آرمان - زمانی که خبر به قتلرسیدن دختری به نام «آتنا» را شنیدم، بهتزده شدم. نمیتوانستم نامی برای این اتفاق پیدا کنم. آیا این یک مرگ ناگهانی بود؟ آیا یک جنایت بود؟ نمیدانستم این ناجوانمردی که در حق یک طفل معصوم صورت گرفته را به خانواده او و تمام مردم ایران تسلیت بگویم؟ نمیدانستم این مرگ دلخراش را به ملت شریف ایران تسلیت عرض کنم؟ این سردرگمی زمانی به وجود آمد که لحظهای فکر کردم اگر آتنا فرزند خودم بود چه حال و روزی داشتم؟ نمیخواهم بگویم از شنیدن چنین خبرهایی شاخ درمیآورم زیرا مدتی در دستگاه قضائی و آن هم در بخش دادگاه جنایی حضور داشتم و شاهد قتلهای عجیبی بودم که حتی برخی از آنان از قتل آتنای معصوم هم سهمگینتر بودند. در چنین مواقعی حتی «تسلیت» هم واژه کوچکی است. شاید تنها کاری که از دست ما برمیآید این است که امیدوار باشیم، دعا کنیم که ناامنی در جامعه ما ریشهکن شود و با افراد یا بهتر است بگویم چنین خونآشامهایی برخورد جدی صورت گرفته و آنها به اشد مجازات محکوم شوند. گرچه تجربه ثابت کرده که مجازات عامل جنایت دردی را از خانواده مقتول دوا نمیکند اما شاید تلنگری باشد برای افرادی که دست به چنین جنایاتی میزنند. بدون تردید روح آتنای پاک و مظلوم در آن دنیا شاد خواهد بود و امیدوارم که خانواده وی با همدلی مردم و مسئولان بتوانند با صبر این غم بزرگ را پشت سر بگذارند. نمیدانم چرا بیاختیار یاد این نوشته از مارگارت میچل افتادم که میگوید سرزمينی وجود دارد كه مردم آن را فقط از روی ترانهها میشناسند. مردان و زنانی در آنجا زندگی میكنند كه راه آنجا را يافتهاند و ديگر هيچگاه دوباره ديده نشدهاند. در آن سرزمين نيستی و زوال وجود ندارد. در آنجا درد و افسردگی شناخته شده نيست، نفرت و گرسنگی معنايی ندارد، همه با آرامش باهم زندگی میكنند و با فراغ بال و بدون زحمت خيلی چيزها به دست میآورند.