بستن
کد خبر: ۵۴۴۵۱

جهان روزبه‌روز علمی‌تخیلی‌تر و فانتزی‌تر می‌شود

جهان روزبه‌روز علمی‌تخیلی‌تر و فانتزی‌تر می‌شود

آرمان - گروه ادبیات و کتاب: کارن جوی فاولر (۱۹۵۰- ایالت ایندیانای آمریکا)، در سال ۲۰۰۴ با «باشگاه کتابخوانی جین آستین» که در آمریکا و انگلیس برای هفته‌های متوالی در صدر فهرست پرفروش‌ترین‌ها قرار داشت، نام خود را جهانی کرد؛ تاجایی‌که آلیس سبالد خالق «استخوان‌های دوست‌داشتنی» درباره‌اش نوشت: «اگر من می‌توانستم این رمان را بخورم، این کار را می‌کردم.» این کتاب سپس با همین نام در سال ۲۰۰۷ به مدیوم سینما راه یافت و به شهرت فاولر افزود. انتشار رمان «ژتون قرمز من» در ۲۰۱۳، بار دیگر نام کارن جوی فاولر را سر زبان‌ها انداخت و برایش موفقیت‌های بسیاری به ارمغان آورد: از دریافت جایزه پن‌فاکنر و جایزه کتاب ملی به‌عنوان نویسنده بین‌المللی سال تا نامزدی نهایی جایزه بوکر. پیش از این، فاولر در سال ۲۰۰۹ رمان «حرف‌زدن همه‌جا ممنوع است» را منتشر کرده بود که برایش جایزه شرلی جکسون و جایزه جهانی فانتزی را دربرداشت. فاولر نویسندگی‌اش را از سال ۱۹۸۶ پس از شرکت در کلاس‌های نویسندگی خلاق با انتشار مجموعه‌داستان «اشیای مصنوعی» که شامل داستان‌هایی تخیلی بود، آغاز کرد، و به مرور، پنج رمان و سه مجموعه‌داستان دیگر هم منتشر کرد که دوتا از مجموعه‌داستان‌های «شیشه سیاه» و «آنچه ندیدم» برنده جایزه جهانی ادبیات فانتزی و جایزه نبولا شدند. اما شهرت کارن جوی فاولر به‌خاطر رمان «باشگاه کتابخوانی جین آستین» و «ژتون قرمز» است که هر دو این رمان‌ها به همراه رمان «حرف‌زدن همه‌جا ممنوع است» توسط ثنا نصاری ترجمه و از سوی نشر نیماژ و نشر مشکی منتشر شده است. آنچه می‌خوانید برگردان برگزیده گفت‌وگوهای کارن جوی فاولر با نشریه‌ها و سایت‌های انگلیسی‌زبان است که در آن فاولر از رمان‌هایش می‌گوید و جهان داستان‌ها و آدم‌هایش.

پیش از موفقیت «باشگاه کتابخوانی جین آستین»، خواننده‌هایتان، شما را به‌عنوان نویسنده ژانر تخیلی و فانتزی می‌شناختند و قبول داشتند. آیا فکر نمی‌کنی که مقاومت ناخودآگاه آنها در مقابل ژانر جدید تو بالاخره کار خودش را کرد؟

«جهان واقعی و ر‌ئال» -حالا هرچه که می‌نامیمش و هرچه که معنا می‌دهد- روزبه‌روز دارد علمی-تخیلی‌تر و فانتزی‌تر می‌شود. من در یک روز سه داستان عجیب جداگانه از رادیو شنیدم. اولی در مورد موش آزمایشگاهی آنکو که اولین حیوان دستکاری‌شده ژنتیکی است، دومی در مورد زنی که فقط و فقط بر اساس اسکن مغزش به قتل نامزدش محکوم شد و سومی در مورد برنامه‌ای کامپیوتری که با کمترین هزینه، به طور بی‌وقفه به جای شما عبادت می‌کند. همانطور که می‌بینید واقعیت یا ر‌ئالیسم، دیگر به قدر کافی رئال نیست!

در رمان «ژتون قرمز من» چرا قصه را از وسط آغاز کردی؟

جواب کوتاهش این است که راه دیگری وجود نداشت که راوی من یعنی رزمری بتواند قصه‌اش را روایت کند. جواب کامل این است که جایی در قصه، لوول، برادر راوی، در حین صحبت در مورد کار پدرشان به نکته‌ای کلیدی اشاره می‌کند. لوول کار پدرشان را نقد می‌کند. او معتقد است که پدرشان در روش دقیق و علمی‌اش فرض اولیه را بر تفاوت فرن با انسان‌ها گذاشته، بنابراین فرن مجبور بوده در هر زمینه‌ای خلافش را اثبات کند. لوول می‌گوید اگر فرض مخالف این را در هم نظر می‌گرفتند باز نتیجه تحقیقات همین قدر علمی و دقیق می‌بود. درواقع باید فرض را بر شباهت فرن با انسان می‌گذاشتند و منتظر بروز تفاوت‌های احتمالی می‌شدند. لوول می‌گوید اساسا اگر فرض را بر شباهت و قرابت می‌گذاشتند، داروینی‌تر هم بود. من می‌خواستم کتاب را با فرض خویشاوندی این دو گونه شروع کنم. می‌خواستم مخاطب شباهت‌ها را پیش از تفاوت‌ها درک کند. برای انجام این کار احساس کردم بهتر است اول فرن را خواهر واقعی رزمری معرفی کنم.

رمان «ژتون قرمز من» بر اساس کار و زندگی دکتر وینتراپ کلوگ در دانشگاه ایندیانا نوشته شده. پدر شما هم یک محقق روانشناس در زمینه یادگیری در همین دانشگاه بود. آیا این ارتباط، شما را برای نوشتن این داستان مجاب کرد؟

کلوگ دقیقا پیش از پیوستن پدر من به دانشگاه ایندیانا، آنجا را ترک کرد. من شخصا خانواده کلوگ را نمی‌شناختم، اما طبعا به دلیل اینکه پدرم در دپارتمان روانشناسی بود و آزمایش کلوگ‌ها هم خیلی معروف بود، چیزهایی در موردشان شنیده بودم. یک سال من و دخترم برای تعطیلات سال نو به دانشگاه ایندیانا رفته بودیم. داشتیم باهم بین پردیس‌ها قدم می‌زدیم و من از خاطرات کودکی‌ام می‌گفتم. پدرم پیش از به دنیاآمدن دخترم از دنیا رفته بود؛ بنابراین آن دو هرگز همدیگر را ندیدند. داشتم در مورد شغل پدرم برایش صحبت می‌کردم. در همین حین از آزمایش خانواده کلوگ گفتم. او گفت وای خدای من! چه حسی است که پدر و مادری داشته باشی که فکر کنند می‌توانند تو را با موجود دیگری بزرگ کنند. باید این قصه را بنویسی!

یکی از جذاب‌ترین نکات کتاب شما ترکیب ماهرانه احساسات غم‌انگیز با طنزی گیرا است. ایجاد این تعادل خیلی دشوار بود؟

خب، ایجاد این تعادل ضروری بود. داشتم با موضوعی سروکله می‌زدم که به زعم خودم بسیار مهم و درعین‌حال بسیار دردناک بود. نمی‌خواستم مخاطب (و حتی خودم) بدون شوخ‌طبعی و طنز با این حجم از غم مواجه شود. جهان خیلی وحشتناک‌تر از آن چیزی است که در کودکی تصور می‌کردم و درعین‌حال خیلی باحال‌تر و بامزه‌تر. بنابراین سعی کردم تدبیری برای این چالش بیندیشم.

استفاده از حیوانات برای انجام تحقیقات علمی، تم اصلی رمان شماست؛ موضوعی که قبلا هم در داستان‌ها و وبلاگ در موردش نوشته‌ای. چه چیزی بیش از همه در مورد رابطه بشریت و قلمرو حیوانات شما را نگران و دغدغه‌مند کرده؟

اینکه ما مایل نیستیم حتی نگاهی به این وضعیت بیندازیم. در «آرمانشهر» توماس مور که من در رمانم مرتب به آن اشاره کرده‌ام، سبعیت و جنگ به افراد دیگر واگذار می‌شود. این جریان امروز هم ادامه دارد اما شهروندان مجبور نیستند به آن نگاه کنند یا در موردش فکر کنند. این روشی است که ما اختیار کرده‌ایم نه چیزی که به ما تحمیل شده باشد. دریدا می‌گوید بالاخره روزی سوء‌استفاده ما از حیوانات، به خاطر حقیقتی که در مورد ما آشکار می‌کند، غیرقابل تحمل می‌شود. اما این تا زمانی که ما با چشم خودمان کارخانه‌ها و آزمایشگاه‌ها را نبینیم اتفاق نمی‌افتد.

شما ابتدای هر فصل از رمان «ژتون قرمز من»، نقل‌قولی از داستان «گزارشی به آکادمی» کافکا آورده‌اید. راوی داستان کافکا یک میمون است. این دو داستان چطور به هم ارتباط پیدا می‌کنند؟

داستان کافکا در مورد میمونی زندانی است که برای به دست‌آوردن آزادی باید یاد بگیرد مثل انسان‌ها رفتار کند. مثل تمام داستان‌هایی که شخصیت حیوان دارند این داستان هم می‌تواند تعابیر مختلفی داشته باشد. «زیبای سیاه» در مورد چیست؟ اسب‌ها؟ برده‌ها؟ زن‌ها؟ این نکته اصلی این معما است. داستان‌های ما، خصوصا داستان‌های کودکان (که البته داستان کافکا برای کودکان نیست) دارای شخصیت‌های حیوانی‌ای هستند که حرف می‌زند. «تار شارلوت»، «وینی و پو»، به عنوان یک کودک دائم تشویق می‌شویم که احساس نزدیکی عمیقی با حیوانات داشته باشیم و وقتی بزرگ می‌شویم انتظار می‌رود که این حس را به کلی کنار بگذاریم. بماند که این شخصیت‌های حیوان واقعا هیچ شباهت و ربطی به حیوانات واقعی ندارند. بعید و حتی غیرممکن به نظر می‌رسد که کافکا «گزارشی به آکادمی» را واقعا در مورد میمون‌ها نوشته باشد. اما داستانش به قدری به مقصود من نزدیک است که ترجیح می‌دهم بخش استعاری‌اش را نادیده بگیرم.

برخی محققان بر این باورند که کودکان پیشداوری را می‌آموزند، بعضی دیگر معتقدند که آنها به طور غریزی محافظه‌کارند و افراد متفاوت را در جمع خود نمی‌پذیرند. به عنوان یک کودک، رزمری بارها و بارها احساس می‌کند که از جمع همسالانش کنار گذاشته شده. خودت در مورد این حس رانده‌شدن چه فکر می‌کنی؟

من فکر می‌کنم (و شاید فقط من اینطور فکر می‌کنم) که همه ما لحظاتی در زندگی عمیقا احساس کرده‌ایم که با دیگران تفاوت داریم. احساس کرده‌ایم که خود واقعی‌مان، عجیب غریب و غیرعادی است. رزمری نسبت به همه ما برای داشتن چنین حسی دلایل بهتری دارد. من فکر می‌کنم همکلاسی‌های او فقط به رفتار عجیب او عکس‌العمل نشان نمی‌دهند، بلکه چیزی عمیق‌تر وجود دارد. تفاوتی که نمی‌توانند دقیقا بگویند چیست، اما با تمام وجود حسش می‌کنند. او همچنین با احساس جداشدن از فرن بزرگ شده و این به آسیب‌پذیری‌اش دامن می‌زند. او نمی‌داند خود واقعی‌اش کیست یا حتی چیست.

پدر رزمری متخصص روانشناسی حیوانات است و فرزندانش به‌خاطر شیوه غیرعادی بزرگ‌شدنشان از نظر روحی آسیب می‌بینند. آیا دید علمی پدر، میان او و فرزندانش فاصله می‌اندازد؟

من ترجیح می‌دهم فکر کنم که همه با نیت خیر وارد این آزمایش شدند. این فاصله از اعتقاد آنها به خیانت پدرشان به همه خانواده نشات می‌گیرد. خیانت به همه فرزندانش. همینطور از غم و احساس گناه او. همه آنها غمگین‌اند و احساس گناه می‌کنند، اما این حس مشترک آنها را به هم نزدیک نمی‌کند، بلکه باعث می‌شود یکدیگر را متهم کنند.

چطور ایده اولیه داستان «حرف‌زدن همه‌جا ممنوع است» به ذهنت رسید و آن را پرورش دادی؟

راستش شنیدم که خواهرزاده یکی از دوستانم را به چنان جایی فرستاده‌اند. این مساله تا سال‌ها در ذهنم ماند و بعد تبدیل به این داستان شد. اما «حرف‌زدن همه‌جا ممنوع است» در مورد بحث شکنجه در آمریکا هم هست. یک‌بار در اینترنت خواندم که کسی در مورد همین مدرسه-زندان‌های ساحلی نوشته بود چرا باید از شنیدن خبر شکنجه و کشتار خارجی‌ها در کشورمان متعجب بشویم، در‌حالی‌که به راحتی می‌گذاریم این موسسه‌ها و دارالتادیب‌ها همین کار را با فرزندانمان بکنند و صدای‌مان هم درنمی‌آید. چند سال پیش با دوستانم برای تعطیلات به جامائیکا رفته بودم. اواسط سفر متوجه شدم فقط چند مایل با یکی از این موسسه‌ها فاصله داریم. ما می‌دانیم در گوانتانامو و دیگر زندان‌ها چه می‌گذرد. متاسف هم هستیم، اما به زندگی راحتمان ادامه می‌دهیم. چه می‌توان کرد؟

این داستان بسیار تلخ و سیاه است، بااین‌حال قهرمان داستان با از سرگذراندن تجربه‌ای سخت و دردناک، قوی می‌شود. این مقابله را چگونه می‌بینی؟ «حرف‌زدن همه‌جا ممنوع است» داستانی است ناامیدانه یا خوشبینانه؟

من هم جهان را دوست دارم و هم از آن متنفرم. بعضی وقت‌ها دوست‌داشتن غلبه می‌کند و بعضی وقت‌ها نفرت. اما اغلب روی لبه بین این دو حس راه می‌روم. زندگی شخصی من پر است از زیبایی، عشق و خوش‌اقبالی، دوستان خوب، غذای خوب، خانواده خوب، سلامتی و شادی. چطور می‌توانم از چنین جهانی متنفر باشم. این ناشکری است. اما بدبختی و زندگی وحشتناک را هم می‌شناسم. دلیل اغلب بدبختی‌های بشر این است که کسی دارد از این وضعیت سود می‌برد و پول درمی‌آورد. چطور می‌توانم چنین جهانی را دوست بدارم؟ شخصیت اصلی داستان من، نورا، قبل از فرستاده‌شدن به دارالتادیب مشکلات بسیاری داشت، اما هیچ‌وقت ضعیف نبود. من احساس نمی‌کنم که او از این تجربه چیز ارزشمندی به دست آورده باشد. فقط خوشحالم که بالاخره از آنجا بیرون آمد، اگرچه برگشت به دنیای پرمساله و پیچیده خودمان. نمی‌دانم بعد از این چه اتفاقی برایش می‌افتد. بنابراین داستانم نه خوشبینانه است نه بدبینانه، بلکه روی مرز است. اگر بخواهم صادق باشم احتمالا متمایل به سمت ناامیدی.

آیا از لحاظ دراماتیک پروسه نوشتن رمان با داستان کوتاه تفاوت دارد؟

بله، وقتی داستان کوتاه می‌نویسم می‌توانم همه چیز را در ذهن داشته باشم. من غالبا از نقطه اوج داستان به عقب برمی‌گردم؛ بنابراین می‌دانم که می‌خواهم چه جور نقطه اوجی داشته باشم و می‌دانم که می‌خواهم چه تاثیری بر مخاطب بگذارم. می‌توان اسمش را گذاشت نوعی خلاقیت آگاهانه. من کاملا به حضور مخاطب آگاهم و می‌دانم او چه حسی در حین خواندن خواهد داشت و سعی می‌کنم آن را طبق نظر خودم تغییر دهم و صد البته که مخاطب آنچنان هم پیرو خواست من نیست و برداشت خودش را دارد؛ برداشتی که گاهی به کلی با مقصود من مغایر است. اما همین را هم دوست دارم. در مورد رمان همه‌چیز نامشخص‌تر و پیچیده‌تر است. چیزی که در مورد رمان دوست دارم این است که وقت بیشتری با شخصیت‌ها می‌گذرانم. به مرور دلبستگی و شناخت عمیقی نسبت به آنها پیدا می‌کنم. تابه‌حال پیش نیامده که بعد از تمام‌شدن داستان کوتاهی دلم برای یکی از شخصیت‌ها تنگ شود و بگویم دلم می‌خواست هنوز به او فکر می‌کردم و هنوز ذره‌ذره می‌ساختمش، ولی در مورد رمان کاملا این حس را دارم. وقتی رمان آخرم «ژتون قرمز من» را تمام می‌کردم خیلی از خداحافظی با رزمری و فرن غمگین بودم.

شما شش رمان و سه مجموعه‌داستان نوشتید. به کدامشان علاقه بیشتری دارید؟

من اصلا به عقب برنمی‌گردم چون می‌ترسم به کارهایی که منتشر شده‌اند و دیگر نمی‌شود تغییرشان داد،‌ نگاه کنم، اما حس خاصی نسبت به اولین رمانم «سارا کناری» دارم. شاید غرور حاصل از تمام‌کردن رمان باشد، آن‌هم زمانی که باور نداشتم که می‌توانم. تمام مدتی که داشتم «سارا کناری» را می‌نوشتم نمی‌دانستم پایانش چه می‌شود. حتی فکر اینکه می‌توانم تمامش کنم هم برایم سنگین بود.

در سال ۲۰۰۷، بر اساس رمان «باشگاه کتابخوانی جین آستین» که جزو پرفروش‌ترین‌های نیویورک‌تایمز بود، فیلمی با همین عنوان ساخته شد. دیدن رمان روی پرده عظیم سینما چه حسی داشت؟

راستش تجربه عجیبی بود. من همکاری خیلی کمی با گروه فیلمسازی داشتم. به نظرم نتیجه بسیار هوشمندانه و دلخواه از کار درآمده است. خیلی از چیزهایی که توی فیلم آمده توی کتاب هم هست و خیلی چیزها هم نیست. بنابراین احساس نمی‌کنم که این رمان من است که روی پرده رفته است. احتمالا احساس بقیه نویسنده‌هایی که تجربه ساخت فیلم از داستانشان را دارند هم همین است. شخصیت‌ها در فیلم تغییر کرده‌اند همانطور که تجربه جین آستین‌خوانی قرار بود تغییرشان بدهد. روبین سوئیکورد، کارگردان و فیلمنامه‌نویس، زنی است بسیار باهوش، خلاق و دوست‌داشتنی، اما نصف نقل‌قول‌هایی که در اینترنت به نام من منتشر شده درواقع متعلق به اوست!

در مورد رمان پرفروش «باشگاه کتابخوانی جین آستین» بیشترین سوالی که از شما پرسیده می‌شود چیست؟

اینکه راوی کیست.

آنطور که می دانم شما عضو یک باشگاه کتابخوانی هستی. آیا کتاب‌های خودت را هم به نقد می‌گذاری؟

بله. آنها بسیار باهوش و تیزبین‌اند و نگاه نقادانه‌ای به کتاب‌ها دارند، اما در مورد کتاب‌های من فقط نکات مثبت را می‌گویند.

انتشار :
آخرین اخبار
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی