاش ما هم طورى زندگى كنیم كه روزهاى پیریمان بتوانیم به زندگى بگوییم: «نفهمیدیم كى پیر شدیم از بس خوش گذشت.»