بستن
کد خبر: ۱۱۰۴۹۶

جاه‌طلبی در رأس برنامه‌های آمریکایی‌هاست

جاه‌طلبی در رأس برنامه‌های آمریکایی‌هاست

آرمان - گروه ادبیات و کتاب: پاتریک دوویت(۱۹۷۵- جزیره ونکوور) از ۲۰۰۹ که کار نویسندگی‌اش را شروع کرد تا امروز، تنها چهار رمان نوشته: اولی‌اش ۲۰۰۹ منتشر شد، نقدهای مثبتی دریافت کرد، اما ۲۰۱۱ با «برادران سیسترز» بود که توانست به نویسنده‌ای جهانی تبدیل شود. کتاب برای هر سه جایزه ادبی مهم کانادا، اسکاتیابانک گیلر، بنیاد نویسندگان راجرز و جایزه فرماندار کل، نامزد شد، به فهرست پرفروش‌های نیویورک‌تایمز و مرحله نهایی بوکر نیز راه یافت. پس از موفقیت کتاب، در سال ۲۰۱۸ فیلم موفقی نیز از روی آن ساخته شد. کتاب سوم دوویت، «نایب پیشکار ماینر» بود که به مرحله نهایی جایزه گیلر راه یافت. از دوویت دو کتاب به فارسی ترجمه و منتشر شده: «برادران سیسترز»، ترجمه پیمان خاکسار، نشر چشمه، و «نایب‌پیشکار ماینر»، ترجمه رضا اسکندری‌آذر، نشر هیرمند. آنچه می‌خوانید گفت‌وگوی براین بثونه با پاتریک دوویت درباره این دو رمان و چگونگی نویسنده‌شدنش است.

مترجم:
مینا وکیلی‌نژاد
«برادران سیسترز» که منتشر شد آن را خواندم و واقعا از آن خوشم آمد. نه‌تنها به خاطر داستان استثنائی و خاصش، بلکه به خاطر طنز سیاهی که دارد.
متشکرم. وقتی نوشتن آن را شروع کردم فکر می‌کردم موضوع جذابی است. اما نمی‌خواستم یک رمان کاملا غم‌انگیز باشد. برای همین، چالشی که با آن مواجه بودم این بود که کمی طنز هم به آن اضافه کنم.
این کتاب خیلی زود توی فهرست پرفروش‌ترین‌ها قرار گرفت و جوایزی کسب کرد. آیا آمادگی این را داشتی که نوشته‌هایت آن‌قدر مورد توجه قرار گیرد؟
نه، اصلا آمادگی‌اش را نداشتم. همان‌طور که می‌دانید کسی شما را برای چنین چیزی آماده نمی‌کند، هیچ کتاب راهنمایی وجود ندارد که نشان دهد با این نوع توجه چطور باید مواجه شوی. گیج شده بودم و نمی‌دانستم باید با آن چه کار کنم.
چطور با این توجه کنار آمدی و نوشتن کتاب بعدی را شروع کردی؟
واقعا سخت بود. نوشتن کتاب بعدی خیلی دشوار بود. سخت‌تر از چیزی بود که انتظار داشتم. شاید به خاطر این بود که انتظار و توقع مردم از من زیاد شده بود و ممکن بود کتاب بعدی مایه شرمساری و سرافکندگی شود.
فیلمی که در اصل اقتباسی از کتاب «برادران سیسترز» است فیلم خوبی از آب درآمده، اما کمی با داستان کتاب تفاوت دارد. وقتی کتابت را می‌نویسی هرگز به این فکر می‌کنی که اگر از روی کتاب فیلمی ساخته شود، چه بازیگرانی ممکن است نقش‌های اصلی را بازی کنند؟
وقتی نوشتن کتاب را تمام کردم به این چیزها فکر می‌کنم. هنگامی که مشغول نوشتن رمانی هستم فقط به شخصیت‌ها و لحن داستان فکر می‌کنم. فقط تمام تلاشم این است که در چارچوب رمان بهترین داستان را بنویسم. وقتی نوشتن رمان تمام شد، به این فکر می‌کنم که اگر فیلمی بر اساس این داستان بسازند، چطور فیلمی می‌شود.
وقتی فیلمی را تماشا می‌کنی که بر اساس داستانی که نوشتی ساخته شده، چه احساسی داری؟
خیلی‌ها این سوال را از من می‌پرسند و توضیح‌دادنش بسیار دشوار است. واقعا نمی‌شود آن را در چند جمله توضیح داد. همزمان چندین احساس مختلف را با هم تجربه می‌کنم، اما فکر می‌کنم حس کلی که از آن می‌گیرم احساس آرامش و شادمانی است. دیدن افرادی که فیلم را تماشا می‌کنند و بازیگرانی که نقش‌های آن را بازی می‌کنند احساس آرامش به من می‌دهد. با دیدن هنرپیشه‌ها هیجان‌زده می‌شوم و فکر می‌کنم هر کدام از آنها آن‌قدر طبیعی نقش این شخصیت‌ها را بازی کرده‌اند که اصلا نمی‌توانستم تصور کنم. احساس می‌کنم خیلی خوش‌شانسم.
تو فیلمنامه را ننوشتی و فکر می‌کنم مثل این است که فرزندت را رها کنی و اجازه دهی شخص دیگری داستانت را بنویسد.
بله، کاری نیست که با خوشحالی انجامش بدهی و در اصل با انجام‌دادن آن می‌پذیری که کنترلت روی داستان را از دست بدهی. نویسنده روی داستان کنترل کامل دارد، با از دست‌دادن آن احساس می‌کند کار عاقلانه‌ای انجام نداده است. اما این فقط بخشی از روند کار است.
موضوعی که در این کتاب به آن پرداختی این است که چه چیزی به انسان انگیزه می‌دهد تا کاری را انجام دهد. چه چیزی باعث می‌شود آدم‌ها کاری را انجام دهند، حتی وقتی که می‌دانند آن کار اشتباه است؟ چرا می‌خواستی در این داستان به این موضوع بپردازی؟
به نظر من آرزوها و جاه­‌طلبی‌­های مختلفی وجود دارد. بعضی از این آرزوها و جاه‌طلبی‌ها خوب هستند و بعضی از آنها بد و نادرست. فکر می‌کنم این موضوع امروزه در سیاست ایالات متحده آمریکا به وضوح دیده می‌شود. برای بعضی از آمریکایی‌ها جاه‌طلبی در رأس امور و برنامه‌هایشان قرار دارد. این‌جور آدم‌ها توجه­‌ام را جلب می‌کنند و فکر می‌کنم شخصیت‌های جالبی برای داستانم می‌شوند.
طرح جلد «نایب‌پیشکار ماینر» خیلی بارز و مشخص است و آدم با اولین نگاه آن را می‌شناسد، حتی بیشتر از نام خودت جلب توجه می‌کند. یک‌بار که داشتم کتابت را می‌خواندم شخصی از من پرسید: «هی، این کتاب همان نویسنده‌ای است که برادران سیسترز را نوشته؟» طرح جلدش سمبولیک شده است. یک هنرمند جلد هر دو کتاب را طراحی کرده است؟
بله، هنرمندی اهل پورتلند به نام دَن استایلز جلد هر دو کتاب را طراحی کرده است. بعد از طرح جلد فوق‌العاده‌ای که برای «برادران سیسترز» آماده کرد، مایل بودیم خودش روی طرح جلد کتاب بعدی کار کند. احساس می‌کنم این کتاب جدید هم از نظر سبک و هم از نظر موضوع، از بعضی جهات، ادامه کتاب قبلی است. بسیار خوشحالم که تصویر روی جلد این دو کتاب هم این ایده را نشان می‌دهد.
در مورد نام هر دو کتاب هم به نظر می‌رسد همان‌طور است.
بله، دو تا نام، گیج‌کننده و ضدونقیض. من عنوان‌های خوبی نمی‌نویسم. نام این دو تا کتاب را هم من ننوشتم.
خیلی عجیب است، مخصوصا اینکه برای انتخاب شخصیت‌های داستانت آن‌قدر وسواس داری.
می‌دانم عجیب است. برای کتاب «برادران سیسترز» عنوان دیگری پیشنهاد داده بودم که پذیرفته نشد. آخر سر ویراستار کتابم گفت: «می‌شود اسمش را بگذاریم برادران سیسترز و برویم دنبال زندگی­مان؟» آن موقع فکر کردم اسم خیلی بدی است. حالا آن را دوست دارم چون به این کتاب کمک کرد. عنوان کتاب جدید کمی دهان‌پرکن­تر است، باید ببینیم واکنش مردم نسبت به آن چیست. یک سال بعد اسم کتاب را انتخاب کردیم و واقعا هیچ ایده‌ای برایش نداشتم. به آنها گفتم: «نمی‌دانم اسمش را چی بگذارم.» این عنوان به ذهن ویراستارم رسید. عنوان این کتاب جدید را واقعا دوست دارم.
فکر می‌کنی ترکیب عنوان و طرح جلد کتاب اهمیت زیادی دارد؟
بله، برای فروش کتاب اهمیت زیادی دارد. عنوان و طرح جلد کتاب خواننده را کنجکاو می‌کند، مانند جارچی کارناوال که کارش فقط این است که شما را به داخل چادر برگزاری نمایش بکشاند. حتی اگر آن جارچی کارش را خوب انجام ندهد، من وارد چادر می‌شوم و از کارناوال لذت می‌برم، اما همه آدم­‌ها این‌طور نیستند. هنگامی که برخی از طرح جلدها را می‌بینم نمی‌فهمم چطور ممکن است کسی با دیدن آنها وارد چادر نمایش شود. می‌دانم کمی بد و ناخوشایند است، اما وقتی ماه‌ها روی کتابی کار می‌کنی و برایش وقت می‌گذاری می‌خواهی آن کتاب فرصت دیده‌شدن را داشته باشد و بخشی از آن به شکل و ظاهر کتاب بستگی دارد.
در دو کتاب آخرت شخصیت‌های داستان - به دلایل منطقی - نگران محبوبیت خود هستند و می‌خواهند مردم آنها را دوست داشته باشند. این مساله در آثار نویسنده‌ها دیده می‌شود و بعضی از آنها فکر می‌کنند خواننده‌های داستان شخصیت‌های محترم و دوست‌داشتنی می‌خواهند تا بتوانند احساسات آنها را درک نمایند و با آنها هم­ذات‌پنداری کنند. آیا تو نگران وجهه و محبوبیت شخصیت‌های داستانت هستی؟
کلمه محبوبیت به نظرم کمی سنگین و کنایه‌دار است، مثل روان‌بودن متن. سالی که برای جایزه بوکر نامزد شده بودم، هیات‌داوران بعضی از نامزدها را به خاطر روان‌بودن اثرشان تحسین می‌کردند و از بعضی‌ها هم انتقاد می‌کردند. از نظر من «روان و سلیس‌بودن» معنای «یک‌بار مصرف و غیرجدی» می‌دهد و نمی‌تواند معیاری برای کیفیت ادبیات مدرن باشد. بعضی از داستان‌های مورد علاقه‌ام داستان‌های پیچیده‌ای نیستند اما به این معنا نیست که سطحی هستند. همچنین بعضی از کتاب‌های مورد علاقه‌ام قهرمان‌ها و شخصیت‌های نفرت‌انگیز دارند اما برایم جذاب و جالب هستند. مردم به دلایل مختلف کتاب می‌خوانند. بیشتر آنها فقط می‌خواهند سرگرم شوند و بعد بروند سراغ زندگی خودشان. قصدشان این نیست که با داستان ارتباط عمیق و ماندگاری برقرار کنند، بنابراین آنها شخصیت‌هایی را دوست دارند که جذاب و دوست‌داشتنی باشند. اما امیدوارم بعضی از کتابخوان‌­ها دوست داشته باشند داستان را عمیق‌تر بخوانند و با شخصیت‌هایی که خیلی محبوب و دوست‌داشتنی نیستند هم وقت بگذرانند. لوسین (قهرمان مرد کتاب «نایب‌پیشکار ماینر») برای من خیلی جذاب است و امیدوارم برای خواننده هم جذاب باشد.
به لوسین، شخصیت اصلی کتاب «نایب‌پیشکار ماینر»، و محبوبیت شخصیت داستان اشاره کردی. به نظر می‌رسد در ابتدای داستان خیلی دوست‌داشتنی و الهام‌بخش نیست. آیا چیز خاصی وجود دارد که تو را به شخصیت‌های عصبی و بی‌اراده علاقه‌مند می‌کند؟
بله، حتما وجود دارد. فکر می‌کنم درباره چیزی صحبت می‌کنی که واضح و بدیهی است. شخصیت‌هایی که این ویژگی‌ها را ندارند به نظرم اصلا نمی‌توانند خواننده را غافلگیر کنند. اگر ثابت نشود که شخصی کار اشتباهی انجام می‌دهد، پس چه رازی درباره او وجود دارد که بخواهی از آن سردربیاوری؟ نمی‌دانم چطور می‌توانم چیزهای مختلف را باهم ترکیب کنم، چون دوست دارم شخصیت‌های بدشانس و بدنام خلق کنم. نمی‌خواهم هر طور شده ‌این کار را کنار بگذارم، از طرفی هم نمی‌خواهم آن را مرتب تکرار کنم. محبوبیت موضوع جالبی است. مردم این کتاب جدیدم را با کتاب قبلی‌ام مقایسه می‌کنند و برایم واضح و مشخص است که اِلی، قهرمان «برادران سیسترز»، با وجود اینکه تروریست است، از نظر خواننده‌ها شخصیت محبوب­‌تری محسوب می‌شود. لوسین نجیب‌زاده نیست، دروغ می‌گوید و به آدم‌های دیگر حسادت می‌کند. از نظر من، در مقایسه با اِلی سیسترز کمی دیوانه‌تر و بی‌قرارتر است. درباره محبوبیت لوسین برای خودم باید بگویم او را اندازه اِلی دوست دارم. بحث محبوبیت شخصیت‌های داستان برایم کمی گیج‌کننده است. وقتی درباره آدم‌ها و شخصیت‌های داستانم می‌نویسم به محبوبیت و میزان دوست‌داشتی‌بودن آنها فکر نمی‌کنم. همه آنها به یک اندازه برایم جذاب هستند.
به نظر می‌رسد بعضی از شخصیت‌های کتاب‌هایت خوشبختی را باور ندارند. چرا؟
نمی‌دانم این برایم یک روش و عنصر ادبی است یا یک علاقه ذاتی در من است. فکر نمی‌کنم نوشتن درباره آدم‌های خوشبخت یا حتی خواندن داستان‌های این آدم‌ها جذابیتی داشته باشد. فکر می‌کنم آدم‌های بی‌ثبات، کسانی که مدام در حال تغییر و تحول هستند بیشتر توجهم را جلب می‌کنند. نمی‌دانم آدم خوش‌بینی محسوب می‌شوم یا نه. خودم فکر می‌کنم تا حدودی آدم خوش‌بینی هستم. همیشه منتظر چیزهای جدید هستم. این موضوع کمابیش شبیه بحثی است که پسرم و کودکان دیگر همیشه مطرح می‌کنند و فکر می‌کنم من هم قبلا به آن فکر می‌کردم: «چرا باید تخت‌خوابم را مرتب کنم؟ من که قرار است که شب دوباره روی آن بخوابم و باز هم تخت به هم می‌ریزد.» این بحث فوق‌العاده‌ای است. همیشه وقتی این را به من می‌گوید واقعا نمی‌دانم در جوابش چه حرفی باید بزنم.
تصمیم گرفتی فهرستی از آثار ادبی را که روی کارت تأثیر گذاشته‌اند در کتابت بنویسی، مخصوصا در کتاب «نایب‌پیشکار ماینر». این تصمیم عجیبی است و چنین کاری بین نویسنده­ ها خیلی متداول نیست. چرا این کار را کردی؟
متوجه شدم که خواننده‌ها و روزنامه‌نگارها دوست دارند بگویند چه چیزهایی بر کار من تأثیر گذاشته است. مطمئنم این اتفاق برای همه نویسنده‌ها می‌افتد. چیزهایی می‌گویند مثل اینکه «واضح است که شما تحت‌تأثیر فلان و فلان قرار گرفتید و آنها روی کارتان تأثیر بسزایی گذاشته‌اند». اما بیشتر وقت‌ها، نه همیشه، این حرف‌ها اشتباه است. برای همین، فهرستی به آخر کتاب اضافه نمودم و به این موارد تأثیرگذار اشاره کردم.
استعداد ادبی‌ات چطور کشف شد؟
در هالیوود در یک بار کار می‌کردم و آنجا ظرف‌ها را می‌شستم. کتابی درباره بار نوشته بودم. یک شب آدم معروفی به آنجا آمد. او را می‌شناختم. فیلم‌نامه‌نویسی بود به نام دی وی دوینسنتیس. می‌دانستم این مرد می‌تواند به من کمک کند. به او نگفتم که نویسنده هستم. مهمانش کردم و آخر شب او را به گوشه‌ای بردم و از او خواهش کردم نوشته‌ام را بخواند. قبول کرد. داستانم را برایش پست کردم و آن را خواند. خیلی شانس آوردم که این اتفاق برایم افتاد... او پیش­‌نویس داستانم را از صندوق پست درآورد و روی سطل زباله گذاشت تا یادش باشد آن را بخواند. فکر می‌کنم این جریان را می‌توان در ده قدم خلاصه کرد. وقتی صفحه اول را خواند قدم اول را برداشت و وقتی صفحه‌های بعدی را خواند قدم‌های بعدی را. و درنهایت، آنقدر از نوشته‌ام خوشش آمد که آن را دور نینداخت و به داخل دفترش برد.
اگر به چندسال قبل برگردیم، داستان زندگی خودت هم جالب است. در لس‌آنجلس زندگی می‌کردی، از فیلم‌نامه‌نویسی خواهش کردی پیش‌­نویس داستانت را بخواند. آن داستان، رمانی بود که خیلی از آن استقبال نشد اما نقدهای مثبتی دریافت کرد. و حالا، چندسال بعد از آن، نویسنده‌ای هستی که کتاب‌هایت پرفروش می‌شوند و چند جایزه مهم برنده شده‌ای. نظرت درباره این سال‌ها و جایگاهی که الان داری چیست؟ شاید زندگی تو برای افرادی که بعد از دبیرستان تحصیلاتشان را ادامه ندادند و فوق لیسانس هنرهای زیبا نگرفتند الهام‌بخش باشد...
راهی را که رفتم به هیچ‌کس پیشنهاد نمی‌کنم، چون احساس می‌کنم وقتم را تلف کردم و زمان زیادی را از دست دادم. منظورم این نیست که به بقیه توصیه می‌کنم فوق‌لیسانس هنرهای زیبا بگیرند. داستان نویسنده‌شدنم داستان عجیبی است، اما نه به اندازه داستان سایر مراحل زندگی‌ام یا زندگی افراد دیگر. چیزی که می‌خواستم این بود که کتاب بنویسم، و در شرایط ایده‌­آل می‌خواستم تمرکزم فقط روی نوشتن باشد. معمولا وقتی برای مدت طولانی دنبال چیزی هستم و بیش از حد آن را می‌خواهم، نوعی احساس یأس و ناامیدی سراغم می‌آید. شرایط انسان همین است. دیگر حتی از این شرایط و رویدادها ناراحت نمی‌شوم. در مسیر شغلی و حرفه‌ای‌ام شانس نقش خیلی مهم و برجسته‌ای داشته است و وقتی در به دست‌آوردن چیزی، شانس نقشی به این مهمی دارد نمی‌توانی فقط خودت را تحسین و تشویق کنی. هدیه‌ای به من داده شده و نمی‌خواهم آن را خراب کنم و از دستش بدهم.
نظرت درباره نویسندگی به‌عنوان شغلی برای امرار معاش و گذراندن زندگی چیست؟
این تنها چیزی است که در تمام عمرم می‌خواستم و انجام آن برایم رضایت‌بخش است. بیشتر اوقات زمانی که به هدفی رسیدید یا کاری را که قصد داشتید انجام دهید به پایان رساندید، به آن سطح عاطفی و احساسی که می‌خواستید نمی‌رسید. من بارها و بارها این را در زندگی تجربه کرده‌ام. مثلا وقتی جایی که آرزو داشتم کار کنم، مشغول به کار شدم، احساس کردم آن‌طور که می‌خواستم و آرزو داشتم نیست. از خودم می‌پرسیدم واقعا همین بود؟ این موضوع در مورد چیزهای دیگر هم صدق می‌کند. اما نویسندگی به صورت تمام‌وقت برایم فرق می‌کند؛ چون کار محرک و تأثیرگذاری است و مدام تغییر می‌کند. علاقه من به کلمات و ادبیات همیشه در حال تغییر است. هر روز از کار نویسندگی برایم متفاوت است و مثل کارهای دیگر برایم سخت و کسل‌کننده نیست. از کاری که انجام می‌دهم خیلی راضی و خوشحالم و احساس می‌کنم خیلی خوش‌شانس هستم.

انتشار :
آخرین اخبار
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی