کد خبر : 287921 تاریخ : ۱۳۹۹ يکشنبه ۲۱ ارديبهشت - 00:00
مرگ و کلاغ مهدی معرف منتقد ادبی

«ديباجي جنوبي، خانه شماره9» با زبان استعاره شروع مي‌شود؛ روندي که داستان تا به انتها پيش مي‌گيرد. چشم داستان هرچه را که مي‌بيند در گودالي مي‌ريزد و با نشانه‌ها رويش را مي‌پوشاند. اين‌گونه نويسنده خواننده را به دنيايي مي‌سُراند که ديگر در آن جز کلامي استعاري چيزي نمي‌يابد. در اينجا هرچه هست، در منطق و عليتي سير مي‌کند که اگر نشانه‌هايش نتواند تو را رهنمود کند، سرگردان مي‌شوي. داستان شخصي که در آن همه عناصر روايت برخاسته از اِلمان‌هاي دروني و فردي ذهن نويسنده است. ارتباط عناصر بايد درون همين داستان رمزگشايي و توجيه شود و خارج از اين داستان قابليت تعميم‌پذيري ندارند.

کلاغ‌هاي مرده داستان، نشانه‌اي شوم با خود مي‌آورند. نشانه‌هايي که در شکلي وسيع‌تر هم ديده مي‌شوند. مثلا بادي که در موهاي مادر مي‌پيچد. نشانه‌ها پيايي و در پس هم مي‌آيند و خود را تکميل و توجيه مي‌کنند همراه با چيزهايي که مرتبا به خود عدد مي‌گيرند و شکلي کمي مي‌يابند.

رابطه‌اي بين راوي و کلاغ شکل مي‌گيرد که در مرگ مشترک‌اند. همين‌جا مي‌توان نخ منطق روايت را گرفت و پيش رفت. مرگ از مسافتي‌هزار کيلومتري مي‌آيد و کلاغ ها و راوي را مي‌کُشد. اين‌گونه ميان مسافت و مرگ رابطه‌اي برقرار مي‌شود: «وقتي مادرم با يک کلاغ به اتاق برگشت، من توي گهواره مُرده بودم. مادرم مي‌گفت تو داشتي تاب مي‌خوردي با بادي که‌هزار کيلومتر آن‌طرف‌تر به دِه مي‌آمد.»

چند سطر پايين‌تر باز به اين رابطه باز مي‌گرديم: «مادرم... مي‌گفت آن روز به اندازه تمام عمرم بوي کلاغ در ريه‌هام رفت؛ جوري که بعد از آن، هر بوي ديگري را با ته‌مانده بوي کلاغ مي‌شنيدم. وقتي مي‌گفتم حتي بوي من، مي‌خنديد و مي‌گفت حتي بوي تو.»

کلاغ‌ها با نشانه ديگري هم پيوند مي‌خورند: توت‌فرنگي.

مادر کلاغ‌هاي مرده را در دامنش مي‌ريزد - عملي که مثل در آغوش‌گرفتن راوي نوزاد است- نوک کلاغ‌ها سرخ است و مادر را به ياد توت‌فرنگي مي‌اندازد. راوي نيز اولين تصويري که از مادر به‌ياد مي‌آورد، توت‌فرنگي‌هايي است که بر لبش هنگام خنده سبز مي‌شد.

نشانه‌ها روندي رو به درون دارند و دايره ارجاع آنها از چيزي که در داستان است وسيع‌تر نمي‌شود.‌ توت‌فرنگي که مي‌تواند نشان زندگي باشد، از نوک کلاغ‌هاي مرده به ذهن مادر متبادر مي‌شود.

در اين داستان مرگ مفهومي فراگير است: پدر که از جنگ برمي‌گردد با خودش دو کلاغ مرده مي‌آورد؛ مرگ روستا را احاطه مي‌کند و باد از‌ هزار کيلومتر دورتر مرگ به ارمغان مي‌آورد.

داستان پياپي تصاوير جديد را مي‌سازد و مجال نمي‌دهد تصوير پيشين در روايت رسوخ کند. راوي مي‌گويد که مادر به ياد ندارد که پدر وقتي به خانه آمد لبخند به لب داشت يا نه. لبخندي که پيش از اين با توت‌فرنگي همراه شده بود. لبخند، نماد زندگي مي‌شود و حالا پدرِ از جنگ برگشته با دو کلاغ مرده، مرگ‌آفرين است. از سوي ديگر توصيفي که از پدر مي‌شود، نقيضه نماد‌سازي داستان است: «[مادرم] مي‌گفت بوي مرده‌ي کلاغ‌ها را از لباس‌هايش پاک کردم تا بوي پدرانگي‌اش را به او بدهم، او صاحب يک پسر شده بود، اما از زير لباس‌هايش بوي مرده‌ آدم‌ها بود که بيرون مي‌زد.» جمله‌اي که عريان‌شده و آشکار‌کننده نشانه‌هاي درون داستان است. در جاي ديگري نويسنده کلاغ‌ها را معادل هواپيما مي‌نشاند. نشانه‌هايي که نفس وجوديشان پنهان‌سازي ا‌ست و اين جمله‌ها سِحرشان را باطل مي‌کند.

مرگ‌آوري پدر، مقابل زندگي‌بخشي مادر مي‌نشيند که با نخل نشانه‌گذاري مي‌شود. زير نخل کلاغ‌هاي مرده را خاک مي‌کنند، گويي مرگ پاي زندگي مي‌ريزند.

داستان در روند تقابلي خود، مقابل مکاني که ترسيم مي‌کند مکاني ديگر مي‌نشاند.‌ مادر در خواب‌هزار کيلومتر را مي‌دود تا نوزاد دختري به نام «سميه» را به دنيا بياورد. تولد دختر برابر مرگ پسر مي‌نشيند‌. مادر شِکوه مي‌کند که اين‌همه بچه را به دنيا آورده، ولي بچه خودش مي‌ميرد. نشانه‌ها مرتبا درهم مي‌پيچند، نشانه‌هايي که از خط روايت بيرون مي‌زنند. پدر سه ماه و بيست‌وسه روز بعد از تولد راوي، قشنگ‌ترين لباس عيد را به پسر مي‌دهد. اين لباس را مي‌توان دختري که در خواب مادر متولد شده بود فرض کرد. ارتباط پسر و دختر برابر ارتباط پدر و مادر مي‌نشيند. پسري که به مرگ تن نمي‌دهد - تعداد نفس‌هايي که مادر به پسر مي‌دمد تا زنده نگاهش دارد، مرگ را در جاي ديگري مي‌نشاند: مرگ پدر و مادر.

نشانه‌ها تلاش دارند در درون خود روايت را پيش ببرند، اما روايت با پيروي از فضا و منطقي شاعرانه، روند داستاني خود را نقض مي‌کند. تناقضي که پيرنگ را از داستان مي‌گيرد و علت و معلول‌ها را کمرنگ مي‌کند. توصيف‌ها در پي يک توالي احساسي خود را باز‌نمود مي‌دهند و اين توالي با اعداد و ديگر چيزها نشانه‌گذاري مي‌شوند. نشانگاني که در پس فرآيندي حسي معنا و هويت مي‌يابند. مثلِ «زمين زير پايم لرزيد. پايم را که بلند کردم، زمين ترک برداشته بود.» توصيفاتي که با صور خيالي فرا‌عليتي حس‌آميزي شده و بر شاعرانگي نوشته تاکيد دارد. امري که روايت را از چرخه داستاني به برداشتي حسي و ضمني از رويدادها سوق مي‌دهد.

در انتهاي داستانِ کوتاهِ سميه مهرگان، زلزله‌اي رخ مي‌دهد و پدر و مادر راوي مي‌ميرند. در منطق داستان اين مرگي استعاري جلوه مي‌کند. انگار اختلاف يا مشاجره‌اي رخ داده باشد که به شکافي عميق منجر شده. شکافي که راوي را بازمي‌گرداند که ‌هزار کيلومتر در خوابِ سي‌وشش سال پيشِ مادرش برود و دوباره‌بيني کند. در خانه شماره 10، در همسايگي.