صعود اندیشه اصلاحطلبی
چندی پیش خبری مبنی بر نامه کمیته سیاسی جبهه اصلاحات ایران به رهبر اصلاحات منتشر شد که در این نامه، جمعبندی کمیته سیاسی بر این واقعیت صحه گذاشت که ممکن است مردم از اصلاحطلبان ناامید شده باشند، اما هنوز به روند اصلاح باور دارند.
در این رابطه دو سوال ذهن اهالی تفکر را به خود مشغول میدارد: سوال اول اینکه چه شد که مردم از اصلاحطلبی ناامید و روی گردان شدند؟ و سوال دوم اینکه چرا به روند اصلاح، همچنان امیدوارند؟ به نظر سه علت بنیادین را میتوان ناظر به بخش اول پرسش، یعنی علل رویگردانی جامعه از جریان اصلاحطلب متصور شد: نخست اینکه؛ قاعده بازی سیاست، قاعده بهره بردن از لحظات خاص تاریخی است. در سیاست، هر ثانیه و دقیقه، حکم مرگ و زندگی را دارد؛ آن هم برای تصمیمگیرندگان و سیاست گذاران در بالاترین سطوح و ارکان سازمانی. با پیروزی جریان اصلاحات در سال ۱۳۷۶، فرصتهای بیشماری پیش روی این جریان و رهبرانش قرار داشت تا برای مقاومت در برابر هرگونه زیادهخواهی و پیشبرد خواست و اراده جامعه با پشتوانه رای مردمی تلاش کنند، اما تردیدهای مکرر، محافظهکاری، این پا و آن پا کردن و عدم میل به پرداخت هزینه، فرصتهای تاریخی بیشماری را برای این جریان سوزاند. دوم؛ انحراف بخشی از جریان اصلاحات پس از وقایع سال ۸۸: جریان اصلاحات بعد از رویدادهای تلخ ۱۳۸۸ و پرداخت هزینههای هنگفت، در نوعی شوک و انفعال فرو رفت. این شوک و انفعال باعث گردید که بخشی از بدنه این جریان، از انتخابات سال ۹۲ راه و مسیر خود را تغییر دهد. این بخش از اصلاحطلبان به این نتیجه رسیدند که ایستادگی در برابر کسانی که ابزارهای زور و فشار را در اختیار دارند، بینتیجه است. بنابراین در یک شیفت پارادایم، از تعهد به آرمان اصلاحات، به توشه اندوزیهای مالی و تسخیر صندلیهای قدرت روی آوردند. عناصر این جریان، بدون آنکه نیت واقعی خود را نشان دهند، همچنان از شعارهای اصلاحطلبی برای رایآوری و پیروزی در جریان انتخابات بهره بردند، اما این شعارها، تنها پوششی برای کسب منفعت بود. نتیجه قهری این وضعیت، رقابت نه با جریان مخالف برای تحقق بخشی به اراده عمومی جامعه، بلکه رقابت با جریان رقیب برای کسب شهرت و ثروت بود. تاسف آنکه دایره این انحراف در بدنه اصلاحات هر روز بیش و بیشتر شد و امروز به اوج خود رسیده است. سوم عدم فهم کارکرد واقعی احزاب: در ایران حتی رهبران احزاب، درک روشنی از کارکردهای واقعی احزاب نداشته و ندارند. آنها تصور میکنند احزاب به وجود آمدهاند تا فقط صندلیهای قدرت را تسخیر کنند و بهره حزبی از خوان کرم قدرت، بیش و بیشتر گردد. این درحالیست که کارکرد احزاب در جوامع توسعه یافته، فراتر از اندیشه سیری ناپذیر قدرت، نمایندگی جامعه و حدفاصل نهاد قدرت و نهاد جامعه بودن است. در این میان بخشی از بار حکمرانی، با حمایت و همراهی احزاب و تشکّلها، به دوش کشیده میشود و رابطه ارگانیک میان ساخت قدرت و ساختار جامعه به شکلی اندام وار و پیوسته تداوم مییابد. در این میان درک مشترک و قابل اعتمادی میان مسئولان و مردم با عاملیت موثر احزاب شکل میگیرد که ثمره آن رشد، توسعه و حفظ و ارتقای سطح مشروعیت حکمرانان است. این در حالی است که در ایران گویی احزاب تنها در هنگامه انتخابات ظاهر میشوند و کارشان تنها به گرم کردن تنور انتخابات و طمع تسخیر صندلیها و تقسیم غنائم در ایام پساانتخابات محدود شده است. کثرت آگاهیهای فزاینده، سطحی از مطالبات اجتماعی و سیاسی را خلق و انباشت مطالبات، از سوی جامعه به سوی نهاد قدرت سرازیر میشود. نحوه مواجهه نهاد قدرت با اراده عمومی، فصل جدیدی از مناسبات سیاسی-اجتماعی را رقم خواهد زد. حاکمیت انعطافپذیر به اراده جامعه تمکین میکند و روندهای تغییر به خوبی پیش خواهند رفت، اما حاکمیت سخت با مقاومت در برابر چنین خواستی، هزینهها را بالا برده و در نهایت مقهور اراده جامعه خواهد شد. نتیجه آنکه از دست رفتن فرصتهای تاریخی بسیار در بدنه اصلاحات برای تحقق بخشی به خواست و اراده جامعه و شکلگیری جریانی انحرافی، منفعت طلب و دنبال رویِ قدرت و ثروت در بدنه اصلاحات، منجر به افول سرمایه اجتماعی این جریان در طول یک دهه گذشته شده است. بازخوانی انتقادی این وضعیت میتواند به بازگشت اعتماد به جامعه و ترمیم رابطه میان جبهه اصلاحات و سرمایه اجتماعی منتج گردد. از سوی دیگر نتیجه تحرکات انقلابی در طول قرون گذشته و تجربه تاریخی در ایران و خارج از ایران، قوام بخش این اندیشه است که رویکردهای اصلاحی خیلی بهتر و کاربردیتر از رویکردهای انقلابی، تحقق بخش خواستها و نیازهای جامعه است.
محمد آخوندپور امیری
پژوهشگر مسائل ایران
ارسال نظر