بستن
کد خبر: ۳۲۱۳۴

تهران‌کُشی در ساعت ۵ عصر

تهران‌کُشی در ساعت ۵ عصر
طلا نژادحسن - منتقد ادبی و داستان‌نویس از آثار: شهری گمشده زیر رمل‌ها

آرمان - گروه ادبیات و کتاب: سلمان امین (۱۳۶۳- تهران) با نخستین کتابش، تصویری درخشان و نو از کلانشهر تهران به‌دست می‌دهد؛ تصویری که توانست در سال ۹۱ جایزه بهترین رمان سال گلشیری را از آن خود کند. رمانی که محمود دولت‌آبادی درباره آن می‌گوید: «قلعه‌مرغی روایتی جالب و شیرین از گوشه‌وکنار این شهر است»؛ شهری که اسمش تهران است، اما کنیه‌اش هزاران نام‌های دیگر را بر گرده خویش دارد. «پدرکشتگی» کتاب دوم سلمان امین است که به‌تازگی از سوی نشر ققنوس منتشر شده. سلمان امین بار دیگر به سراغ تهران و پسران و پدرانش رفته تا روایتی دیگر از کهن‌الگوی پدرکشی و پسرکشی به‌دست بدهد: «تهران این شهرِ دامن‌گیرِ ناگزیر، مرضِ صعب‌العلاجی دارد...» آنچه می‌خوانید نگاهی به این دو رمان است.

در زمانه ما باید از اسطوره‌ها قرائتی دیگر داشت؛ باورهایی که با واقعیات عینی بیرون از ذهن همجنس باشد، بیاید روی زمین، همین‌جا: اینجایی که سیاوش در آتش می‌سوزد و گذاری از آن برایش متصور نیست «که رستم منم کم نماناد نام/ نشیناد بر ماتمم پور سام» پدرکشتگی یا پسرکشی؟ انگاره‌ای که از آغاز شکل‌گیری کهن‌الگوهای بشری از آن زمان که اسطوره‌ها در جای تاریخ مکتوب و مدون نشسته بوده تا روان‌شناسی امروز حضوری ذهنی و کاربردی دارد. اما روی دیگر این سکه مفقودشدن ابژه‌ای است که کودک از آغار زندگی قرار است از سه مرحله زندگی در سایه او به سلامت عبور کند؛ اگر این سایه مفقود شود و چیزی جای آن را پر نکند تا پایان زندگی فرد به دنبال آن است.کودک از زمانی که بند نافش بریده می‌شود مراحل وابستگی جدیدش به مادر شروع می‌شود؛ مرحله اول همان مرحله دهانی است که حیات کودک به آن وابسته است. حالا دیگر عوامل محیطی مثل گرمای آغوش در هنگام تغذیه از شیر مادر و سایر لذت‌ها با قطع بی‌هنگام این وابستگی ضربه‌ای مهلک و ترسناک به کودک وارد می‌شود.روانشناسی خصوصا روانشناسی فروید تاکید خاصی بر این نگاه دارد. آنها بر این باورند که تمامی بازتاب‌های عاطفی و روانی سوژه، ریشه در این دوره دارد. خشم، کینه، نفرت، مهربانی و شفقت همه و همه در این دوره ریشه‌یابی می‌شود. طی‌کردن روند طبیعی دو مرحله دیگر را نیز به نوعی منوط به اغنا یا محرومیت در این دوره می‌دانند. به گونه‌ای که حتی درگیری‌های بخش شخصیتی فرد را در تقابل نهاد، خود و فراخود نیز تحت‌تاثیر گذر از این سه مرحله می‌دانند. با خوانش این نگاه روانشناسی به این نتیجه می‌رسیم که در مرحله سوم است که اگر کودک از وجود مادر یا جانشین او اغنا نشده باشد همیشه در یافتن زوج ناموفق خواهد بود در این مرحله رشد غریزه‌ جنسی شروع می‌شود؛ رشد طبیعی و به‌سامان در این مرحله اگر با مانع یا قطع رابطه با ابژه‌ای صورت گیرد، هرگز استقلال عاطفی و جنسی در کودک به کمال نزدیک نمی‌شود. اگر با وجود ابژه‌ای اولیه یعنی مادر یا جانشین او ارضا نشود سرگردانی برای یافتن آرامش در کنار یک زن که خلأ دوران کودکی‌اش را پر کند همراه وفادار او و طلایه‌دار زندگی‌اش تا به آخر خواهد بود. پیداکردن ابژه‌ای که در زمان خودش نبوده رهاوردی جز عدم تعادل روحی و عدم ارضای نیاز جنسی به همراه نخواهد داشت. سرگردانی و تقسیم عاطفی، چندپاره‌شدن و درنهایت سرگردان‌ماندن سرنوشت سیاوش شخصیت اصلی رمان «پدرکشتگی» نوشته سلمان امین نیز هست.لاله، فرزانه و آرام در حقیقت تصویر و نمودی از همان زنی هستند که با زادن او از جهان می‌رود. سرگردانی و چندپارگی شخصیت راوی که صادقانه و از منظر نظر اول‌شخص خط روایت را پی می‌گیرد از همان فصل اول نمود پیدا می‌کند. المان ذهنی که از همان آغاز در روح این رمان جاری است شکل‌گیری این پرسش است که: جهان عینی تا کجا بی‌رحمی و شقاوت در حق راوی روا داشته که از او چنین بیمار روحی ساخته و پرداخته است؟پدر سیاوش، «کاووس»‌وار او را عامل مرگ مادر می‌داند و تا انتهای از پای‌درآمدن او روزه سکوت پیشه می‌کند، به نحوی که سیاوش آرزو دارد فقط او را تحویل بگیرد، حتی اگر به قیمت کشیده‌های آبدار، و درنهایت بی‌تفاوتی و بی‌مهری بهترین و خاطره‌انگیزترین روزهای دوران رشد و بالندگی او را آلوده به شرنگ تلخ مرگ می‌کند، به گونه‌ای که مرگ برادر بزرگ‌ترش مسعود را بعد از مرگ مادر نیز به گردن او می‌اندازد: «مسعود یادته بابا؟ همون که به خاطر من مرد همون که فکر می‌کنی من کشتمش» اما پدر روزه سکوت را حتی در این مرز فروریزی او هم ادامه می‌دهد: «د یه چیزی بگو خب! حداقل پاشو اون چکتو بذار بیخ گوشم.» سیاوش از بدو تولد در این گودال خلأ عاطفی دست‌وپا زده تا هنوز «دوره می‌کند شب راوی روز را»این نگاه روانشناختی را در ادبیات مدرن در آثار ماندگار معاصر به شکلی دیگر می‌بینیم. هدایت در «سه قطره خون» با پیرنگی استعاری راوی را سرگردان میان چند زن حتی مادر فرخنده و حتی گربه ماده که به دنبال قناری در قفس است و شب‌ها تا صبح با جفتش روی دیوار و توی باغ مرنو می‌کند به نظیره‌سازی می‌پردازد. با این نوع نگاه «سه قطره خون» کلیت‌ یک داستان امپرسیونیستی پیدا کرده، از سوی دیگر زیرلایه اصلی رمان را یک خوانش روانشناختی می‌بخشد. در «پدرکشتگی» ردِ این نگاه اساطیری یعنی نفرت پدر از فرزندی که به اصطلاح سرخور است از یک‌سو، و فقدان ابژه‌ای که جایگزین ندارد از سوی دیگر، زیرلایه اصلی رمان را می سازد.از نظرگاه مهندسی و ساختار رمان، رویکردهای درخشان و قابل تاملی در آن محقق شده که آن را می‌توان طلایه‌دار موفق‌ترین های ادبیات داستانی در آغاز سال 96 به حساب آورد. این رمان با تضمین مضمون روانشناختی و جامعه‌شناختی که لایه‌های وسیعی از جامعه را شامل می‌شود با شاکله منسجم و خوشخوان که لایه‌های درونی‌اش برای خواننده قابل دسترس است، هر یک از بخش‌ها در انبوهی از رابطه‌های علت و معلولی در قاب کلی رمان می‌نشینند. مهم‌ترین عامل موفقیت این رمان زبان آن است: توسع واژگان و استفاده از استعاره‌های زبانی.لوکاچ در تعریف استعاره در داستان می‌گوید: «استعاره اساسا یک صنعت شعری است، قطب مخالف منطق و عقل سلیم»؛ اصطلاحات معمول و متداول در زبان عامه «چشمانش ورپلقید» تاحدودی نزدیک‌شدن به زبان آرکاییک «سوخت‌گیری عاطفی» بدون آنکه محدوده زبان معیار را دچار اعوجاج و کج‌تابی کرده باشد: «نمی‌دانستم آب از کجا گل است» بخش اصلی توفیق در پرداخت روایت در این رمان نتیجه زبان طنزآلود و غمزه‌های زبانی راوی است: «نمی‌گویم این زن پنچری نداشت.» راوی در هر حالتی و در هر موقعیت عاطفی با قدرت و احاطه درخور توجه توانسته از طنز و زبان ایدیوم برای ایجاد طراوت در فضای داستان، همچنین برای ایجاد تنوع در لحن راوی استفاده کند. برای شلوغی اتاقش می‌گوید: «سگ می‌زنه این شغال می‌رقصه». اغلب، بخش عمده‌ای از متن را با یک کنایه به راحتی به تصویری تاثیرگذار تبدیل می‌کند: «من برای این کار همان‌قدر استعداد دارم که یک فیل برای لی‌لی‌کردن.» گاه ایماژهای زبانی، شاعرانگی لفظی در خود نهفته دارند: «نمی‌خواست با من در یک قاب لبخند بزند.»شروع رمان با فضایی طنزآلود و چیدمانی مهندسی‌شده بیشترین عامل کشش و لذت ادامه خوانش آن شده است. با ایجاد فضای رازآلود و طرح پرسش «چرا» و «چگونه»، گذار از قصه به داستان را در ذهن مخاطب میسر کرده است. لوکاچ شروع داستان را مهم‌ترین عامل در موفقیت آن می‌داند و آن را دروازه‌ای برای ورود به جهان ذهن می‌داند: «سروان داد زد: ساکت، ساکت باشین، چند دیقه! همه‌تون، با همه‌تونم. هیشکی حرف نزنه!... چاقو می‌کشی هان؟ بدم همینجا چپقتو چاق کنن؟» یا «چاقو میوه‌خوریه...» موتیف‌ها هم عواملی در خدمت زبان طنزآلود داستان هستند. گردنبند نظر قربانی که تنها یادگار مادرش است «قبل از تولد برای من کنار گذاشته بود و اتفاقا مرا حتی از کوچک‌ترین آسیب‌های دنیا حفظ نکرد» به بهانه‌های مختلف در عرصه رمان حضور پیدا می‌کنند؛ برف‌پاک‌کن اتومبیل شوهر لاله، همسر اول و مادر تنها دختر راوی که به حکم دادگاه از دیدنش محروم است و این تنها غنیمت مانده در دست او در تلاشی مذبوحانه موقع درگیری ناخواسته با آنها است. این برف‌پاک‌کن که با تاویل استعاری در متن می‌نشیند، آلت جنگی راوی است که دن‌کیشوت‌وار در صحنه‌های مختلف برای ایجاد فضای طنزی تلخ‌ کاری می‌افتد. گاه زبان از ایماژ استعاره فاصله می‌گیرد و عریان صحنه ذهن را در اختیار می‌گیرد: «من باید مثل یک شهروند قانون‌مدار از قانون اطاعت کنم، بعدش چه؟ آیا قانون اجازه می‌داد این شهروند نمونه قانون‌مدار دخترش را ببوسد؟ معلوم است که نه، چون قانون تشخیص داده من دیوانه‌ام!» به‌این‌ترتیب به نقد قانون و غیرعادلانه‌بودن آن می‌پردازد. کسی که تشخیص می‌دهد دیوانه است، دیوانه نیست.سیاوش به دلیل سرکوب امیال و خواسته‌هایش از طرف پدر در کودکی و اجتماع در بزرگسالی، به‌نوعی افسردگی گرفتار است. بعد از شکست در ازدواج اول، با زنی ازدواج می‌کند که او نیز از عدم تعادل روانی رنج می‌برد. فرزانه اسیر زخم کهنه خشونت جنسی از سوی ناپدری است و دچار بیماری وسواس. یک محیط پرتنش و گذشته غم‌آلود به گفته روانپزشک از سیاوش یک بیمار شیزوفرنیک ساخته، کابوس مرگ مادر، بی‌مهری پدر، «در روز تولد پدر، ساعتی را که با خالی‌کردن جیب او برایش خریده به سرایدار می‌دهد» در کودکی اسیر اوهام و دوستان خیالی است و در بزرگسالی هنگام تولد دخترش کابوس مرگ مادر دلهره و نگرانی مرگ همسر را برایش به همراه می‌آورد. نکته قابل ذکری که با وجود ساختار منسجم و معناشناسی درخور این رمان از ذکر آن نمی‌توان گذشت آن است که: با توجه به ساختار ذهنی و اختلال روانی که در عملکردهای سیاوش خصوصا در قاب‌های پایانی رمان دیده می‌شود، تفسیرهای منطقی و تحلیل‌های اجتماعی نظام‌مندی است که در دیالوگ‌ها و نامه‌هایی که برای آرام می‌نویسد دیده می‌شود، این تناقض رفتاری در متن نمی‌نشیند و شاید توجیه روانشناختی داشته باشد، اما توجیه داستانی پیدا نکرده است.در حرکت بی‌هدف سیاوش در سطح شهر که اینک بی‌خانمان است و تعاملش با آدم‌هایی که به‌نوعی از جنس خودش هستند با لحظات درخشانی از تصویرهای نهفته اجتماعی روبه‌رو می‌شویم. اوج این صحنه‌ها نظیره‌پردازی طنزآمیز بی‌نظیری است که در پارک دانشجو مقابل تئاتر شهر در یک نمایش خیابانی صورت می‌گیرد، تمامی مضمون رمان در این صحنه جاری می‌شود. موضوع نمایش کشته‌شدن سهراب به دست رستم است. جنگ میان کهنه و نو. فریاد سرکوب‌شده درون نو، از ترک زخم سیاوش طغیان می‌کند، درحقیقت ما در این بخش با یک «برلسک» (نظیره‌پردازی طنز‌آمیز) مواجه می‌شویم، البته با پرداختی نو و کارکرد عمل‌گرایانه در سطح روایت. سیاوش که زیر بار این تراژدی جهان عینی به مرز جنون رسیده، خشمش در صحنه نمایش اسطوره‌ها طاغی می‌شود و این تنها هنر نویسنده نیست. اوجش این‌همه طنز تلخ و خنده گزنده است که با خواننده تقسیم می‌شود.سلمان امین، پیش از «پدرکشتگی» رمان «قلعه‌مرغی؛ روزگار هرمی» را نوشته بود، که عنوان بهترین رمان سال 91 جایزه گلشیری را به خود اختصاص داد. «قلعه‌مرغی» نام یک محله است اما رمان تصویری از یک جهان است و به مقایسه‌گذاشتن آن با جهان‌های دیگر. قلعه‌مرغی فقط قسمتی از شهر تهران نیست و هست؛ آنجاست که شاگرد قهوه‌خانه اصغر خارجی با یک دست چهل‌تا استکانش را پرچای بین مشتری‌ها می‌گرداند و اصغر با یک پای چوبی آنجا قیقاج می‌رود «سینه‌سوخته و حبس‌کشیده است» و توتون قلیانش خوانسار است نه توتون میوه‌ای با طعم نعنا و پرتقال. قلعه‌مرغی جایی است که بیشتر آدم‌ها علاوه بر اسم شناسنامه، کنیه‌ای هم دارند که بیشتر به آن معروف‌اند «باید می‌رفتم سراغ الیاس شیشه. اسمش الیاس رشتی است» قلعه مرغی جایی است که پدر عباس مادرش را طلاق داده و سال‌هاست که با دیگران محشور است و مادر هم بردبار... آنجا، جایی است که عباس همراه مادر و خواهرش، یازده سال قبل از مهرشهر کرج، تنها بهشت تجربه‌شده او به آنجا کوچ می‌کنند، حالا مهم‌ترین شخصیت این رمان، محله قلعه‌مرغی است؛ محله‌ای در جنوب تهران. جایی که بعضی آدم‌ها بیشتر از پنجاه سال است که ساکنش هستند؛ آنجایی که وقتی قرار است عباس لاله را ملاقات کند «کاش کفش‌های قهوه‌ای حسن را قرض می‌گرفت» و همه پول توی جیبش برای این ملاقات «فقط ده تومان داشتم که باید اوستا برسونش می‌کردم» و حالا این قلعه‌مرغی می‌آید توی داستانی که خیلی از مردم تهران خود را آنجا می‌بینند؛ از آنهایی که در اطراف میدان گمرک زندگی می‌کنند تا آنها که اطراف میدان تجریش.

انتشار :
آخرین اخبار
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی