بستن
کد خبر: ۵۴۱۲۱

زندگی پس از زندگی؛ بدو لولا بدو!

زندگی پس از زندگی؛ بدو لولا بدو!
سمیه مهرگان - داستان‌نویس و روزنامه‌نگار

آرمان - گروه ادبیات و کتاب: کیت اتکینسون (۱۹۵۱-انگلستان) با شاهکار انسانی‌اش «زندگی پس از زندگی» توانست یک‌بار دیگر جایزه کاستا را به‌عنوان کتاب سال بریتانیا از آن خود کند. این رمان برای جایزه‌های بیلی (ادبیات داستانی زنان) و والتر اسکات نیز به‌مرحله نهایی راه یافته بود. «زندگی پس از زندگی» در سال ۲۰۱۳ از سوی نیویورک‌تایمز به عنوان ده کتاب برتر سال انتخاب شد، و از سوی نشریه‌های تایمز و گاردین و تلگراف، نیز به‌‌عنوان یکی از بهترین رمان‌های قرن ۲۱ معرفی شد. کیت اتکینسون پیش از «زندگی پس از زندگی»، با نخستین اثرش «پشت صحنه‌های موزه» توانست جایزه ادبی کاستا (ویتبرد) را در سال ۱۹۹۵ به‌عنوان رمان اول و کتاب سال بریتانیا دریافت کند، و در سال ۲۰۱۵ نیز برای سومین‌بار برای رمان «خدایی در ویرانه‌ها». آنچه می‌خوانید نگاهی است به «زندگی پس از زندگی» کیت اتکینسون در قیاس با فیلم «بدو لولا بدو»ی تام تیکور کارگردان آلمانی، که با ترجمه سید سعید کلاتی و از سوی نشر «هیرمند» منتشر شده است.

کیت اتکینسون در «زندگی پس از زندگی» با برداشت‌های ما از قواعد داستان بازی می‌کند و در آخر ما را قانع می‌کند که تا امروز داستان نخوانده‌ایم. او در «زندگی پس از زندگی» بسیاری از معیارهای پذیرفته‌شده رمان‌نویسی را پشت سر می‌گذارد و نشان می‌دهد که می‌توان به شکل دیگری هم رمان نوشت. کاری که اتکینسون در «زندگی پس از زندگی» (Life After Life) می‌کند مانند تام تیکور در فیلم «بدو لولا بدو» (Run Lola Run) است؛ یعنی هربار به ما فرصتی برابر می‌دهد تا به این شکل، راه درست را انتخاب کنیم. به نظر می‌آید تا پیش از این در مدیوم ادبیات با چنین شگردی به طور جدی مواجه نبوده باشیم، و اتکینسون نخستین نویسنده‌ای باشد که از این شگرد به بهترین نحو در رمانش استفاده کرده است. اتکینسون نیز چون تام تیکور با این بازگشت‌های متعدد نوعی خرق عادات را پیش روی خواننده می‌گشاید، غافلگیرش می‌کند، هربار در مسیر تازه‌ای قرارش می‌دهد، به او شانس دوباره‌ای می‌دهد، تا هربار با تجربه‌کردن هر مسیر، این امکان را به او بدهد که بهترین نسخه-سناریو‌ را انتخاب کند: بدو اورسلا بدو! (Run Ursula Run)

در یکی از شب‌های برفی 1910، کودکی به دنیا می‌آید که بند نافش دور گردنش پیچیده و دکتر هم به‌دلیل برف و یخبندان دیر بر بالین مادر حاضر می‌شود، همین باعث می‌شود کودک چند دقیقه بعد از تولد بمیرد. اما چند صفحه بعد، آن کودک دوباره متولد می‌شود و این‌بار دکتر از برف و بوران عبور می‌کند و به وقت سر می‌رسد و کودک را نجات می‌دهد.

اورسلا پیش از شروع جنگ دوم، دوران کودکی لذت‌بخشی را کنار برادرها و خواهرها و خدمتکارها می‌گذراند. اما به مرور داستان تاثیرگذارتر می‌شود. اورسولا در پنج سالگی، هنگام بازی با خواهر بزرگش در دریا غرق می‌شود. یک‌بار دیگر فکر می‌کنیم که در این روز تابستانی و در لحظه‌ای خطرناک و حیاتی او را از دست داده‌ایم. اما نه، این‌بار نیز یک هنرمند آماتور سه‌پایه نقاشی‌اش را اتفاقی نزدیک جایی که بچه‌ها بازی می‌کردند می‌گذارد و متوجه می‌شود که اورسلا زیر آب رفته و دخترها را به موقع نجات می‌دهد و نزد مادرشان برمی‌گرداند.

بخش اعظم و قابل توجه لذت خواندن این رمان خلاق و تاثیرگذار ناشی از فضای پرجنب‌و‌جوش و زنده‌ای است که اتکینسون توانسته با این تکرارها خلق کند. فرضیه این رمان- که چنان پربار و آبستن از فرصت‌های روایت‌گویی است که با خود می‌اندیشی چرا پیش از این هیج رمان‌نویس دیگری آن را نیازموده ؟- بسیار ساده است. اینکه چه می‌شد اگر چندین‌بار فرصت زندگی پیدا می‌کردیم تا می‌توانستیم بالاخره راه درست زیستن را بیابیم.

در صفحات نخست کتاب، این دغدغه «درست‌کردن همه‌چیز» الهام‌بخش اوج‌های باشکوهی از تعلیق روایی می‌شود. مثلا، بریجیت خدمتکار خانه برای جشن روز پایان جنگ به لندن می‌رود و با جمعیت قاطی می‌شود و آن شب دیروقت برمی‌گردد و تمام ساکنان خانه را با داستان‌هایش سرگرم می‌کند و بعد ناخواسته اورسلا و خواهر و برادرانش را به ویروس آنفولانزا مبتلا می‌کند.

چند صفحه بعد، اورسلای هشت‌ساله وقتی می‌شنود که بریجیت از لندن برگشته، هراس بزرگی را حس می‌کند، انگار که اتفاق واقعا بدی قرار است رخ دهد، برای همین در تختخوابش می‌ماند و از پله‌ها برای شنیدن داستان‌های مهیج بریجیت پایین نمی‌آید. و به این ترتیب زنده می‌ماند. چند صفحه بعد، حالا اورسلا گرفتار یک حس آشناپنداری قدرتمند شده و سعی می‌کند هر کاری که از دستش برمی‌آید انجام دهد تا مانع از رفتن بریجیت به لندن شود، از جمله اینکه او را از پله‌ها به سمت پایین پرت می‌کند. (و این جواب می‌دهد و بریجیت می‌ماند.)

خواندن این نسخه‌های مجازا مشابه اما هوشمندانه متفاوت از رویدادهای مشابه هم تلخ و هم جذاب است. هوشمندی اتکینسون در روایت مجدد- اینکه چه چیزی را تکرار کند، چه چیزی را تغییر دهد و چه چیزی را بدون تغییر رها کند- به طرز تحسین‌برانگیزی بی‌عیب و نقص است. از همه مهم‌تر، هیجان غریبی در این تکرارها و زیادشدن‌ها وجود دارد، درست مثل یکی از آن ترانه‌های کودکانه که مدام تندتر و تندتر می‌شد تا تو نفس کم بیاوری و بیفتی روی دنده خندیدن.

رفتارهای غیرعادی اورسلا والدینش را مجاب می‌کند که او را به یک روانپزشک نشان دهند، روانپزشکی که عاشق حرف‌زدن درباره تناسخ است، اما اتکینسون هوشمندانه این را زیاد کش نمی‌دهد. چون می‌داند نشانی‌دادن و توضیح زیاد می‌تواند منجر به مرگ پویایی ذات رمان شود. درعوض، می‌بینیم که این دختر بزرگ می‌شود و به استقبال موقعیت‌ها می‌رود: دست به انتخاب می‌زند، شانسش را می‌آزماید، درست را از نادرست تفکیک می‌کند، هرچند هرگز تمام این انتخاب‌ها واقعا درست نیستند.

اتکینسون در «زندگی پس از زندگی» آنچنان به زیبایی صحنه‌های بمباران‌های لندن را در جنگ دوم تصویر کرده که تا پس از پایان کتاب با ما می‌ماند، به‌خصوص توصیف مرد مرده‌ای که «بدنش مثل کیک کریسمس از وسط دو نیم شده بود.»؛ همین تجربه رعب‌انگیز بريتانيا در جنگ دوم جهاني، با شخصيت‌هايي که در «زندگی پس از زندگی» مي‌ميرند خود را نشان می‌دهد تا اورسلا در قالب تيم نجات، از مسیرهایی به‌سوی سرنوشتش برود که بتواند جان غيرنظامي‌هاي بي‌پناه را نیز نجات دهد.

به این تصویرهای بکر و زیبا، باید به شخصیت‌های رمان هم اشاره کرد که نقطه قوت اتکینسون در «زندگی پس از زندگی» است: پدرها، برادرها، خواهرها، عمه‌ها. این رمان مملو از روح خانواده و به‌خصوص عشق‌ورزیدن به خواهر و برادر است. جالب اینکه برخی از جذاب‌ترین و واقعی‌ترین شخصیت‌های رمان، انسان‌های خوب، مهربان و نجیب هستند که در جهان بیرون کمرنگ شده‌اند، و گویی این آرزوی نویسنده و شخصیت‌هایش است که ما را به خویشتن‌داری و صلح دعوت می‌کند: جهانی بدون جنگ.

اتکینسون اثری ادبی خلق کرده که چیزی فراتر از بخش‌های بسیار زیاد کتاب است. کتاب تقریبا به همه ما می‌گوید که چیزهای جدید و اسرارآمیزی برای حس‌کردن و گفتن درباره ذات زندگی و مرگ، گذر زمان، سرنوشت و امکان وجود دارد. وقتی که اورسلای نوزاد، در گهواره‌اش بیرون از خانه آرمیده، به آمدن دوباره زمستان نگاه می‌کند و متوجه می‌شود که می‌تواند آن را از زمستان قبلی متمایز کند، نفس در سینه آدم حبس می‌شود از چنین تصوری. و دیگر چنین چیزی را نمی‌بینید تا آخرین صفحه این شاهکار انسانی: 11 فوریه 1910- برف.

«زندگی پس از زندگی» نسخه‌ای متفاوت از يک زندگي است؛ زندگی‌ای که ما هر روز آن را تجربه می‌کنیم. اما اتکینسون، این‌بار، تجربه‌های ما را در چند نسخه قرار می‌دهد تا هربار ما را با من دیگرمان مواجه سازد که اگر در این نسخه قرار می‌گرفتیم انتخابمان چه بود، و چه سرنوشتی در پیش داشتیم؟ این بازگشت‌های متعدد یا تکرارها، گویی ما را وارد قمار زندگی می‌کند تا هربار یک کارت را برداریم و شانس خود را امتحان کنیم.

«بدو لولا بدو» با پایان خوشش، حس خوبی را به بیننده پس از پایان فیلم می‌دهد. گویی لولا با آزمودن همه‌ سناریوها، سرانجام به سناریوی درست می‌رسد؛ و در «زندگی پس از زندگی» نیز لولا با کارت‌های مختلف وارد بازی‌ای می‌شود برای آزمودن نسخه‌‌های متعدد، تا نسخه درست‌تر را انتخاب کند.

«زندگي پس از زندگي» اثری است رازآلود که قوانين منطق، گاه­نگاري و حتي تاريخ را برنمي‌تابد و به زيبايي هرچه تمام‌تر، قدرت تخيل افسارگسيخته خالقش را به رخ مي‌کشد تا خواننده را وارد بازی شانس و علیت کند: هر بار با نسخه‌ای جدید‌تر و سرنوشتی دیگر...

اورسلا تاد قهرمان اصلي «زندگي پس از زندگي»، همچون لولا در «بدو لولا بدو»، در نسخه‌های متفاوت و متناقضي از رويدادهاي يکسان ظاهر مي‌شود. او حتی در زمان‌هاي متفاوت فراواني در طول کتاب مي‌ميرد، اما بعد دوباره صحيح و سالم برمي‌گردد به داستان تا در نسخه دیگری به زندگی‌اش ادامه بدهد، شاید این‌بار شانس با او همراه باشد؛ گویی مرگ، یک نوع بازی است در ذهن اورسلا، همچون تصادف مرگبار لولا در ذهنش. «زندگي پس از زندگي» ما را وارد بازي‌هاي ذهن اورسلا می‌کند؛ بازی‌هایی که نوعی نسخه هدایت‌شونده است به سرنوشتی که ما آن را انتخاب کرده‌ایم... گاهی نسخه اشتباه با مرگ همراه می‌شود، پس تو زنده می‌شوی، برمی‌گردی به ابتدای مسیر، و نسخه دیگری را انتخاب می‌کنی... گویی همچون لولا در «بدو لولا بدو»، تو تنها بیست دقیقه زمان داری تا صدهزار مارک را به مانی برسانی تا او به رئیس گانگسترش برساند، وگرنه مانی به صندوق یک فروشگاه دستبرد می‌زند که این امر ممکن است با مرگ لولا همراه شود. در اینجا ما در سه سناریوی مختلف، شاهد تقلای لولا برای رهایی مانی و رهایی خودش از مرگ هستیم. در سناریوی اول، لولا بدون به دست‌آوردن پول، کشته می‌شود. در سناریوی دوم، لولا پول‌ها را از بانک پدرش می‌رباید، آنها را به مانی می‌رساند و بعد ماني كشته مي‌شود و در سناريوی سوم که از آن می‌توان به‌عنوان مسیر درست یاد کرد، لولا با پولی که در کازينو برنده می‌شود به مانی می‌رسد. از سويی مانی هم پولش را از مرد ولگرد گرفته و در پايان لولا و مانی می‌مانند و صدهزار مارک: دوربین آنها را از پشت نشان می‌دهد که دست در دست هم، رو به فرداهای روشن گام برمی‌دارند و دور می‌شوند...

در «زندگی پس از زندگی» هم اورسلا باید در بازه زمانی طراحی و برنامه‌ریزی‌شده در جهان‌های موازی-روایت‌‌های موازی، خود را در نسخه‌های مختلف از مرگ برهاند تا آن نقطه خوش پایان، همچون لولا و مانی دست در دست زندگی رو به فرداهای روشن گام بردارد: در 11 فوريه 1910، اورسلا درحالي‌که بند ناف دور گردنش پيچيده به دنيا مي‌آيد: «ريه‌هاي کوچکش همچون بال‌هاي ضعيف يک سنجاقک توان پرزدن در هواي آزاد را نداشت... پيپي که به دليل نرسيدن هوا خاموش شده بود. وزوز هزاران زنبور دور مرواريد حلقوي کوچک يک گوش.» آن شب، يک شب برفي است و کل رمان حول اين مي‌گردد که آيا پزشک به‌موقع به خانه تاد خواهد رسيد تا اين نسخه از داستان زندگي اورسلا را بلااثر کند یا نه؟ کیت اتکینسون نیز مانند تام تیکور از تاثير زمان و ثانيه‌ها در سرنوشت و زندگي انسان‌ها می‌گوید و به‌نوعي تقدم و تاخر رويدادها و زمان وقوع آنها باعث تغييرات غيرقابل باور و وحشتناكي مي‌شود... پس باید همیشه بهترین زمان و وقت و مکان را برای حرکت به‌سوی سرنوشت خویش انتخاب کنیم تا پایان خوشی مانند اورسلا و لولا داشته باشیم.

«زندگي پس از زندگي» که گیلین فلین نویسنده و فیلمنامه‌نویس برجسته آمریکایی و خالق «دختر گمشده» از آن به‌عنوان یکی از بهترین رمان‌های قرن یاد می‌کند، یک شاهکار انسانی شادی‌آور و مسحورکننده‌ است با شخصيت‌هاي دوست‌داشتنی که هر خواننده‌ای را به وجد می‌آورد؛ سر ذوق و شوقش می‌آورد و او را با اورسلا در این بازگشت‌های مکرر همراه می‌کند؛ به اینکه در هر سناریو-نسخه‌ای، انسان را رعایت کنیم.

انتشار :
آخرین اخبار
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی