اینجا بهشتزهراست، مکانی آرام و ساکت، سکوتی که غمی عمیق را در خود نهفته است؛ غم مادران و پدران داغدار، غم همسران، خواهران و برادرانی که همچنان چشم انتظارند و کودکانی که رفتن مادر یا پدر را باور ندارند، اینجا مادران و پدران از غم فرزند به زانو درآمدهاند و خاک همچنان تازه است و مادران آرام آرام بر نام فرزند خود در سنگ قبرها دست میکشند و عکسها را در آغوش میگیرند.صبح چهارشنبه ۲۹ بهمن، ۴۰ روز از ۱۹ دی ماه تلخ ایران گذشته است. با این تصور که در چهلمین روز این واقعه، برخی خانوادهها مراسم خود را امروز میگیرند، به بهشت زهرا(س) میآییم. در ورودی و میدانها و چهارراههای بهشت زهرا تعداد زیادی نیروهای انتظامی و یگان ویژه مستقر هستند. از یکی از کارگران قبرکن بهشت زهرا(س) درباره اینکه جان باختگان اخیر را کجا دفن کرده اند میپرسیم و او هم ما را حواله قطعه ۳۲۹ میدهد.دور و بر چند قبر، تعدادی صندلی گذاشته شده و برخی مشغول تلقین خواندن یا دفن عزیزانشان هستند؛ چند بلندگو هم در اختیار مداحانی است که مرثیه می گویند.در قطعه ۳۲۹ تاریخهای روی قبرها را که مرور میکنیم، مشخص می شود درست آمدهایم. از دفن شدگان این قطعه زیادند کسانی که ۱۸ و ۱۹ دی جان باختهاند. سال تولد و فوتشان را که منها میکنم، اکثرا جوانند و زیر سی سال! برای برخی طی این مدت سنگ قبر هم گذاشته اند، روی قبر یکیشان نوشته: «گاهی برای ماندن باید همیشگی رفت.» روی قبر جوانی ۲۱ ساله نقشه ایران نقش بسته و این شعر: «به خون جگر زادمت؛ به نام وطن دادمت!»خانواده بعضی جانباختگان، دور قبر عزیزشان نشسته اند و سوگواری و گریه میکنند. بعضی از مردم هم آمده اند و همدردی می کنند و خانواده های داغدار را تسلی می دهد.
بر سر یکی از مزارها، جمعیتی عزاداری میکنند، جوانی خوش سیما و خندهرو. بانویی مسن بر سر مزار پسر جوان بیقراری میکند و نام فرزندش را صدا میزند: «حمید جان، مادر کجایی؟ جوابم را بده، من مادرت هستم». جوانی رشید و زیبا، مادر دست بر عکس جوان میکشد، نفسش بالا نمیآید، داغ فرزند، نفسی برایش باقی نگذاشته است. یکی از بستگان میگوید، او را در یک کوچه محاصره کرده بودند، حمید به خواهرش زنگ میزند و میگوید محاصره شده و دیگر از او خبری نمیشود، تیر به قلبش اصابت کرده و در دم جان باخته است.فضای غم حاکم در قبرستان، نفسها را بند آورده است، این مرگ آرام نیامد، سنگین آمد، آنقدر سنگین که شانههای پدر خم شد بیآنکه اشک بریزد. این سوگ نه چهلم میشناسد و نه سالگرد. اینها پدر و مادرهایی هستند که زندهاند، اما زندگی نمیکنند، از جوانشان جا ماندهاند، آن هم در ایستگاهی که هیچ قطاری برنمیگردد.
کمی آن طرفتر دیگر قبرستان ساکت نیست، آه مادری فضا را پر کرده است، مادری بسیار بی قرار، مدام بر سینه میکوبد و میگوید: بهزادِ مادر بلند شو، صدایت میکنم چرا جواب نمیدهی، با من قهری مادر، نان آورم بلند شد، مگر ندیدی که چقدر به سختی تو را بزرگ کردم، جگرم میسوزد، قلبم میسوزد، چهل روز است که تلفنت را جواب ندادهای، مادر بلند شو... خواهران بهزاد وحیدی که متولد سال ۱۳۶۷ است دستان مادر را میگیرند که خودزنی نکند، مادری که دستان و صورتش پر از زخم است، زخم فراق و داغ فرزند. کسی حریف مادر نمیشود، مادر میگوید، نمیگذارید در خانه گریه کنم برای پسرم، بگذارید فریاد بزنم، بگذارید گریه کنم، پسرم....
آن سو سپهر شکری خفته است، پسری ۱۹ ساله که به «سپهر بابا» مشهور شده و بالای قبرش هم نوشته شده: سپهر بابا کجایی؟ مزارش پر از گل است، مردم اینجا بیشتر میآیند و مزارش را گلباران کردهاند. گویا روز قبل چهلمش بوده و آنجا پدرش به کسانی که شعار مرگ بر این و آن می دادند، گفته از زندگی بگویید.. خانمی هم نشسته کنار قبر و گلها را روی قبر میچیند، اگر اشتباه نکنم مادرش است که نمی تواند از جوان رعنایش دل بکند.
سوار ماشین می شویم و آن طرف تر می رویم. گوشه قطعه، بنر عکس جوانی را گذاشته اند و بالایش نوشته شده: «این گل پرپر شده، هدیه به ملت شده» یک باند بلندگو هم گذاشته اند که سرودهای غمناک و ملی پخش میکند. جوان متولد سال ۱۳۸۲ بوده، خواهرش مزارش را با گلهای رنگارنگ و شمعهای سیاه تزئین میکند، برادرش مزارش را تمیز میکند و ریز میگرید، دلش میلرزد برای برادر کوچکترش که دیگر نداردش. میگوید یک گلوله جنگی به سمت کلیهاش شلیک کرده بودند. مادرم عزادار اوست و دیگر توانی ندارد. او هر شب پسرش را دوباره از دست میدهد و هر صبح امید را. غمِ والدین، سن ندارد، کهنه نمیشود، کم نمیشود.
به قطعه ۲۳۹ میرویم، اینجا قدیمیتر است، اما لابلای قبرها، برخی جان باختگان اخیر نیز در خاک آرمیده اند، قطعهای که «آیدا حیدری» دانشجوی پزشکی دانشگاه آرمیده است، مادرش سر مزار او ایستاده و به کسانی که به مزار دخترش آمدهاند، خوش آمد گفته و از آنها تشکر میکند. میگوید: دخترم را روایت خواهم کرد، اما هر آنچه گفته میشود را روایت کنید، بدون کم و کاست. دو دختر دارم، یکی که رفت و دیگری آن که شال سفید بر گردن دارد. به پسرعموی آیدا اشاره میکند، پسرعمویی که حکم برادر آیدا را داشت، پسرک جوان میگرید و مادر آیدا خطاب به او میگوید، گریه نکن، شاد باشید، مثل من، مثل آیدا. علاوه بر خواهر آیدا، عمه اش هم شال سفید دارد. هنوز فیلم ضجههای این مادر در ذهنمان است و نمیدانیم از این حرف مادر آیدا خوشحال باشیم یا ناراحت!
بر سر مزارش نوشتهاند نویسنده، شاعر و مدرس، دختر جوانی که مادر بر سر مزارش فریاد میزند و واگویه میکند: دخترم نخبه بود، با زحمت خودش وارد دانشگاه شد، سهمیهای نبود. با علم و دانش بود و سرشار از آرزو، همیشه میگفت خیلیها در دانشگاه سواد ندارند و با سهمیه آمدهاند و من خجالت میکشم که باید کنار آنها درس بخوانم. یکی از حاضران می گوید دانشگاه خوارزمی درس خوانده است خانواده یکی از جان باختگان چند شاخه گل روی قبر می گذارد. مادرش تشکر می کند و می گوید: دختر من خودش گله.پدرش میگوید هیچ اثری از گلوله در بدن دخترم پیدا نشده، اما پیکرش کبود بود و پزشکی قانون اعلام کرده در اثر ضربه سخت به سر فوت کرده است. پدر آرام سخن میگوید، مبادا مادر بشنود و تاب نیاورد، شنیدن دوباره این صحبتها برای او همچون مرگی دوباره است. او ادامه میدهد: بعد از چند هفته پیکر او را در کهریزک پیدا کردیم. حالا تاریخ ۷ بهمن روی سنگ قبر خورده است.
و اما «محمدجواد» تازه دامادی است که هنوز یک ماه از عروسی او نگذشته بود که عزیزانش لباس سیاه به تن کردند. بر سرمزارش مرد جوانی نشسته و گلها را پرپر میکند، تنهاست و تنها میگرید، او برادر محمدجواد است و میگوید: هنوز مرگش را باور ندارم، مادرم در شوک است، همسرش در شوک است. مادر هنوز رفتن تازه دامادش را باور ندارد، او با لباسهای تاخوردهاش حرف میزند، با کفشهایی که دیگر راه نمیروند، با عکسی که لبخندش از مرگ هم قویتر است. پدر شکسته و درد روی شانههایش نشسته است؛ پدری که قرار بود دست جوانش را بگیرد، حالا خاطرهها را بغل میکند.آن طرف تر هم مزار مادری ۷۱ ساله است، متولد ۱۳۳۳. مادری که صاحب دو فرزند بود. فرزندان او حاضر به گفت و گو نیستند و در غم خود فرو رفتهاند و بی صدا برای مادر اشک میریزند.قبرستان فقط جای خاک نیست؛ جای اندوهی است که هر روز تکرار میشود. مادران داغدار با قدمهایی آرام میآیند و با دلی سنگینتر برمیگردند. این داغ نه با زمان کم میشود نه با سکوت. مرگ جوان تمام شد، اما اندوه مادران همچنان ادامه دارد.