مصداق بارز زلال بودن!

رضا رفیع

باز دیر رسیدم و اتوبوس رفت. یاد خود عمران صلاحی افتادم. خرداد ۸۱ قرار بود به اتفاق هم و چند طنزپرداز دیگر توفیقی و گل آقایی، به مجلس ختم نویسنده و شاعر طنزپرداز مرتضی ناطقیان (معتضدی) برویم. عمران دیر کرد و ما رفتیم و فاتحه عزیز را خواندیم و برگشتیم تحریریه گل‌آقا، دیدیم عمران، حیّ و حاضر، نشسته پشت میزش. گفتم نیامدید مجلس ختم. لبخندی زد و گفت: «ایشالا دفعه بعد!».
سال ۸۵ برای من سال تلخی بود. فروردین آن سال، پدرم رفت و مهرماهش هم  دوستی نازنین چون عمران صلاحی که «شعر و شاعر» در ساحت جان و جهان او به وحدت رسیده بودند. خودش عین شعرش و شعرش عین خودش بود؛ زلال.
 خوشحال بودم که قریب دو سالی کنار هم می‌نشستیم و گاهی با هم شوخی‌های شفاهی داشتیم. از جمله در جلسات هیات تحریریه که یکشنبه‌ها برگزار می‌شد. در محیطی ساکت و آرام، روی سوژه‌های خبری فکر می‌کردیم تا تبدیل به کاریکاتور و مطلب شوند. عمران، گاهی سوژه‌اش را روی همان برگ کاغذ، نقاشی می‌کرد و تصویری تحویل می‌داد.
اگر شوخی و بدجنسی خاصی هم در آن نهفته بود، می‌داد به نفر کناری و او هم به نفر کناری‌اش و او هم... تا همه بخوانند و زیرپوستی بخندند که سکوت جلسه ملال‌آور نباشد. قبرستان که نبود!
مثل جلسه ۳۰ دی ماه ۱۳۸۰ که عمران خبری را سوژه کرده بود که: «در یکی از شهرها مردم از دست گدایان به ستوه آمده‌اند» و عمران،  نقشی زده بود از گدایی که دنبال یکی کرده و داد می‌زد: «بده در راه خدا!».
من در مقام تایید سوژه فکرشده توسط آقای صلاحی، توضیحاتی برای آقای صابری (گل‌آقا) نوشتم بلکه قابل‌چاپ شود. و گل‌آقا با همان قلم سبزش بر حاشیه من حاشیه زده بود که: «آقای رفیع؛ شما یک چیزی‌تان می‌شودها!»  (شاید اگر چندتا پیرمرد و یک بچه در حال دویدن باشند، بشود چاپش کرد). قصد ندارم و جای آن هم نیست در اینجا که بخواهم از مختصات شعر و نثر طنز و جدی عمران صلاحی بگویم. وقتی مفصل و مستوفی می‌طلبد. گفتم فقط با ذکر خاطراتی نگفته؛ دلمان را به چراغ یاد و نامش روشن کنیم.
یادم می‌آید سال آخر هفته‌نامه بود (۱۳۸۱) و گاهی  در محیط تحریریه چیزهایی حذف و کم می‌شد که صرفه‌جویی شود. مثل دیس میوه روی میز سوژه فکرکنی یکشنبه‌ها. عمران ذوقش گل کرد. برداشت شعری در این باب نوشت و داد به من (که برای اولین بار در اینجا نقل می‌کنم): «ابتدا بستند روی کارمندان آب را/ بعد از آن برداشتند از میزها بشقاب را/ میوه مالید و ناهار و چای هم مالید و رفت/ من نبینم بعد از این شیرینی و قطاب را... .»

ارسال دیدگاه شما

روزنامه در یک نگاه
ویژه نامه