به گزارش آرمان ملی آنلاین، مهدی قزلی، نویسنده، بازدید سال ۹۶ رهبر شهید انقلاب و آیتالله سیدمجتبی خامنهای از مناطق زلزلهزده سرپل ذهاب را اینگونه روایت میکند:پاییز سال ۱۳۹۶ در بازدید آیت الله خامنهای از مناطق زلزلهزده سرپل ذهاب، وارد روستای قلعه بهادری شدیم. جلوی یکی از خانهها ایستادیم. آقا وارد حیاط خانه شد. وقتی آقا وارد حیاط شد، هنوز مردم روستا جمع نشده بودند. من رفتم جلوتر. توی یکی از چادرها مردی بچه به بغل بود؛ اجازه گرفتم و داخل شدم. حدس زدم، چون مرد داخل چادر هست آقا وارد آنجا میشوند. آقا وارد چادرهایی که مردشان نبود نمیشدند. اسم مرد را پرسیدم، کیومرث قوچانی بود. دو زن جوان هم داخل چادر بودند و زنی سندار. چادر را خودشان علم کرده بودند، با نِی و نایلون. حدسم درست بود: آقا جلوی چادر ایستاد.
به کیومرث گفتم: برو جلو تعارف کن. مرد دستپاچه بود، بچه را داد بغل یکی از زنهای جوان و رفت جلوی ورودی چادر. کیومرث دست دراز کرد و دست داد. آقا دست کیومرث را نگه داشت و داخل شدند؛ سلام و علیک کردند. کیومرث گفت: نور آوردید. سیدمجتبی پسر آقا هم پشت سرشان وارد شدند. سقف چادر کوتاه بود، همه سرمان را کمی خم کرده بودیم. آقا با همه احوالپرسی کردند و بعد به نیها اشاره کردند و چادر و پرسیدند: اینها را خودتان ساختید؟ زنها جواب مثبت دادند. آقا دعایشان کردند؛ یک قدم جلوتر رفتند و با نوک انگشتها لپ بچهای که بغل یکی از زنها بود را گرفتند و بعد همان نوک انگشتانشان را بوسیدند. چند جملهای صحبت کردند و از چادر خارج شدند. یکی از محافظها کفشهای آقا را گذاشت جلوی پایش تا بپوشد. وقت بیرون رفتن همه دنبال آقا رفتند.

من و آقا مجتبی مانده بودیم در ورودی چادر و دنبال کفشهایمان میگشتیم که زیر پای جمعیت جابجا و گلی شده بود. آقامجتبی لبخند زد و گفت: آقای قزلی تو هم دنبال کفشت میگردی؟ لبخندش را جواب دادم و به شوخی گفتم: اگر پیدا کنیم هم این کفش دیگر کفش نمیشود... بالاخره کفشهایم را جوریدم و پوشیدم و بیرون آمدم. همان موقع فهمیدم یکی از لنگههای کفشم عوض شده. حرف یکی دو لنگه کفش نیست... حرف ادب و تواضع است. بعضی محافظها و خبرنگارها در روستاهای قبلی به اقتضای شلوغی فهمیده یا نفهمیده باکفش وارد چادر زلزلهزدهها شده بودند. آقا و پسرش ولی کفشهایشان را در میآوردند دم چادر و ادب و آداب دید و بازدید را رعایت میکردند. مردم ایران و دنیا باید بدانند رهبران ایران حرمت زیرانداز مردمشان را هم نگه میدارند آن هم در دنیایی که چنان جنگل شده که زورمندش خون بچههای دبستانی را به هیچ میگیرد.