آرمان - بر آتشفشان، بنا شده خانه نقاشیهایم چراکه سالهاست دود میکند بامش بیهیچ اجاق و هیزمی و من کماکان از طنابی که بر گردن درختهای باغچه افتاده تاب میخورم و تاب میخورم و تاب میخورم و در مسیر هر فرود، پدر را میبینم که دست در دست مادر میخندد بیهیچ دلخوشی و مادر را نیز بدینسان. و در مسیر هر صعود، خورشید را که سالهاست ما را نمیبیند از میان این همه دود که از بام خانه آسمان را نشانه رفته بیهیچ اجاق و هیزمی. آتش گرفته است. این خانه سالهاست که آتش گرفته است. پیش از آنکه نقاشیاش کنم، کنار اینهمه گل، پای درختانی که تبر خوردهاند برای تابخوردن من، روبهروی مسیری که از مقابل در خانه همیشه مقصدش بیرون میزند از کاغذ نقاشیام. بیآنکه کسی از آن برود یا کسی بیاید، این خانه آتش گرفته است. و گرنه برای کشیدن دیوارهایی به این اندازه کج، زیر سنگینی بامی که از کوههای پشت سرش رسواتر مینمود، هیچ معلمی به من بیست نمیداد. این خانه آتش گرفته است بیآنکه ذرهای آتش گرفته باشد به پر کاغذ نقاشیها، بیهیچ نشانی از زردی و سرخی و خاکستر بر رخساره پدر و مادر که هنوز میخندند، بیهیچ دلخوشی به همانسان، چراکه اینگونه است، اینگونه است از درون سوختن. این خانه آتش گرفته است. این خانه سالهاست آتش گرفته است.