آرمان - چند روزی است که با نمایش «شرق دور، شرق نزدیک» در در پردیس تئاتر شهرزاد در خدمت علاقهمندان به تئاتر هستیم. گاهی وقتها یا اغلب اوقات شما در مورد یک داستان یا کاراکتر در فیلمی میتوانید توضیح دهید، زیرا این فیلم قصهمدار است و لوکیشنهای آن شما را به واقعیت روز تا حدی نزدیک میکند مگر اینکه فیلمی بخواهد شما را از مکانهای رایج یا شهرنشینی به مکان لامکانی ببرد، در غیر این صورت شما میتوانید در مورد قصه یک کار توضیح بدهید. اما زمانی که بحث تئاتر به میان میآید، از یک وحدت مکانی برخوردار میشویم. بازیگر ممکن است به یک سمت لازمان و لامکان سوق داده شود و به همین دلیل است که برعکس بسیاری از فیلمها، ما نمیتوانیم نمایش را برای دیگران تعریف کنیم و تا کسی یک اثر را نبیند، متوجه داستان و اتفاقات آن نخواهد شد. اصولا این را فهمیدهام که تئاتر به عنوان فرهنگیترین هنر رایج در کشورهای صاحب فرهنگ مانند کشورهای اروپایی و حدود یکصد و بیست سال حضور در ایران، میخواهد تعریفی از بشر به دست بدهد، تعریفی از آدمیزاد به ما بدهد. تعریفی از میزان تنهایی انسان در میان شلوغیهای اطراف وی ارائه بدهد. حال این تنهایی میتواند در یک خانه کوچک رخ بدهد یا میتواند در کائنات رخ بدهد، تفاوتی وجود ندارد. تئاتر میخواهد تعاملی میان ناشناختهها و شناختهها برقرار کند. تئاتر میخواهد این عدم فهم و سوءتفاهمی که میان انسان و طبیعت وجود دارد را به تصویر بکشد. به صورت کلی همه تئاترها به دنبال این مسائل هستند، مگر آنکه بخواهند به سراغ کمدی یا سیاهبازی بروند. اما از آنجایی که حمیدرضا نعیمی در مقام نویسنده و کارگردان نمایش «شرق دور، شرق نزدیک» اساسا ذهنی با ساختار کلاسیک دارد، اگر بخواهد فضایی حتی شهری را تعریف کند، دیالوگهای کاراکترها به صورت نثر و با ادبیاتی متفاوت بیان میشود و همینطور روابط ناشناخته و مجهول بین آدمیزاد تا پایان مجهول میماند. نقشی که در این نمایش بازی میکنم، نقش آدمی است که در یک قدمی خودسوزی و خودکشی قرار گرفته و نقد بسیاری زیاد به جامعه خود دارد. نقد شدیدی به اخلاق، نقد شدیدی به تاریخ و اوضاع اجتماعی دارد و به همراه تعداد کثیری آدمیزاد دیگر میرود تا در درهای خودش را ساقط کرده و از بودنی اینچنین که بر ما معلوم و واضح است، خودش را خلاص کند. به سودای آزادی و خلاصی از قفس یا مفهوم رهایی از این ننگ زندگی که کره خاکی برای ما رقم زده، دست به این کار میزند.