بستن
کد خبر: ۱۱۰۴۶۵

فیلم کوتاهی که ناتمام ماند!

فیلم کوتاهی که ناتمام ماند!
بهزاد خداویسی - کارگردان و بازیگر تئاتر

آرمان - حسن مرا یاد صادق هدایت می‌انداخت. نه آن صادق هدایت کت و شلوار‌پوش روی جلد کتاب‌های علویه‌خانوم و سه قطره‌خون و بوف کور، نه؛ آن صادق هدایت مچاله روی پتویی سفید، کف اتاق کوچک آپارتمانش در ساختمان شماره ۳۷ خیابان شامپونیه پاریس، در نهم آوریل هزار و نهصد و پنجاه و یک. هدایت آن روز همه درها و پنجره‌ها را بسته‌بود و منافذش را با پنبه پوشانده‌بود، بعد نوشته‌هایش را سوزانده‌ و خاکستر کرده بود، دراز کشیده بود و مُرده بود. حسن همان شکلی بود. شبیه آن عکسی که فردای آن روز در روزنامه لوموند چاپ شده بود. هدایت توی آن عکس، مثل یک کاغذ کاهی در هم فشرده به خواب ابدی فرو رفته بود و دیگر نمی‌خواست توی نوشته‌هایش فریاد بکشد. بعد هم شده‌بود یک سنگ قبر در گورستان پرلاشز و دیگر هیچ. حسن هم مثل هدایت خسته و لاغر و غمگین و منتظر بود، منتظر یک پرواز از فراز چینه‌های یک باغ مثلا. به یاد داشتم که اسم یکی از فیلم‌هایش که اتفاقا خیلی هم دوستش داشت، «در باغ‌های شیراز» بود، وقتی مُرد فکر کردم شاید آن فیلم را برای همین ساخته بود که یک روز از فراز باغ‌های شیراز پر بکشد و برود اوج بگیرد توی آسمان، برود یک جایی که آن‌قدر پول داشته باشد که بتواند همه ایده‌هایش را فیلم کند و بفرستد فستیوال‌ها نمایش بدهند. کف بزنند برایش. برای آنچه آرزو می‌کند، آنچه تخیل می‌کند. آنچه از آدم‌ها و جهان و رنج‌هایش می‌فهمد و برنمی‌تابد.
حسن آدم ساده و بی‌شیله‌پیله‌ای بود. بعضی وقت‌ها حتی این حجم از سادگی آدم را کفری می‌کرد. گویی عمدا می‌خواهد خودش را خنگ نشان بدهد. مثل بعضی از افراد که عمدا می‌خواسته‌اند ژولیده و مسکین و دیوانه باشند. حسن با آن تن نحیف و صورت استخوانی، مصداق بارز آن مثل معروف شیرازی‌های آرام و گاهی تنبل بود. از آنها که چنته‌ای پر دارند و دلشان نمی‌خواهد از جا برخیزند. حالا یا از سر تنبلی یا نومیدی و یا بلندپروازی... به یاد داشتم که اولین‌بار او را بهمن به من معرفی کرد؛ گفت: «پسر خوبی‌ست. دستش را بگیر. کمکش کن فیلم‌هایش را بسازد. جهان قشنگی دارد. حالا که من می‌روم سفر، دوست ندارم حسن را تنها رها کنم.مواظبش باش.» فیلم‌های کوتاه که دیده نمی‌شدند اما جهان بزرگ آدم‌ها در کوچکی‌شان نشسته‌بود و به دنیا نگاه می‌کرد. حالا می‌دانم اگر حسن زیر خروارها خاک‌ باشد، حتما آن پلاتین‌های زیر کشکک زانو و کنار ساعت دستش در میان شن‌ریزه‌ها برق می‌زنند همچنان که آن چند فیلم کوتاه بی‌سرانجامش، شاید به نشانه روشنایی یک قلب کوچک. قلب کوچک مردی که دیوانه نبود اما دیوانگی را دوست داشت. خورشید از پس کوه‌ها غروب می‌کند. صبح شیراز زیباست قبل از حافظیه و تخت جمشید باید خودم را به مزار کوچک حسن برسانم. روح حسن حالا مثل پیرمرد خنزر پنزری زیر درخت بید مجنون با زمزمه آوازی غمناک زیر لب، به دنیا و آدم‌هایش می‌خندند.

انتشار :
آخرین اخبار
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی